
چند وقت پیش توی میدون توحید صحنه غم انگیزی رو دیدم که شاید هر روز صدها بار این اتفاق در تهران بیافته اما اینبار من رو بدجوری عذاب داد. همون موقع این شعر به سرم زد و توی موبایلم خوندمش تا فراموشش نکنم. این شد دومین تراوش ذهنی خود خود من...
بُر میزنند لوکسهای چهارچرخ را
برای یافتن بهترین شام و بهترین لحاف
این مو پریشانان هفت رنگ زیبا
و فراموش کرده اند نام مریم مقدس
بیآنکه بدانند بکارت از یاد رفتهشان به لذت نمیارزید
اشپیگل آنلاین چند روز پیش در گزارشی به جنون زیبایی در میان دختران و زنان ایرانی پرداخت. آنهایی که بدون توجه به گذشته و تاریخ خود و حتی بدون مطالعه در مورد مقوله "تیپ" در اروپا، خود را به گونهای به نمایش میگذارند که به هیچ وجه با عرف ایران که نه بلکه با عرف روز جهان نیز متمایز است.
زمانی، مسافری از غرب نوشته بود: "زیبایی زنان ایرانی چنان خیرهکننده است که هوش از سر بیننده میرباید" ولی امروز چه چیز در ایران زیبا به شمار میرود؟ زیبا، هر آن چیزی ست که کانالهای ماهوارهای نشان میدهند. زیبا، هر آن چیزی ست که در فیلمهای هالیوود نشان داده میشود. امروز زنان ایرانی باور خود را به بیهمتا بودن خویش از دست دادهاند.
اشپیگل آنلاین (۱۹ آوریل) در گزارشی كه تنها به بخشی از زنان جامعه و به ویژه تازه به دوران رسیدههایی اختصاص دارد كه در یك جامعه بیتولید و در یك اقتصاد بیمار، فقط مصرف میكنند، و تصویری به شدت نادرست از زنان غربی و زندگی در غرب دارند، زیر عنوان كوتاه «جنون زیبایی در ایران» چنین مینویسد:
جنون زیبایی زیر روسری غوغا میكند. زنان ایرانی برای برنزه شدن تا مرز بیهوشی زیر آفتاب جزغاله میشوند و برای لاغر شدن جرعه جرعه سركه مینوشند.
در تمام این مدت که شرایط و روزگار توان نوشتن را برای به روز کردن وبلاگ نمی داد به این موضوع فکر می کردم که دنیایی که خودمان برای خودمان ساختیم چقدر بی رحمانه تازیانه می زند به هر آنچه که روزگاری برایمان ارزش داشت. در تمام این مدت پذیرفتن این که پذیرش هر مسوولیت خود پذیرای بسیاری دیگر است برایم تداعی می شد اما حیفم آمد در میانه این راه، به سادگی از کنار مطلبی که نه می دانم نویسنده اش کیست و نه می دانم که چرا این مطلب را نوشته است، بگذرم. مطلبی که بعد از مرور اول، بدنم به لرزه درآمد و برای تمام بدهایی که ما بد می پنداریمشان اما ذاتاً بد نیستند نوشته شده است. مطلبی که گرچه نویسنده اش را نمی شناسم و شاید هیچگاه هم این اتفاق نیافتد اما نگارشش را به یمن دوستی با او غنیمت می شمارم تا یادم بیاید روزگاری را که در این وبلاگ نوشتم وقتی قیمت سیگار و روسپی برابر است. ارزان. باید سیگار را نخ به نخ و روسپی را تک به تک... این مطلب که منبعش را نمی دانم را در گوشه ای از خاطرات دست نوشته هایی که نابود می شود می گذارم تا یادمان باشد روزگاری که نه یادی از ما می ماند و نه یادگاری از آنهایی که شرافت دارند یادی کنیم.
تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم. شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام.
راستی ! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این ایثار است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان!
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!… دعایم کن
چشمه چشمه مشک میجوشد ز آب
وای از دستان بور بو تراب
دست او بر خاک و خون پامال شد
دست ما در جیب بیت المال شد
قلب او در فکر طفلان زار شد
قلب ما در حسرت دینار شد
دین او صد باغ ایمان میدهد
دین ما بوی غم نان میدهد
مثل همیشه کلاه آفتابگیر قهوه ای رنگ پوسیده اش را هم به سر داشت.
دستانش هنوز که هنوز است پینه داشت و ولی هنوز لبخندش به راه بود .
چرا که فقط او می دانست دنیا ارزش ندارد.
او همان پسرک گلفروش سر چهاراه ها بود.
وقتی که سیگار و روسپی
هم قیمت اند (ارزان)
باید سیگار را پک به پک و روسپی را تک به تک ...
دیروز کوکب خانم را دیدم.همان کوکب خانم کلاس های ابتدایی،همان که تمیز بود،همان که نان می پخت کنار درس بابا نان داد.
کوکب خانم دیروز بی خانمان شده بود، آخر صفحه های درس "بابا نان داد" پاره شده بود چون بابا نان نداشت.
کوکب خانم دیروز بی کار هم شده بود ، آخر گندم نداشت برای نانش و هیزم نداشت برای آتشش. آخر گندم خود کفا شده بود و هیزم ها اورانیوم غنی می کردند.
در سرزمين من عاشق بودن جنايت است. در سرزمين من ...زن... نيمه ناتمام من است، و من جرمم اين است که با نيمه ناتمام خود به برابري سخن گفته ام. در سرزمين من حوا به خاطر يک سيب ... روزي هزار بار سنگ سار مي شود... در سرزمين من لبها بوسه را از نگاه ها مي جويند و دستها عطر نوازش را در تاريکي ها... در سرزمين من عاشق بودن گناه کبيره است...