در طول چند روز گذشته یعنی درست از زمانی که نامزدهای ریاست جمهوری به صورت رسمی اعلام و تبلیغات خود را اغاز کردند بارها و بارها توسط دوست و دشمن مورد غضب قرار گرفتم که چرا بر خلاف نظر بسیاری از مردم، بنا دارم از نامزدی حمایت کنم و به او رای دهم که شاید کمترین رای را در میان دیگران دارد. این موضوع تا جایی پیش رفت که در بعضی موارد دوستان محبت داشتند و هرگونه تهدیدی را که دلشان خواست نثارم کردند تا نشان دهند که مهرورزی، با دوستان مروت با دشمنان مدارا و تغییر برای ایران را با چه روشی جاری خواهند کرد. به هر تقدیر به این نتیجه رسیدم که برای هر کدام از "نه" هایی که به این نامزدها میگویم دلایلم را بنویسم تا جمع بندی کنم هر آنچه باید از تمام آنهایی که در این انتخابات بدانها بدبین هستم شود و خیالم از هر چه هست و نیست راحت. شاید اولین نفری که باید قبل از همه " نه " خودم را به او اعلام کنم، میر حسین موسوی است. مرد سبز پوشی که امروز گرچه بسیاری از ایرانیان او را ناجی تمام مشکلاتی میدانند که محمود احمدینژاد برایشان رقم زده اما آنقدر در پیچ و تاپ بیبرنامهای و لمپنیزم غوطهور شده که گذشته فراموش نشدنیاش را به ناگاه به دست فراموشی ضمنی سپرده و شعارهای جدیدی را سر میدهد. شعارهایی که به زعم بسیاری از کارشناسان سیاسی بیشتر از آنکه به شعار شبیه باشد به توجیههایی همانند است که یکی از آنها به نعل و دیگری به میخ کوبیده میشود. نعل اصلاحطلبان که از فرط افراطیگری و بیبرنامگی زنگ زده و میخ اصولگرایان تندرویی که بدون توجه به هر آنچه واقعیت در جامعه است شرایط را به گونهای رقم زدهاند که اوضاع کشور در شرایط کنونی نشاندهنده آن است. در این شرایط و از آنجایی که نیروهای اصلاحطلب جامعه، هیچ گزینه شاخصی که بتواند توجه افکار عمومی را به خود جلب کند ندارند و از آنجایی که تجربه نشان داده، استفاده از نیروهای ناکارآمدی که حضورشان در دنیای پر فراز و نشیب سیاست بی دلیل است نمیتواند برای جریان متبوعشان توفیقی را به دست آورد، به سمت میرحسین موسوی روی آوردند تا شاید تنها بخشی از خواستههایشان را برآورده سازد. میرحسینی که تا دیروز به عنوان فردی انقلابی در مجامع مختلف عطش حضورش را هر کدام از جناحها و گروهها نشان میدادند، به یک باره به عنوان نیرویی اصلاحطلب پا به عرصه انتخاباتی گذاشت که تا آنروز همه چیز برای ورود سید محمد خاتمی فراهم بود. خاتمی که دوره هشت ساله مدیریتش با فراز و نشیبهای فراوانی بود. فراز و نشیبهایی که گاهاً به جهت کارشکنیهای قوای مختلف صورت میگرفت و گاهاً هم به جهت تغایر دیدگاهی بود که بین دولتیان و دیگر افراد حاضر در حاکمیت وجود داشت. در هر صورت حضور میرحسین موسوی باعث خروج خاتمی شد و موج سوم به موج سبزی تغییر شکل داد که در مدت زمان کوتاهی بخش اعظمی از کشور را به خود جلب کرد. بخشی که تا دیروز شعر "سلام آقا محمد با ارادت" را برای خاتمی میخواندند و چهار سال پیش "یار دبستانی" را برای معین سر میدادند حال "ای ایران" را عکسهای بر فراز دستبندهای شفابخش سبز رنگ خواندند تا موسوی را حمایت کنند. همانهایی که با آب و تاب فراوان موسوی را ناجی خود فرض کردهاند و آنچنان محکم بر سر عقاید خود ایستادهاند که هیچ حرفی را نمیشنوند. همانهایی که مثال تب تندی هستند که زود میخوابد. شاید این اولین و مهمترین دلیل باشد برای اینکه به این نتیجه برسم هنوز حامیان موسوی آنطور که باید و شاید پخته حمایت نشده باشند. هرچند به زعم بسیاری از افراد این دلیل شاید دلیل غیر منطقی و غیر عقلانی به نظر برسد اما باید پذیرفت که این افرادی که امروز در خیابانها سبز جامگانی شدهاند که از میرحسین موسوی حمایت میکنند، شاید بیشتر از آنکه به فکر و صلاح مملکت باشند به دنبال منفعت طلبیهای خود هستند.
از طرف دیگر موضوعی که بیش از پیش " نه " گفتن به موسوی را برایم ممکن میسازد گذشته موسوی است. موسوی در گذشته فعالیتهای موثری را در حوزههای مختلف و خصوصاً فرماندهی جنگ داشته اما باید بپذیریم که یکی دورهای که میرحسین موسوی به کشور حکومت میکرد یکی از سیاهترین دورههای این کشور بود که اتفاقات عجیبی در آن دوران صورت گرفت. اتفاقاتی که شاید نگارش آنها به نگارنده لطمه بزند و به همین دلیل از آوردن آنها خودداری میکنم.
از طرف دیگر آنچه واضحو مبرهن است این است که رخداد انتخاب میرحسین موسوی به سمت رییس جمهوری ایران و اختلاف نظری که او با برخی از بزرگان حکومتی دارد بیشک در دوره ریاستش بر ایران تاثیرگذار خواهد بود. بیشک این اختلاف نظرها که شاید با اشخاص مهمی از درون نظام هم باشد باعث خواهد شد که میرحسین موسوی هم همانند محمد خاتمی بعد از دوران تصدی سمت خود در پشت تریبونی قرار بگیرد و بگوید که میخواستم اما نگذاشتند. آن موقع است که همین جوانانی که امروز حامی او شدهاند، یعنی همانهایی که حامی خاتمی بودند اما او را در آخرین روزهای ریاستش بر کشور مورد اهانت قرار دادند، این بار شمشیر خود را برای میرحسین از غلاف خارج میکنند و او را نیز مورد لطف قرار میدهند.
نکته مهم دیگری که باید بدان توجه داشت این است که میرحسین موسوی هر چه خوب باشد، میر حسین موسوی هر چه تغییر کرده باشد اما اطرافش را دوباره همانهایی گرفتهاند که روزگاری به هر جهت برای رسیدن به اهداف خودشان هر کاری میکردند. یادمان نرفته است که چه افرادی برای امثال سعید حجاریان، محسن آرمین، اکبر گنجی و امثالهم تحمل سختیهای فراوانی کشیدند. یادمان نرفته است جوانانی که به جهت حمایت از این افراد، افرادی که به زعم خودشان متحول شده بودند چه مشقاتی که نکشیدند و آخر هم گنجی و امثال او به راحتی از کشور خارج و در شبکههای امریکایی به سخنپراکنی مشغول شدند. اینها همانهایی بودند که دم از آزادی در ایران میزدند و امروز در لابلای نام اپوزوسیون هر آنچه میاندیشند را به خورد جوانان میدهند. در این شرایط نباید تامل کرد که اگر دولت احتمالی میرحسین موسوی دوباره از این افراد استفاده کند، قطعاً شرایط کشور هیچ تفاوتی با شرایط کنونی نمیکند. شاید در آن صورت گشتهای ارشاد جمع شوند اما اختلافات مختلف در شهر میان اعضای دو جناح دوباره خاطرات تلخ هفتاد و هشتی را رقم میزند.
و یکی دیگر از دلایل مهم اینکه باید بپذیریم ملت ایران اکنون در تنگناهای بسیاری قرار دارند که بیشک خروج یکباره آنها از این تنگناها مشکلات بسیاری از برای کشور رقم میزند.
اینها تنها چند دلیل ساده و پیش پا افتاده بود تا دلایل خودم را برای " نه " گفتن به میرحسین موسوی اعلام کنم. فردی که با وجود تمام تواناییهایش و با وجود تمام افکاری که در سر میپروراند اما باید این دوره هم همانند دورههای پیش از پس پرده سیاست، زندگی خود را با علقههای هنریاش میگذراند.