تبليغاتX
دست‌نوشته‌ای که نابود می‌شود

حرف‌ها را حراف‌ها زده‌اند. بسنده می‌کنم به یک دقیقه سکوت

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 18:55 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

هر مطلبی که می نویسم گوشه ای از وجودم است. گوشه ای از زندگانیم هست. گوشه ای از دوست داشتنی هایم است. همه آنها بچه هایم هستند. بچه هایم را دزدیده اند.

چند روز است که هر روز کسی گوشه ای از دلم را می رباید. مطلب دختران توحید " مهندسی زنانه در پروژه ای مردانه" که با هزار زحمت در روزنامه تهران امروز به چاپ رساندم را روزگاری است که همه ربوده اند. خودی و غیر خودی. این یکی از بچه هایم بود. فرزندم را دزدیدند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 15:24 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

اساساً وقتی بعضی از وقت‌ها فکر می‌کنم که زندگیم توی ایران و تهران انقدر خوب است و بر وفق مراد همه مشکلاتم را فراموش می‌کنم و بال در می‌آورم. یاد آن شاه بخیر که وقتی مملکت را به قهقرا می‌برد در مقابل آیینه ایستاد و وقتی چهره کریهش را دید گفت خدا را شکر که همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید. الآن وقتی مصاحبه زنده و مسقیم محمود احمدی‌نژاد را با برنامه تهران بیست دیدم خیلی بیشتر از آنچه که به ذهنم می‌رسید از اینکه ایرانی هستم خوشحال شدم و خیلی بیشتر تر از آنچه که به ذهنم می‌رسید به خودم بالیدم که تهرانیم. حالا که رییس جمهور ما انقدر ما را دوست دارد که اصلاً تمام فکر و ذکرش این است که به حال و احوال ما برسد چه بهتر از این؟ مگر دیگر چیزی بهتر از این هم هست. انقدر برایش مهم هستیم که او باز هم خاندان هاشمی رفسنجانی را با خاک یکی کرد و گفت که مترویی که تا حالا دست یکی از پسران این خانواده بود را خود به دست می‌گیرد، مدیرش را هم انتخاب کرده است و رسماً بقیه به نوعی پشم. بافت‌های فرسوده را هم که به عهده خودمان گذاشت تا برویم به نوعی برای صفا کردن و با برف سال آینده بیاییم پایین. کار شهرداری را هم که رسماً آشغال جمع کردن و فضای سبز دانست و بی خیال تمام این حرف‌هایی شد که شهردار تهران در تمام این چهار سال زده است. بعد گفت که حالا این سوپور بزرگ اگر بخواهد مدیر واحد شهری بشود من پایه‌ام! یکی دو موضوع دیگر هم مطرح شد که گرچه خوب بود اما من سر در نیاوردم. مشکل از من است حکماً. در نهایت هم که همه چیز خوب است و ما یک کمی بعد.

به نظر می‌رسد که به نوعی در تمام این صحبت‌ها یک موضوع باید بیشتر مورد توجه قرار می‌گرفت. آن هم انصاف. اما هوار که این روزها سیاست، همین سیاستی که مقام ریاست جمهوری ایران در همین مصاحبه خود آن را اخ حساب کردند تمام جریان مصاحبه را در دست داشت. همین صحبت‌هایی که عوام مردم را به گفتن به به و چه چه می‌کشاند بیشتر از دلسوزی استارتی بود برای اولین انتخابات پیش‌رو در تهران. حالا می‌گویید نه این خط و این نشان.

در هر صورت به عنوان یک شهروند تهران امیدوارم که هر آنچه به خیر و صلاح است همان شود.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 22:18 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

چند وقت پیش توی میدون توحید صحنه غم انگیزی رو دیدم که شاید هر روز صدها بار این اتفاق در تهران بیافته اما اینبار من رو بدجوری عذاب داد. همون موقع این شعر به سرم زد و توی موبایلم خوندمش تا فراموشش نکنم. این شد دومین تراوش ذهنی خود خود من...


بُر می‌زنند لوکس‌های چهارچرخ را
برای یافتن بهترین شام و بهترین لحاف
این مو پریشانان هفت رنگ زیبا
و فراموش کرده اند نام مریم مقدس
بی‌آنکه بدانند بکارت از یاد رفته‌شان به لذت نمی‌ارزید

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:33 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

مرغ کوچک دریایی؛

فانوس آبهای دور برای تو روشن مانده.

شتاب کن

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:18 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

برای خودم مسخره بود، حتماً برای شما هم مسخره می‌آد اینکه فکر کنید یه آدمی در عمق 30 متری زمین، جایی که از فرط دود و خاک چشم چشم را نمی‌بینه بشینه یه گوشه‌ای و تراوشات مغزیش رو که هیچ ارتباطی به شعر نداره بیان کنه. من اما این محال را حلال کردم تا باشد و بماند. اینجا. در میان دست نوشته‌هایی که نابود می‌شود.




اینجا

درست همانجایی که دیر یا زود

کمی آنطرفتر، پایین‌تر

در کنارش آرام می‌گیریم

تمام تمام آدم‌ها کار می‌کنند

برای مشتی بسته از کاغذهای مهر و موم شده به شعار

... هنوز درک نکردم راز کبوتری که روی چراغ کنار سیمان نشسته است

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:13 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

1.  اونهایی که من رو می‌شناسن تغریباً می‌دونن که آدم اهل مبالغه‌ای در خیلی از موارد نیستم. شاید یکی از اون موارد بحث جنگ هشت ساله ایران و شهدا باشن. تو این جور مواقع همیشه سعی می‌کنم که هر آنچه هست را باور کنم. باور کنم که یک عده مرد رفتند و جان دادند. آنهایی که هیچ چیزی از مال دنیا نمی‌خواستند.چشمی به سمت‌های دنیوی نداشتند و دینشان را به دنیا نمی‌فروختند. دینی که به راستی دین بود. آنهایی که وقتی مرد و نامرد را در صفوف می‌شناختند در صف مردها ایستادند و رفتند و مانند خیلی‌هایی که امروز سردمدار دفاع ایران شده‌اند آندوره نامرد نبودند تا این دوره هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند. آنهایی که مرد بودند و رفتند. نگفتند لیاقت نداریم. آمدند. جنگیدند. رفتند. مردند. یا شهید شدند. اما هر چه بودند لایق تکریم بودند.

 2. امروز با دکتر قالیباف توی مراسم رونمایی از کتاب بابانظر که خاطرات شفاهی شهید محمد حسین نظرنژاد در آن جمع‌آوری شده بود شرکت کردم. مکان: حوزه هنری. اما خیلی بیشتر از آنچه بتوان تصور کرد شکه شدم. در شرایطی که در سالن مجاور که تنها ده قدم با ما فاصله داشت و همزمان با این برنامه یک گروه موسیقی مشغول بود بیش از دویست نفر نشسته بودند در این سالن کمتر از صد نفر بود. به یکی از دوستان گفتم چرا سالن انقدر خالی است؟ توی عکس سیمای خوبی ندارد. گفت بگذار مظلومیت شهدا نشان داده شود. حتی ... صحبت‌های تمام نشده بود که دیگر تاب نیاوردم. راه رفتم و با خود فکر کردم که چرا باید اینطور باشد. من او را نمی‌شناسم. اصلاً نمی‌دانم به راستی انسان خوبی بوده یا نه. اما یک چیز را می‌دانم. او برای این مملکت و آرمان های خودش چنگیده و از بین رفته. آیا لیافتش این است؟ با خودم فکر کردم چرا سیاست نامرد مثال آن نامردانی شده که در جبهه نبودند و می‌گویند بوده‌ایم. بیایید بپذیریم. بیایید بپذیریم که مسوولان آنطور که باید و شاید دینشان را به این شهیدان ادا نکردند. باید بپذیریم جوانان ما دین زده شده‌اند. اسطوره زده شده‌اند و هنوز نمی‌دانم که تاوان این‌ها را چه کس یا چه کسانی باید بپردازند.

3. بیایید معرفت داشته باشیم
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:22 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

آمدی چه کنی مهربان. مهربانیت اینجا در جمع این همه نامهربان دیگر جواب نمی‌دهد. مهربانیت را بگذار برای روز و روزگاری که خیلی خیلی نزدیک نیست اما دست نیافتنی هم نخواهد بود. مهربانیت را بگذار برای مهربانانی که می‌شود دوستشان داشت اما در اینجا کبک‌وار خود را پنهان کرده‌اند تا مبادا کاری شود که نباید. پس بدان و بدان که هنوز برای آمدنت زود است. پاییز مهربان

پی‌نوشت: با مسعود میر که در شرایط حاضر تنها و بهترین دوست زندگیمه و حداقل می‌تونم از شب تا صبح در کنار سیگار متبرک ملعون براش از تمام آنچیزهایی که دلم می‌خواهد صحبت کنم با همسر عزیزش و دوستی که هم می‌شناختمش و هم نمی‌شناختمش اما الآن خوشحالم از بودنش در کنار ما، سعید و همسرش، تعطیلات رو رفتیم شمال. تنهای تنها. برای پاگ کردن تمام خاطرات زشتی که تا چند آفتاب پیش داشتم. ازشون ممنونم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:10 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

شب قدرگریه می‌کنم. آنقدر زیر چتر قرآنی که تو روایت‌کننده‌اش بودی در زمانی که از زبان محمد (ص) جاری می‌شد اشک می‌ریزم تا بدانی، تا بهتر بدانی هر آنچه که می‌خواهم بگویم و ازت طلب می‌کنم. اشک می‌ریزم. اشک می‌ریزم در برابر قبله‌ای که شامگاهان تو را هنوز که هنوز است از یاد نبرده است. اشک می‌ریزم و فریاد الغوث الغوث را سر می‌دهم تا بدانی هنوز که هنوز است شرمسارم از تمام آنچیزهایی که باید می‌کردم و نکردم. اشک‌ می‌ریزم در برابر تمام محبت‌هایی که به خاطر شفاعت تو، خداوند متعال عطا کرد و هنوز در برابر ذره‌ای از آن هم رو سفید نشده‌ام. اشک می‌ریزم و فریاد الغوث الغوث را آنچنان بلند سر می‌دهم که بدانی تا برای ذره‌ای از آنچه که تو بودی و هستی تلاش می‌کنم و هنوز هیچ هیچم؛ عزیز دل. سرو همایون خرام. ای آنکه تاج پادشاهی پادشاهان در برابر ردای تو بی‌ارزش و بی‌میزان شده‌اند. ای آنکه تخت ستم‌شاهاهی شاهان در برابر تکیه‌گاه کاه‌گلی تو رنگی برای خود نمایی ندارد؛ امشب را تا صبح اشک می‌ریزم به‌خاطر تمام آنچیزهایی که برایم به امانت سپردی و قدر هیچ کدامشان را ندانستم. اشک می‌ریزم. اشک می‌ریزم و فریاد الغوث الغوث را بلند فریاد می‌کشم تا بدانی که به خدای کعبه رستگاریت رستگارم کرد وقتی ذوالفقار مهر و محبتت را بر فرق و سینه‌ام فرو آوردی. فریاد الغوث الغوث را زمزمه اشک‌هایم می‌کنم تا یادم باشد و بماند، باشد و بماند روزگاری که بی تو هیچ هیچم. هیچ هیچ یا بابا حیدر.
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 22:0 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

ارشد قبول شدم

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 15:34 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

برای تو می‌نویسم. برای تویی که امروز پنج سال می‌گذرد از مادامی که هستی و نیستی. برای تو می‌نویسم. برای تویی که امروز را بر خلاف تمام بایدهایی که مجاب می‌کند دل را به شاد بودن و ساکت زیستن در روز خبرنگار، عزادارم کردی برای تمام عمر، چون از دستت دادیم بی‌آنکه بدانیم و بفهمیم که تو کیستی و چه می‌کنی. امروز پنج سال از آغازین روزی که برای همیشه بودنت را به یاد سپردم می‌گذرد تا باشد و بماند روزگارانی که باعث شد اکنون، تنها با تو و برای تو و به عشق تو و باز هم با تو زندگی کنم. زندگی که در آن یاکریم‌ دل من و تو با هم و همزمان با آنتن مشکل حجم و تعادل داره. امروز پنج سال از آن روز می‌گذرد که با تو وداع کردم تا حرمت نگه‌دارم اشک‌هایی که خون‌بهای عمر رفته من و تو بود. میراثی که نه به قید قرعه نه به حکم عرف که یکجا سند زده بودی همه را حرمت چشمان آن نازنینی که هیچ‌گاه نبود و همیشه بود. مهر و موم شد یاد و یادگار من و تو به آتش سیگار متبرک ملعون که می‌ترکاند حفره‌های ریه‌هایمان را تا بل باز شود این در گمشده بر دیوار که همان شناخت واقعی توست، عزیز دل. پس دل گره می‌زنم به اندیشه زیبای تو برای آنکه با هم دوست داشته باشیم درخت انجیری را که دیروز زیر سایه‌اش ارمیدیم برای زندگی بهتر. همان زمانی که یکسالگی زندگی در قبرستانت را به جشن نشسته بودی و من در سفر چشمانم را که دیگر سوی دیدن نداشت را روانه دژکوهی کردم که اکنون پنج سال است بدن مطهرت را در بر گرفته تا باشد و بماند یادگارمان اینکه انجیر بنا به دنیا آمدن داشت و آهن و فسفرش کم شده بود. امروز گرچه باید به حکم روزگار و عرف شاد باشم از روزی که متعلق به من و ماست، از صمیم قلب نگران سال دیگری‌ام که باید بدون تو بگذرد. عزیز دل. کاش قبل از رفتنت همه چیز را می‌فهمیدیم. اما نه؛ تو رفتی تا خیلی از آنچیزهایی را که باید بدانیم را به خودمان واگذاری. مثل همیشه سبز و سربلند. برای تو می‌نویسم و در روزم برای تو سیاه به تن می‌کنم تا بدانی دوستت دارم. عشق بی عاشق من..

پی نوشت: بیچاره حسین پناهی که دوستان، همانهایی که روزگاری به او می‌خندیدند و اکنون همه چیز را از آن خود می‌دانند، شعر زیبای او را اینچنان به سخره می‌کشند و اسم مادر را به قهقهرا می‌برند. شرم باد... یادمان نمی‌رود که یک ماه پیش از عزیمتت گفتی به بهشت نمی‌روم اگر مادرم آنجا نباشد

پی‌نوشت 2: روز خبرنگار به خودم و تمام خودی‌ها و نان به نرخ روز نخورها مبارک

/*]]--> /*]]-->
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 23:2 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

چه جمعه‌ها که یک به یک غروب شد، نیامدی

چه اشک‌ها که در گلو رسوب شد، نیامدی

خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت‌شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی

برای ما که خسته‌ایم و دل شکسته‌ایم، نه

برای عده‌ای ولی، چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته‌ را در انتظار جمعه‌ام

دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد، نیامدی


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 13:11 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

مجتبی تکین

دیگر تمام شد آن همه ... هی تو از انتظار آدمی و پری

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:8 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

هر چه می‌خواهم زبان به کام بگیرم، انگار این دوستان همکار همسایه نمی‌گذارند. واقعاً بی‌شرمی را به حداکثر خود رسانده‌اند. به راستی تاسف بار است، زیر سوال بردن رسالت خبر و اطلاع رسانی توسط خبرگزاری که تا دیروز دور از مهمترین رسانه‌های کشور به شمار می‌رفت و امروز از مهمترین منابع دروغ‌افکنی به حساب می‌آید. " فارس" همه چیز را تمام کرد با یک تیتر : دولت چهل ميليوني دهم با مراجع‌تقليد عالي‌ترين تعامل را برقرار مي‌كند

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 17:43 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |


عشق یک جوشش کور است

و پیوندی از سر نابینایی،

دوست داشتن پیوندی خودآگاه

واز روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و

هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،

دوست داشتن از روح طلوع می کند و

تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،

و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد

دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

عشق طوفانی ومتلاطم است،

دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

عشق جنون است

و جنون چیزی جز خرابی

و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،

دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود

و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند

و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،

دوست داشتن زیبایی های دلخواه را

در دوست می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،

دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،

بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است،

دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را میگیرد،

دوست داشتن بینایی میدهد.

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،

دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

عشق همواره با شک آلوده است،

دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،

از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،

دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،

که دوست را به دوست می برد.

عشق تملک معشوق است،

دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،

دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد

ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست

در خود دارد ،داشته باشند.

در عشق رقیب منفور است،

در دوست داشتن است که:

“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

که حسد شاخصه ی عشق است

عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند

و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید

و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و

معشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است و

ایمان یک روح مطلق است

یک ابدیت بی مرز است

از جنس این عالم نیست.”

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 15:35 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

فیس بوک ... تعطیلاصلاً ما خبرنگاران به کل انسان‌های شدیداً خوش شانسی هستیم که به هیچ وجه من ال‌وجوه هیچ انسان عاقل و بالغی نمی‌تواند بر این حقیقت کتمان ناپذیر خط بطلان بکشد. اصلاً خودمان هم هنوز نمی‌دانیم که چرا به این میزان خوش‌شانسیم اما آنچه واضح و مبرهن است این است که خوش‌شانسی از سر و شکلمان همینطور فوران می‌کند. حال می‌گویید نه این دلایل حکماً قانع‌تان خواهد کرد.

1)      خبرنگاران خوش‌بختند چون تا کنون فقط دو سه روزنامه تعطیل شده که آنها هم کلاً باید تعطیل می‌شده.

2)   خبرنگاران خوش‌شانسند چون آنقدر پول در این دنیای مطبوعات سرریز شده که اگر حقوق چند میلیونی کنونی‌شان هم کفاف زندگیشان را ندهد می‌توانند بیشتر به دست آورند.

3)   خبرنگاران خوش‌بختند چون تشکل صنفی پرقدرتی دارند که هیچ مرجعی دولتی و غیر دولتی با آن مشکل ندارد و از زمین و آسمان برایشان کمک می‌ریزد.

4)   خبرنگاران خوش‌شانسند چون هر وقت به هر کدام از مسوولان متوصل می‌شود اولاً او را می‌یابند و سپس تمام سوالاتشان را مطرح و جواب می‌گیرند.

5)      خبرنگاران خوش‌شانسند چون تا کنون دنیا و خصوصاً ایران ندیده است خبرنگاری که دچار مشکلات حقوقی شود.

6)      خبرنگاران خوش‌بختند چون همه برایشان احترام قائلند جز بقال سر کوچه و پیرزنی که زاغ سیاه رفت و آمدها را چوب می‌زند.

7)      خبرنگاران خوش‌بختند چون می‌توانند هر آنچه بخواهند بنویسند.

8)   خبرنگاران خوش‌بختند چون همه چیز برایشان فراهم است. مسکن خوب ندارند که دارند. پول خوب ندارند که دارند. امنیت شغلی ندارند که دارند. آزادی ندارند که دارند. و خیلی چیزهای دیگر ندارند که باز هم دارند.

9)      خبرنگاران خوش‌شانسند چون اصلاً معنی سانسور را نمی‌دانند.

10)  خبرنگاران به هزار و یک دلیل دیگر خوش‌شانسند و مهم‌ترینشان این که حداقل یک سایت دارند که می‌توانند در آن به راحتی با یکدیگر ارتباط داشته باشند و آن سایت که همان فیس بوک خودمان باشد به کل فیلتر می‌شود که ......... ن می‌شود

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 19:8 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

مسعود ده نمکیبرادر مسعود خان هنرمند روزنامه‌نگار بسیجی جنگی سلام. حال که دومین شاهکار هنری‌ات به مدد تماشاگران بی‌فکر ایرانی به مرز ده میلیاردی رسیده است باید قبل از هر چیز تبریکات لازم و ملزوم بنده را پذیرا باشی که به رسم رفاقت از صمیم قلبم می‌آید و می‌دانم هر چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. برادر مسعود عزیز و دوست داشتنی، اینروزها همه مشغول صحبت از شاهکار هنری‌ات هستند اما راستش را بخواهی من به چیز دیگری می‌اندیشم. با خودم فکر می‌کنم نکند خدایی نکرده، زبالم لال، گوش شیطان کر، تو را ما از دست بدهیم. خدا نکند روزی غم از دست دادن تو پشت ما را خمیده کند. اما باید بدانی که این موجود عجیب و غریب هم حق است و باید پذیرفتش. ان‌شاءالله که صد سال دیگر زنده باشی اما من به موضوعی فکر می‌کنم که شاید خودت هم تا به حال به آن فکر نکردی. گرچه خدا می‌گوید که همیشه به مرگ فکر کنید. اما تو به این سکانس توجه نکردی. شاید آنچنان که باید و شاید برایت مهم نباشد. اما باور کن که برای من مهم است. من چندی است به این فکر می‌کنم که تو اگر روزی چشم از این دنیا بر بندی کجای این بهشت زهرای ما جای خواهی گرفت. خوشبختانه در این بهشت زهرای کوچک ما چند قطعه برای افراد مشهور است. اما هر کدام از این شهره‌ها می‌توانند در یکی از قطعات آرام بگیرند اما تو اسطوره‌ای دیگری. تو توانایی این را داری که در قطعه شهدا قرار بگیری. می‌توانی در قطعه جانبازان و ایثارگران باشی. می‌توانی در قطعه اصحاب رسانه قرار بگیری. آخر سابقه چندین و چند ساله مطبوعاتی‌ات و شاهکارهایی که با قلم در دستت آفریدی را مگر می‌توانیم فراموش کنیم. خصوصاً مایی که روزنامه‌نگاریم و می‌دانیم که تو چقدر سختی کشیدی برای کشیدن لیات صفحات روی شیشه کمد منزل. بگذریم علاوه بر تمام اینها تو می‌توانی در قطعه هنرمندان هم آرام بگیری که فکر می‌کنم این آخری بیشتر از بقیه قطعه‌ها برایت مناسب باشد. آخر تو اکنون پر فروش‌ترین کارگردان تاریخ ایرانی. یعنی تمام فیلم‌های خوب به کنار، بچسب همین اخراجی‌ها را. در هر صورت برادر بیا و برای خودت فکری کن. چون اگر اینگونه از دست بروی ممکن است هر کدام از دوست‌دارانت چون بخشی از زندگی حرفه‌ای تو را می‌پسندند بر سر آرام گرفتنت در قطعه مورد نظر خود به درگیری روی بیاورند و این برای چهره‌ای فرهنگی چون تو خوب نیست.

در پایان باز هم فروش اخراجی‌هایت را به تو تبریک گفته و از خداوند منان خواستارم تا هر چه زودتر سومین اخراجی‌هایت هم از راه برسند.

والسلام

و من الله توفیق

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 13:23 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

پیمان ابدی

دیگر تمام شد آن همه هی تو از انتظار آدمی و پری

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:10 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

دم به کله می‌کوبد و شقیقه‌اش دو شقه می‌شود ... بی‌آنکه بداند حلقه آتش را خواب دیده است ... عقرب عاشق

امروز خیلی بد بود. خیلی بدتر از اون چیزی که بشه گفت بد

+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 20:20 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

نه. مثل اینکه بنا نیست ما شبی سر راحت بر زمین بگذاریم و از این نگران نباشیم که مبادا نا اهلان و نامحرمان این دست‌نوشته‌های در آستانه نابودی ما را ببینند و خدایی نکرده آب از سرمان بگذرد. آخر در میان این همه موضوعات و این همه سوژه که قابل پرداخت است مگر می‌توان سکوت کرد. حالا اینها همه به کنار صحبت بعضی از مسوولان بعضاً محترم را که دیگر نمی‌توان شنید و هیچ نگفت. نمونه‌اش همین صحبت‌های امروز معاون وزیر بازرگانی ایران در خصوص پرتغال‌های اسرائیلی که فرموده‌اند! قطع به یقین این پرتقال‌ها از راه قاچاق وارد شده‌اند و به خاطر اینکه صحه‌ای بر حرف‌های خود هم بگذارند اعلام کرده‌اند که اگر کسی مدرکی بیاورد که موید این مطلب باشد که این پرتقال‌ها از طریق گمرک و به صورت رسمی وارد کشور شده جایزه‌ای دریافت می‌کنند به میزان میلیاردی. به همین منظور باید چند نکته را به این مسوول محترم که گویی از ساز و کار اجرایی آنچنان که باید و شاید خبر ندارند رساند. اول اینکه مگر کسی دیوانه شده که بخواهد ششصد تن پرتقال را قاچاق کند؟ این به هیچ عقل سلیمی نمی‌آید که زحمت ششصد تن کالای قاچاق کشیده شود و در پس پرده این حرکت شوم چیزی به نام پرتقال وجود داشته باشد. دوم اینکه باز هم این مسوول محترم گویی توجه ندارند که هر محصولی که بنا باشد در میادین میوه و تره بار توزیع شود باید برگ سبز وارداتی و گمرک را داشته باشد و در غیر اینصورت اصلاً اجازه توزیع به آنها داده نمی‌شود. بر اساس گواه خدا مگر یک معذرت خواهی و پذیرفتن اشتباه چقدر سخت است که این مسوولان محترم نمی‌آیند و نمی‌گویند که ما اشتباه کردیم.

به راستی شما اگر بنا باشد جنسی را قاچاق کنید آیا آن جنس پرتقال است؟

پی نوشت: در خبرهای آمده بود که دوستان دولتمدار در سفر رییس جمهور به اسلامشهر اقدام به عرضه رایگان پرتقال کرده اند. نکند خدایی نکرده آنها اقدام به عرضه کالای اسرائیلی کرده باشند ؟

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 16:0 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

صدا و سیماگاهی اوقات فکر می‌کنم که ای کاش در قانون اساسی ایران، موضوع رسانه‌های خصوصی ( از نوع کاملاً و واقعاً خصوصی ) اضافه می‌شد و سرانجام پس از گذشت این همه سال از زمانی که تلویزیون وارد ایران شده، مردم تصویری را از جعبه جادویی ببینند که بی قصد و غرض بنا را بر ایجاد سیمایی مناسب برای استفاده مردم گذاشته و می‌خواهد به آنها در زمان فراغت خدمت کند. صدا و سیمای ایران در طول ادوار گذشته با افت و خیزهای فراوانی روبرو بوده که شاید بخشی از آن به دلیل تمرکز این سازمان بر دولت بوده و باشد. همین موضوع سبب شد تا رسانه ملی! در دوران هشت ساله اصلاحات، تا سر حد امکان سعی در عدم نمایش یا کم فروغ جلوه دادن فعالیت‌های دولت خاتمی کند. موضوعی که گرچه در آن دوران نیز بارها به آن اشاره شد و بسیاری از دولتمردان وقت، آن را مورد نقد قرار دادند اما در نهایت نتیجه‌ای نداد و سیاست‌ها به روال معمول ادامه پیدا کرد. اما داستان امروز  کاملاً با روایت آن دوره متفاوت است. امروز صدا و سیما آنچنان مداح دولت شده که به اعتقاد بسیاری از کارشناسان، نه تنها تبلیغی برای دولت به حساب نمی‌اید، بلکه تکرار مکررات و عدم نمایش آنچه واقعیت است، نشان از ضد تبلیغ دارد. در شرایط کنونی و در روزهایی که تنها 50 روز به انتخابات ریاست جمهوری ایران باقی مانده، روزی نیست که صدا و سیمای ایران برنامه‌ای به منظور حمایت از دولت نداشته باشد و روزی نیست که سعی در تخریب افرادی که ممکن است در صحنه انتخابات با دولت کنونی رقابت کنند نکند. اخبار ساعات متفاوت و شبکه‌های مختلف تلویزیون هم چیزی جز این نیست. مدح دولت آنچنان در اخبار به چشم می‌خورد که دیگر جای هیچ حرف و حدیثی را باقی نگذاشته که رییس سازمان صدا و سیما که دیگر وقت چندانی برای تصدی این سمت ندارد، هر کاری می‌کند تا احمدی‌نژاد از او راضی و خوشنود باشد تا بل باز هم در این سمت باقی بماند. همین اتفاق سبب شده تا در چند روز اخیر افراد بسیاری که اکنون یا در بخشی از این نظام فعالیت می‌کنند یا به عنوان کارشناس تریبونی برای ارائه نظرات خود دارند شدیدترین انتقادات را به صدا و سیما ارائه کنند و در نتیجه ناکارآمدی مدیریت کنونی را در صورت ادامه روند جاری به اثبات برسانند. بعضی که تمام رفتار صداوسیما در چند ماه اخیر را بزرگ نمایی و تبلیغ فعالیت‌های دولت دانستند و برای باور پذیر کردن سخنان خود به سفرهای استانی و بازتاب وسیع آن در صدا و سیما اشاره کردند و بعضی هم که رسماً اعلام کردند صدا و سیما حتی برای فرهنگ‌سازی نگاهی سیاسی دارد. در این بین تنها حامیان دولت بودند که به صدا و سیما انتقادی وارد نکردند. چرا که چیزی بهترین این نمی‌توانند داشته باشند. در هر صورت به نظر می‌رسد که صدا و سیمای ایران با ادامه روند کنونی راه خطایی را در پیش گرفته که در آینده‌ای نه چندان دور برای به دست آوردن دل بعضی ها باعث دلشکستن بسیاری می‌شود و همین امر نه برای این سازمان و نه برای رییس در آستانه تغییرش مناسب نیست.  

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 15:30 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

مایلی کهنواقعیت این است که از ابتدای کارم در دنیای رسانه به هر دلیلی که هنوز هم متوجه آن نشدم، هیچ علاقه‌ای به موضوعات ورزشی نداشتم. همین واقعه هم باعث شد تا همیشه از اخبار مربوط به حوزه ورزشی عقب باشم و هیچ وقت ندانم که مثلاً مربی فلان تیم کیست و فلان تیم چندم جدول است. تا حالا یک بار هم نشده که برای رضای خدا به ورزشگاه آزادی بروم تا فوتبال تماشا کنم. اما دیگر نمی‌شد این بی‌رغبتی‌ام را در مورد اتفاقات اخیر فوتبال مملکتم ادامه بدم. امروز از بیانیه‌های محمد مایلی کهن باخبر شدم. اویی که آمدنش به تیم ملی گویا با حرف و حدیث‌های بسیاری همراه بود و یحتمل به جایی وصلش می‌کردند. البته ابتدا به این فکر کردم که مگر سرمربی تیم ملی هم بیانیه منتشر می‌کند؟ این فکر چند دقیقه‌ای فلسفه ذهنم را به خود مشغول کرد و سپس به این نتیجه رسیدم که شاید اصلاً من به کل نمی‌فهمم. خوب وقتی به قول فردی سرمربی تیم ملی، سرمربی گروه انتخاب کننده نبوده، باید هم به این نتیجه رسید که نفهم بودن بهترین راه است و بهترین کار. اما آنچه تمایل دارم در این دست‌نوشته به آن اشاره کنم چیزی جز این همه جزئیاتی است که بی‌شک خبرنگاران مطبوعات ورزشی باید به آن بپردازند. راستش من بعد از اینکه دو بیانیه مایلی‌کهن را خواندم یاد حرکت مسعود ده‌نمکی افتادم. حرکتی که این کارگردان خوش‌آوازه سینمای ایران !!! در جشنواره فیلم فجر سال 86 انجام داد. رفت بالای سن، صدایش را تا حد توان بلند کرد و فریاد کشید. زمین و زمان را به هم دوخت و خلاصه نامی پرآوازه را برای خودش ایجاد کرد. بیانیه دوم مایلی کهن که سراسر بد و بیراه به نگارنده (یعنی خود مایلی‌کهن) بود نشان از آن داشت که در این زمانه بی‌های و هوی لال پرست هیچ فردی در جایی که باید باشد نیست. شنیدم که مایلی کهن روزی گریه کرد، روزی گفت که مربی شدن آسان است و آدم شدن سخت و من هنوز آدم نشدم و حال دیدم که این مربی با سابقه که در کارنامه فعالیتش، چندین پست و مسوولیت را به دوش می‌کشد، به خود و خانواده‌اش بد و بیراه گفت و لفظ مهمی به نام بیانیه را با استفاده از جمله یک توپ دارم قلقلیه به تاراج برد. این تمام آنچیزی است که دیگر باید به آن عادت کرده باشیم. همانطور که مسعود ده نمکی روزگاری همه چیز را بد می‌دانست و فکر خود را اصلح و برتر حال محمد مایلی کهن هم می‌آید و چهره‌ای از خود را به نمایش می‌گذارد که تنها از افرادی سر می‌زند که هم فکر خود و ده‌نمکی هستند. شاید اگر هر دوی این افراد گفتمان دیگری را برای گذشته و حال خود پیدا می‌کردند، آینده بهتری برای آنها به وجود می‌آمد اما بی‌شک این رویه‌ای که این دوستان از گذشته تا حال به آن پرداخته‌اند آینده‌ای ندارد جز پوچی... چه اخراجی‌های 3 ساخته شود و چه تیم ایران با مربی‌گری مایلی کهن به جام جهانی می‌رفت و حتی قهرمان می‌شد.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:26 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

مهدی و ساسیمن می‌گویم هر کاری از دست این شیخ‌الشیوخ اصلاحات بر‌ می‌آید، بعد شما مدام بفرمایید خیر!!! زبالم لال تا چند وقت دیگر می‌آید و با آن رقاصه معروف هم دیدار می‌کند تا بگوید ما خیلی به اصطلاح خودمانی‌ها، open mind هستیم. گویی که نه شناسنامه‌اش را دیده و نه سابقه‌ای را که مدام در هزار و سیصد هشتاد و هشت شکوایه‌ گذشته‌اش به آن اشاره داشته، مورد توجه قرار داده است. بعد حالا من مدام می‌گویم این سیاست چیست که عالم همه دیوانه اوست، شما بگویید نه؟ اصلاً من نمی‌فهمم که چرا این اتفاق توسط کروبی افتاد. اویی که تا دیروز هر کاری می‌کرد، خود و رفتارش را به امام متصل می‌فرمود، حالا دیگر با چه رویی می‌خواهد بیاید و بگوید که چون علمای ما با ساسی مانکن دیدار کرده‌اند من هم می‌کنم. دیدار سیاسی با ساسی مانکن توسط کروبی را باید نقطه عطفی در زندگی این پیر مرد جوان دل دانست و امیدوار شد که شیخ‌الشیوخ میرزا آقا مهدی خان کروبی هم ان‌شاءالله در طول زندگی پر فراز و نشیبشان یک باری به صندلی ریاست جمهوری تکیه بزنند تا شاید دیگر برای بازنشستگی آماده و شده به همراه خانواده سفری به دبی برای کنسرت هنرمند محبوب و مردمی ساسی مانکن تشریف ببرند.

خبر اصلی را اینــــجــــا بخوانید

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:21 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

در تمام این مدت که شرایط و روزگار توان نوشتن را برای به روز کردن وبلاگ نمی داد به این موضوع فکر می کردم که دنیایی که خودمان برای خودمان ساختیم چقدر بی رحمانه تازیانه می زند به هر آنچه که روزگاری برایمان ارزش داشت. در تمام این مدت پذیرفتن این که پذیرش هر مسوولیت خود پذیرای بسیاری دیگر است برایم تداعی می شد اما حیفم آمد در میانه این راه، به سادگی از کنار مطلبی که نه می دانم نویسنده اش کیست و نه می دانم که چرا این مطلب را نوشته است، بگذرم. مطلبی که بعد از مرور اول، بدنم به لرزه درآمد و برای تمام بدهایی که ما بد می پنداریمشان اما ذاتاً بد نیستند نوشته شده است. مطلبی که گرچه نویسنده اش را نمی شناسم و شاید هیچگاه هم این اتفاق نیافتد اما نگارشش را به یمن دوستی با او غنیمت می شمارم تا یادم بیاید روزگاری را که در این وبلاگ نوشتم وقتی قیمت سیگار و روسپی برابر است. ارزان. باید سیگار را نخ به نخ و روسپی را تک به تک... این مطلب که منبعش را نمی دانم را در گوشه ای از خاطرات دست نوشته هایی که نابود می شود می گذارم تا یادمان باشد روزگاری که نه یادی از ما می ماند و نه یادگاری از آنهایی که شرافت دارند یادی کنیم.

ممنوعتعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم. شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام.

راستی ! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این ایثار است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟

تن در برابر نان ننگ است

بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان!

شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین

شنیده ام روزه میگیری،

غسل میکنی،

نماز میخوانی،

چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،

رمضان بعد از افطار کار می کنی،

محرم تعطیلی.

من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!

فاحشه!!!… دعایم کن

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 19:54 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

سیاستاین سیاست هم داستانی دارد برای خودش ها. یکی هرچقدر گونی سیب زمینی در چنته دارد یک هو می‌ریزد به هر چه روستای دور دست است و بهانه‌اش هم زیاد بودن آن است. یکی دیگر وعده می‌دهد که اگر همه نوجوانان تلاش کنند تا دوره‌ای که او رییس‌جمهور می‌شود 18 ساله شوند، سهام دار نفت می‌شود. گویی که نمی‌داند نفت ایران ملی است و +۱۸ یا -۱۸ ندارد. یکی دیگر می‌گوید که من گشت ارشاد را جمع می‌کنم، به کل. و بعدش وقتی می‌بینند که جمع یا بساط کردن گشت شریف ارشاد به عهده او نیست، می‌گوید کی بود کی بود من نبودم. دور و بری‌های یک نفر یک هو می‌آیند و می‌گویند که فلان کسک قرار است در آینده‌ای نزدیک خودش را در میان کاندیداها جا کند و رییس ستاد انتخاباتی‌اش را هم اعلام می‌کنند. رییسی که خود احتمال کاندیدا شدنش می‌رود. یک نفر می‌آید و می‌گوید که زنها در ریاست جمهوری سهم دارد و یک هو تمام زن‌ها به سمت این جایگاه پر زرق و برق خدمت هجوم می‌آورند. یعنی داستان کلاً خاله ... می شود. یک نفر فکر می‌کند که چون روزگاری بعضی از اراذل و اوباش را فروخته حالا می‌تواند رییس جمهور شود. – توضیح: به گواهی فیلم پخش شده از صدا و سیما در انتخابات ریاست جمهوری سال 84. یکی سر مربی عوض می‌کند تا همه بگویند ببین چه آدم خوبی است. حتی به فوتبال مملکت هم توجه می‌کند. بی‌آنکه به قدمش فکر کند. یکی سرپیچی از رییسش را بهترین راهکار برای معروف شدن می‌داند. یکی یک‌هو همه پته رییس سابقش را بر ملا می‌کند. یکی دیگر تمام حرف‌هایی را که دیگران می‌زنند را می‌زند تا بگوید من همه را دوست دارم. یکی می‌شود مش غضنفر خان سر کوچه پسر عمه جان ما که فکر می‌کند چون اهل محل او را دوست دارند می‌تواند رییس شود. یکی انواع و اقسام سایت‌های خبری را راه می‌اندازد تا عمل جراحی یکی دیگر را که مثل هزار و یک مریض، احتیاج بوده به حساب حرکت به سمت زیبایی او بگذارد. یکی دیگر می‌گوید که همه بدند جز من. یکی می‌رود ترکیه تا با رییس جمهور امریکا پشت درهای بسته مذاکره کند. یکی دیگر هر چه از دهنش در می‌آید به کاندیدای ریاست جمهوری یک جناح می‌گوید و آخر سر هم توسط همان کاندیدا مورد لطف قرار می‌گیرد. عده‌ای از آن ور دنیا می‌آیند و می‌گویند که بگویید ما هستیم و خودشان هم نمی‌دانند که اصلاً به کل نیستند. یکی دیگر به فکر انقلاب مخملین و اینجور حرف هاست که بهتر از در خواب خود بماند. خلاصه همه به فکر خودشانند و آخر سر هم به ماهیت و اصلیت کشور و مردم فکر نمی‌کنند. کاشکی همه بدانند که اینطور نیست...

مطلب سعی داشت طنز باشد... به کسی بر نخورد

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 17:56 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون هابیل، از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید، آدمیت مرد. گرچه آدم زنده بود. از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند، از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند، آدمیت مرده بود. بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب گشت و گشت. قرنها از مرگ آدم هم گذشت. ای دریغ آدمیت برنگشت...

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 17:0 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

تمام این ثانیه‌ها می‌آیند و می‌روند. تمامشان تمام می‌شوند وقتی بخواهی روزهایی را دوباره از سر بگیری که بودن برایت لذت دارد و ماندن برایت مشکل. اما هست و چون می‌رود باید دوستش داشته باشیم، جانمان را.  بی‌آنکه بدانیم از کجا خنجر خورده‌ایم و یاکریم دلمان با آنتن مشکل حجم و تعادل دارد یا نه. هر چه هست یادگرفته‌ایم که بپذیریم تغییر، تقدیر ماست و اگر بودن حرام است اگر تغییر ندانیم.حال که دو سالگی وبلاگم را تک و تنها در گوشه‌ای از این دنیای بی‌سر و ته مجازی خودمان جشن گرفته‌ام خوشحالم که هستم و از بودنم برای ماندن‌ها لذت می‌برم. برای روزهایی که نه یادی باشد و نه احوالی.

پی‌نوشت ۱: در آخرین روزهای سال گذشته همین وبلاگ فکستنی شد وبلاگ اول بخش اجتماعی در جشنواره وبلگ نویسان شهرداری.

پی‌نوشت ۲: هشتاد و هشت را دوست دارم چون در هشت هشتش هشتمین عشق آفریده شد. هشت هشت هشتاد و هشت را به خاطر هشتمین هستی دنیا می خواهم و می پرستم

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 14:58 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

                                نوروز

برای تک‌تک 366 روزی که گذشت دلم تنگ می‌شود. می‌دانم که بودنم برای 365 روز دیگر در هاله‌ای از ابهام است. اما با این حال چیزی وجود دارد بنام امید. برای آنهایی که در این سال آمدند و رفتند نگرانم اما می‌دانم که بودن را هستی باید و هستی را بودن. ثانیه‌ها، اولین شب هشتاد و هشتی را رقم زدند و من هنوز نفهمیدم که چرا انقدر ساده به استقبالش رفتم.

پی‌نوشت: امسال هم تخم‌مرغ سفره هفت‌سین را تمام و کمال نخوردم...

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 23:45 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

رویانیان

همین الآن جسارتاً مشغول گوش کردن به فرمایشات گهربار جناب آقای سردار رویانیان رییس پایس راهنمایی و رانندگی تهران در برنامه سفر بخیر بودم که نمی‌دانم چرا یک دفعه شنیدم این مقام مسوول فرمودند چرا فلان کس طوری رانندگی می‌کند که راننده‌ای بترسد و به ..... ( همان باسن ) ماشین جلویی بزند.

این یعنی تمام آنچه یک سردار مملکت می‌گوید. آقای رویانیان. این بسیار بد است که شما آنچنان جو گیر می‌شوید که اینچنین صحبت می‌کنید. این برای شما و همه همرزمانتان در راهنمایی و رانندگی و البته سازمان مدیریت بر حمل و نقل و سوخت و آقای رییس جمهور که اکنون وکیل مدافع شما شده‌اند بد است.

امیدوارم من اشتباه متوجه شده باشم.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 21:34 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

اینروزها انقدر درگیر کارهای گاه مضحک و گاه جذاب شدم که رسماً همه زندگیم به هم ریخته. اعصاب که کلاً نمونده و فکر می‌کنم تا چند وقت دیگه تعداد موهای سفیدم مرز 100 تار رو رد کنه. همه چی اونقدر به هم ریخته شده که نمی‌دونم باید از کجا شروع کنم و به کجا برسم. از کارهای مزخرف دم عید برای اینور و اونور که رسماً به هیچ دردی نمی‌خوره تا خواهش و تمنا کردن برای گرفتن مصاحبه قالیباف تا ویژه‌نامه مشق آفتاب بی مصاحبه اختصاصی قالیباف نباشه. موضوعی که امروز سرانجام؛ شد. این وسط اتفاقات جدیدی هم که توی زندگیم افتاده رو دوست دارم به فال نیک بگیرم اما هنوز هیچی معلوم نیست. نمی‌دونم باید با این همه آدم عوضی که دور و برم ریختن چجوری تا کنم. تمام این قدرت‌پرست‌هایی که تا می‌فهمم یه نفر داره به قدرت نزدیک میشه مثل سگ مشامشون به کار می‌افته و شروع می کنن به پارس کردن کنار یارو. نمی‌دونم اما امیدوارم که همه چیز درست شه. مهم اینه که من الان جزو معدود آدم‌هایی هستم که در مدت زمان شهرداری قالیباف باهاش دوبار گفت و گوی اختصاصی تفصیلی گرفته. یعنی سرانجام؛ اونی که می‌خواستم؛ شد. همین

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 23:31 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

فكر نمي‌كردم انقدر پير، كه نه؛ بزرگ شده باشم. ديروز داشتم تو خيابون راه مي‌رفتم. چند تا بچه كه تازه از مدرسه اومده بودند بيرون، ميوه درخت كاجي رو توپ كرده بودند و به هم پاس مي‌دادن. يكي دو دقيقه كه بازي كردند خسته و كلاً بي‌خيال بازي شدند. از كوچه رفتن و شروع كردن به دويدن. اومدم مثل چند سال پيش به ياد دوران كودكي با اين ميوه درخت كاج بازي كنم. اما نمي‌دونم چرا ناخودآگاه پام از روي كاج بلند شد و به اون ضربه نزد. تازه فهميدم كه بايد هر روز اين خط رو زمزمه كنم كه كاش همچنان همان كودكي بودم كه براي رسيدن دست‌هايش به ميله‌هاي اتوبوس تلاش مي‌كرد و ناموفق مي‌ماند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 16:47 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

وبلاگمبا وجود اینکه پرت و پلا نوشتن در وبلاگم رو به هیچ عنوان قبول ندارم اما باید چند تا نکته رو بگم و دوباره سعی کنم روند قبلی رو ادامه بدم.

1) محققان ایرانی مقیم در خانه؛ یعنی خودم و خودم و باز هم خودم، توانستند بدون توسل به هیچ نیروی بیگانه خارجی و با اتکاء به نفس، مشکلات قالب وبلاگ را در کمتر از یک روز حل و قالبی جدید را به جهانیان معرفی کنند.

۲) از قدیم‌الایام گفته‌اند که عدو شود سبب خیر، اگر خدا خواهد. این تغییر قالب دو موضوع را آنطور که باید و شاید آموخت. یک آن‌کسانی که به زعم خودشان دار فانی را وداع گفته‌اند و هیچ کمکی از دستشان برنمی‌آید را باید از اموات به حساب آورد و روی هیچ کمکی از طرفشان حساب نکرد. دوم دوستانی که در موردی می‌گویند ما می‌توانیم رسماً نمی‌توانند.

۳) برای اینکه وبلاگم به روند عادی خود برگردد، هم‌اکنون یک پست جدید کار می‌کنم به کوری چشم ...

۴) عکس قالب قبلی وبلاگم رو گذاشتم تا همینجا باهاش وداع کنم...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 22:42 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

واقعيت اين است كه اصلاً قرار نبود، قالب وبلاگم تغيير كنه. به يكي از دوستان گفتم كه يه لطفي بكنه و يه مشكل كوچيكي كه توي وبلاگم افتاده بود را درست كنه. اما دستش درد نكنه زد كل وبلگ رو خراب كرد. حالا هم مجبور شدم كه يه قالب معمولي بذارم تا دوباره همه مشكلات رو رفع كنم. اين قالب موقتي است و در اولين فرصت به حالت اوليه بر مي گردد. با تشكر از آقاي فاطمي

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 16:51 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

دست بردار از این میکده سر به سری / پای بگذار به اون راهی که فکر کنی بهتری / که فقط فکر کنی بهتری...

این برای هزارمین دفعه شد که این آهنگ نامجو رو گوش کردم. نمی دونم چرا؟ نمی دونم و شاید نمیخوام بدونم چرا. شایدم نمی فهمم چرا؟ نمی دونم چرا تا همه چیز میاد سر و سامون بگیره یه چیزی همه چیز رو خراب می کنه. دارم می ترکم ... هیچکس ... دارم میمیرم ... ای کاش ای کاش ای کاش داوری داوری....

تمام می شوم شبی ...

همین

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 22:43 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

کفش و بوشفارغ از اینکه حرکت خبرنگار عراقی در برابر جرج بوش، به عنوان رییس جمهوری یکی از ابرقدرت‌های جهان کاری درست و پسندیده بود یا نبود باید این کار را به نوعی تحسین و به نوعی تنبیه کرد. تحسین از جرات خبرنگار مذکور و تنبیه به جهت بی احترامی به یک فرد انسان. اما نکته مهم‌تر از آن این است که از آنجایی که در ایران شخص شخیص خبرنگار بسیار بیشتر از آنچیزی که تصور شود مورد احترام مسوولان عزیز و ارجمند است امیدواریم که بعد از این، دوستان جان پاس، شرایط لازم را برای ورود خبرنگاران محترم به برنامه‌های خبری بدون کفش فراهم کنند.

امکانات لازم:

یک عدد کیسه؛ ترجیحاً با مارک فروشگاه شهروند برای تبلیغ شهرداری تهران

خوشبوکننده هوا؛ ترجیحاً به تعداد تمام افراد حاضر در جلسه

تعدادی جوراب برای آنهایی که جوراب سوراخ دارند

موکت؛ به میزان لازم برای مقابله با سرماخوردگی

در هر صورت امیدواریم که این قانون در آینده‌ای نه چندان دور به مجلس هم وارد شود تا به قانونی تبدیل و همگان از آن بهره‌مند گردند.

پی نوشت: این تیتر روزنامه کیهان را هم به نظرم حافظ در دوره جوانی خود سراییده است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:53 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

همیشه یکی از افتخارات این شغل متبرک ملعون خبرنگاری این بوده که پنجشنبه‌هایی که خیلی‌ها کار می‌کنند را تو بیکاری و جمعه‌هایی را که خیلی‌ها بیکار هستند بلا نسبت همانند خری که پالانش را گم کرده است، سر به کار می‌بندی و می‌روی.... از این موضوع مدت‌ها خوشحال و مسرور بودم. چراکه از آن دسته بیکارانی هستم که بیشتر از یک ساعت نمی‌توانم خانه را تحمل کنم. یا باید بنشینم و چند جمله مسخره را به هم متصل کنم تا یک گزارش مضحک از آن در بیاید. یا باید موسیقی گوش دهم که آن هم حالم را بعد از مدتی به هم می‌زند. یا هم باید بخوابم که تازگی ها با این سومی موافقم. همین سر ناسازگاری برداشتن باعث شده بود تا پنجشنبه‌های تعطیلم را در یکی از چند پاتوق موجود، با دوستان به سلامت بگذرانم و جمعه‌هایم را خوشحال از اینکه روزنامه‌نگارم. اما از آنجایی که تیر غیب متبرکی به فرق سر ما نازل شد و کاری اداری به پستمان خورد تا در کنار روزنامه‌نگاری به آن مشغول شویم حال جمعه‌هایمان را مجبوریم در خانه باشیم. البت اکثراً. جمعه است دیگر. اما امروز خوشحالم. الآن چهار ساعتی است که در شهرداری هستم و مشغول خدمت به اسلام و مسلمین. حداقل خونه نیستم تا با یکی از اهالی همین دور و برا کل‌کل کنم. خوشحالم از این که هستم و اینجا دارم زندگی می‌کنم. زنده‌مانی می‌کنم.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 11:47 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

می شناسم و می شناسی

آنگاه که وانمودم سفیدی را

وانمودی سیاهی را

... یا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 13:34 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

وطن امروزبعد از تجربه غلطي كه روزنامه خورشيد به عنوان روزنانه حامي دولت به بار آورد و تمام اعضاي هيئت مديره موسسه آتيه كه دست بر قضا بالانشيني در روزنامه خورشيد را هم در كارنامه كاري خود به ثبت رسانده بودند، از اين موسسه و روزنامه به صورت كاملاً محترمانه اخراج شدند،‌ نگاه بسياري از حاميان و اطرافيان محمود احمدي‌ن‍ژاد به روزنامه وطن‌ امروز روانه شد. روزنامه‌اي كه به حكم تبليغات محيطي و آنچه گوش به گوش به چرخيده است از سال پيش سياست‌گذاري‌هاي لازم را پشتوانه خود كرد و نزديك به دو ماهي هم از آغاز تبليغاتش مي‌گذرد. ( البته تبليغاتي كه با لوگوي قديمي اين روزنامه نصب و آنچه اكنون در پيش شماره‌هاي آن به عنوان لوگو استفاده مي‌شود متفاوت است.) روزنامه وطن امروز به زعم بسياري از كارشناسان روزنامه‌نگاري و اخبار واصله بنا بود تا شنبه دو هفته پيش در پيشخوان روزنامه فروشي‌ها قرار مي‌گرفت. دقيقاً همان شنبه‌اي كه خورشيد تابيدن خود را آغاز كرد. اما نظر مسوولان و دست‌اندركاران اين روزنامه اين بود كه هم‌آوايي اين روزنامه با خورشيد به جهات مختلف و خصوصاً تفاوت معناداري كه در نگاه اين دو وجود داشت دليل محكمي براي عدم انتشار موازي آن با خورشيد است. همين اتفاق باعث شد تا انتشار روزنامه وطن امروز با يك هفته تاخير در شنبه گذشته آغاز شود. اما در اين شنبه هم از آنجايي كه بنا بود بعضي از روزنامه‌هاي اصلاح‌طلب به نحوه انتشار روزنامه‌هاي زنجيره‌اي حامي دولت حمله كنند،‌ انتشار روزنامه با يك هفته تاخير مواجه شد و تصور مي‌رفت كه اين روزنامه امروز در پيشخوان روزنامه‌فروشي‌ها خودنمايي كند. اما طلسم فراگير نشدن روزنامه وطن امروز باعث شد تا اين روزنامه امروز هم رنگ آفتاب را به خود نبيند و تنها در همان پيش‌شماره‌هاي قبلي خلاصه شود. اين در حالي است كه پيش‌شماره‌هاي وطن امروز نشان از آن دارد كه اين روزنامه توان و قدرت كافي براي رقابت با ديگر روزنامه‌ها دارد و مي‌تواند به عنوان يك روزنامه قوي در حوزه دولت فعاليت كند. با اين تفاسير اين شنبه هم از كف وطني‌ها رفت و روزنامه‌اي منتشر نشد. از طرف ديگر از آنجايي كه شنبه هفته‌ آينده هم تعطيل رسمي است مي‌توان پيش‌بيني كرد كه اين روزنامه هفته آينده هم منتشر نمي‌شود و تنها جمله‌اي كه باقي مي‌ماند اين است كه شايد اين شنبه بيايد؛ شايد.

براي دوستان و همكارانم در وطن امروز آرزوي توفيق دارم   

سند آنکه قرار بود وطن 14 مهر ماه روی کیوسک باشد 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 17:25 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

روزنامه خورشیدهمه چیز از یک اتفاق ساده آغاز شد. اتفاق بسیار زودتر از زمانی رخ داد که تصور می‌شد. شاید این موضوع که روزنامه خورشید یا حداقل آنهایی که امروزه در این روزنامه مشغول به فعالیت هستند روزی باید ترک مسوولیت کنند و از این روزنامه بار بندند امری قابل تصور بود اما اینکه تنها پس از یک هفته از آغاز به کار رسمی این روزنامه و رفتن آن روی گیشه مطبوعات خورشید دچار تغییر و تحول شود امری غیر قابل تصور بود.
روزنامه خورشیدی که با هزار و یک دبدبه و کبکبه کار خود را آغاز کرد امروز بسیار ساده رخت بر بست تا در اختیار گروهی دیگر قرار گیرد. گروهی که به نظر همان همکارانمان در همشهری عصر هستند. این یعنی خداحافظی خورشید از دفاع بی چون و چرای دولت و سلام آن به محمد باقر قالیباف. محمد باقر قالیبافی که حتماً سیاست های جدیدی را در صورت همکاری با خورشید اجرا خواهد کرد و در این بین می توان به معمار اصلی شهر تهران محمد باقر قالیباف اطمینان کرد که در صورت فعالیت در خورشید حرکت نوینی را در عرصه مطبوعات آغاز کند.
پس فعلاً باید اینطور گفت که خورشید او بر نیای که وقت دمیدن نیست.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 17:21 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

شب یلدا

نمی دونم امروز، فردا، کی ؟ نمی دونم اما می دونم که توی همین روزاست. شب یلدا. شبی برای بچه ها. یادم میاد تو اون دوره ای که یه کم کوچیکتر بودیم از یک هفته مونده بود به شب یلدا قیامتی بر پا می کردیم. سر از پا نمی شناختیم که ایول یه شب می شینیم تا هر وقت شب که شده هر چقدر که دل تنگمون می خواد هله هوله می خوریم. اونقدر خوشحال بودیم که نمی فهمیدیم یه کاسه پر رو چجوری پر از انار می کردیم؟ اونقدر توی جو بودیم که حتی از امتحان فردا هم کبکمون نمی گزید.

اما حالا که یه کم اندازه یه سر سوزن بزرگتر شدیم اصلاض نمی دونم شب یلدا کی هست؟ اگه تو وبلاگ بچه ها نخونده بودم شاید اصلاً یادم هم نبود که شب یلدا هم تو راهه.

البته بی دلیل هم نیست ها. اونموقع ها که دلم رو برای یه شب یلدای عجیب غریب صابون می زدم خیلی چیزها رو نمی دیدم.

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که دخترک گل فروش سر چهارراه ها هم آیا شب یلدا داره؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که پسرک فال فروش همین خیابون بالایی هم می فهمه شب یلدا یعنی چی؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که دختر همسایمون آیا شب یلدا هم بخاطر درآوردن خرج مواد پدرش تن فروشی می کنه ؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که پسر طربقه بالامون آیا عقلش کار میکنه که یه فردا رو بی خیال کراک و حشیش و گراس بشه؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که پیر مرد سر کوچمون که نزدیک 15 ساله بازنشست شده آیا شب یلدا هم برای درآوردن یه لقمه نون حلال مسافر کشی می کنه؟

اون موقع ها به این فکر نمی کردم که آیا تو شب یلدا هم زنی از خونشون به خاطر کتک خوردن از شوهرش فرار می کنه؟
**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که توی همین شب یلدا چند تا مادر سیاه پسراشونو پوشیدن؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که چند تا مادر منتظر اومدن چند تیکه استخون و یه پلاک هستن؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که قیمت بعضی دخترانمان اندازه یک بسته سیگار است؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که قیمت بعضی از پسرانمان اندازه یک بطری مشروب است؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که سوپور مهربون محله آیا پول داره تخمه آفتابگردون کیلویی سه هزار تومنی رو بخره؟
**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که چند تا زندانی به جرم عقایدشون تو زندان شب یلدا رو صبح می کنن؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که چند تا دانشجو چون پول برگشتن به شهرشون رو ندارن شب یلدا رو با سیگار و چایی و احیاناً دختر همکلاسی شون میگذرونن؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که آیا بابام انار داره و آیا مامانم می تونه تصمیم کبری رو بگیره؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که یه زندگی راحت حق مسلممونه یا انرژی هسته ای؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که بابام شاید مجبور بشه برا اینکه یه لقمه نون حلال به دست بیاره به هر دری در بزنه.

**آره اون موقع ها نمی فهمیدم . الآن که می فهمم می فهمم شب یلدا برای همون دوران بچگی بوده. همین و بس

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 23:38 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

حال و احوالچند وقتیه که یه خواهر خوب باعث شده که با مهتاب اشنا بشم. یه وقت هایی فکر می کنم که تنها فرق من با مهتاب اینه که من دوره ای که همیشه تریپ حسین پناهی می زدم تموم شده اما اون از اول بچگیش تا آخر عمرش که ان شاءالله ۱۲۰ سال دیگه باشه تو تریپ حسین پناهیه.

شاید بشه این حرفمو اینجوری بگم که من بعضی از وقتها ( که الآن یکی دوروزه افتادم تو اون تریپ ) دیوونه بازیم از نوع دپرساسیون اوت می کنه اما مهتاب همیشه یه چیز گمشده داره که هنوز که هنوزه نتونسته پیداش کنه.

تفاوتم هم با مهتاب توی اینه که اون می تونه راحت خرفشو بنویسه ولی من اصلاً این کاره نیستم.

تو این عالم خرابی شاید این چند بیت شعر بتونه تموم حرفامو بفهمونه.

تازه می فهمم که " خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است" یعنی چی!

 

 

 سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تورا می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

 

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمی رد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

 

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 23:15 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

امروز کامران نجف زاده برام نظر گذاشت. اینم در نوع خودش یه حالی بود که گرفتم.


اما اصل مطلب اینکه امروز به دلیل بعضی از اتفاقات و یه سری کارهایی که یکی از دوستام داشتش مجبور شدیم که بر طبق یک توفیق اجباری از محله رییس جمهور محبوب و مردمی مان دیدن کنیم.

واقعاً خداوند متعال به تمامی دوستان همین حوالی قسمت کند. اصلاً انگار که با ورود به این منطقه آرامشی عمیق نصیب رهگذران می شود. گویی که آخرین متدهای تسکین روان در این منطقه پراکنده شده است.

اصلاً باورتان نمی شود آنجنان آرامشی نصیب بنده سراسر تقصیر شد که فکر کنم با مراجعه به هفتاد و چندین تا متخصص اعصاب و روان هم نمی تونم مثل اونو بگیرم.

فقط یه تاسف خوردم که اون هیئت معروف رو ندیدم. حالا ان شاءالله در سفر بعدی اگه ویزا بدهند.

اما اصل اصل مطلب اینکه چند روز پیش ایشان در کنفرانس مطبوعاتی خود از هرگونه صحبت در باره مسائل اقتصادی سرباز زدند . اصلاً انگار نه انگار که یکی دو سال پیش با همین شعارهای اقتصادی به اصطلاح ۱۷ میلیون رای را از آن خودشون کردند. نمی دونم والا. بی خیال...

اصلاً حوصله حرف زدن ندارم.

خودتون می دونید.

خدا به خیر کنه.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 21:45 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

تا الآن خیلی خوب بودم . حالم خیلی رو به راه بود. تغریباً به همه کارام هم رسیدم. در هر حقیقت هیچ مشکلی هم نداشتم . اما نمی دونم الآن چم شده ؟ یه جورایی دارم با خودم کلنجار بی خود میرم. اما نمی دونم شاید یه علتی داره که خودم هم نمی دونم.

کامران


  اما اصل مطلب . نامه ای به کامران نجف زاده.

سلام . امروز برای اولین بار بود که از نزدیک می دیدمت. چند وقتیه که تو رو رقیب خودم می دونم. در عین اینکه رفیقمم می دونم. با وجود اینکه ته دلم اینه که تو حتماً خیلی خوش شانس بودی که تونستی بری تو صدا و سیما اما مغزم می گه حتماً یه لیاقت هایی هم داشتی که تو رو به اونجا رسونده. می دونی ! امروز که توی جبهه متحد اصولگرایان بهت نامه دادم و گفتم من از این معادله انتگرال هیچی نفهمیدم و تو هم گفتی منم هیچی نفهمیدم گفتم شاید بتونم بهت برسم. داشتم به این فکر می کردم که من که تا اینجاش اومدم می تونم به اونجایی که تو هم هستی برسم اما نمی دونم چرا اون دیو سیاهه که هم تو و هم من ازش بدمون میاد بدجور داره از راه به درم می کنه.

ازم ناراحت نشو. بذار بهت بگم کامران. می دونی کامران! خوش به حالت. خونه اجاره ایت شاید بهت بچسبه. چون می دونی یه گرمایی داره که اون از تو هستش.
می دونی! کیان و امثال کیان باید به تو افتخار کنن. نه به تو که به تمام همکارات. همه مایی که خونه هامون یا اجاره ای هستش و یا مال باباهامون. کیان باید بدونه ما چی کشیدیم. چی می کشیم و چی خواهیم کشید. می دونی بعضی وقت ها فکر می کنم که آیا بدبخت تر از ما هم آدم تو این دنیا هست؟ بعضی وقتها فکر می کنم که آخرش که چی ؟ ما که نه می تونیم برای مردم یه کاری کنیم و نه گلیم خودمون رو از آب بکشیم پس چمونه آخه ؟ چی چی می خوایم. چرا عرصه رو خالی نمی کنیم. بعدم مثل روانی ها بی خیال حرفامون می شیم و زیر تمام قولامون می زنیم و دوباره روز از نو و روزی از نو.

نمی دونم چرا دارم این حرفا رو به تو می زنم ؟ شاید تنها آدمی رو که فکر می کردم الآن به درد می خوره تو بودی. نمی دونم. شاید دیگه نبینمت. شایدم توی یکی از همون ماموریت های بلند مدت من و تو هم بشیم مثل خیرخواه و افشار. نمی دونم اون موقع شاید تابوت من و تو کنار هم باشه. اما اون موقع وجدانمون راحته. راحتیم که چون نتونستیم کاری کنیم حالا اینم سزای اعمالمونه.

کامران جان. بابات جوجوهاشو فروخت چون تو فکر می کردی که اونارو بیشتر از تو دوست داره. اما ما چی داریم؟ یه کوله باری که هیچ وقت نتونستیم ازش استفاده کنیم. یه قلمی که نونمون رو باهاش به نرخ روز خوردیم و یه کاغذی که روش برای هزارمین بار انار نداشتن بابا و تصمیم کبری رو ترسیم کردیم. تو تصویر داری و من چند خط صفر و یک اینترنتی و چند خط پیچ در پیچ روزنامه. همین . این تفاوت ماست و تشابه ما هم که... بی خیال خودت می دونی.

شاید نامه امروزم هنوز در جیب کت سورمه ایت باشد. همون جیب سمت راستیه. شاید هم توی سطل آشغال سر خیابون گلریز توی مطهری. اما اینو بدون خیلی دوست دارم یه روز نه تو بلکه مثل آدمایی که مثل تو هستن باشم و دوست دارم که اون موقع تو، خودت نباشی. هرچیزی که هستی باش. اما بهتر.

دوست دارم همکار همسایه.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 23:6 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

یه وقت هایی به این موضوع فکر می کنم که خبرنگارا توی ایران چقدر بدبختن.

اون روزهایی که همه دوستام دنبال این بودن که خلبان بشن و دکتر و خلاصه از این جور چیزا ما هم که از دنیا بی خبر فیلمون هوای هندستون کرد و گفتیم که می خوایم خبرنگار شیم بی خبر از اینکه اگر شغل شریف آجر بالای برج میلاد انداختن رو انتخاب می کردم سنگین تر بودم.

توی کل دنیا به جز چند تا کشور از جمله ایران و پاکستان و احیاناً افغانستان و این جور ستان ها وقتی که بگی من خبرنگارم انگار گفتی که رئیس جمهورم. آنچنان روی چشمشون می ذارنت که فکر می کنی کی هستی؟

اما امان از اون روزی که اون روی چهره خبرنگاری بهت رو کنه . منظور اون رویی هست که توی همون کشور ایران و ستان ها چهره از نقاب بر می کشد. اونوقت می فهمی که به چه شغل شریفی رو آوردی ؟ حالا اگه تمام کتک خوردنا و فحش خوردنا و از این خوردنا بگذریم به این نتیجه می رسیم که اصلاً توی ایران در حوزه خبر و خبرنگاری هر کاری می شه کرد جز اصل کار خبرنگاری . خوب البته حق هم دارند ها وقتی که هیچ کسی براشون تره هم خورد نمی کنه مگه مجبورن که همچین کاری بکنن. از جمله همین من بد بخت. خودمو دارم می کشم که بگم بابا به خدا این طرح جامع تهران هنوز هیچیش مشخص نیست . اصلاً معلوم نیست به درد می خوره یا نه ؟ از طرف دیگه بازم دارم خودمو می کشم که بگم بابا این نظام سلامت ما چی به چیه اما خداییش هنوز هیچی به هیچی اصلاً انگار ما نیستیم.

خلاصه اینکه اصلاً ما نفهمیدیم سهممون توی ایران چیه ؟ اصلاً چیکاره ایم. حالا تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.

قابل توجه خانم اکوان و خانم مغانی  که همش می گن اخبارتو می نویسی.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 17:55 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

واقعاض امروز در نمایشگاه بین المللی  مطبوعات و خبرگزاری ها شرمنده شدیم . اصلاً مگر می شود این همه لطف و مرحمت دوستان را فراموش کرد ؟ نه به جان خودم اصرار نفرمایید.

قضیه از این قرار است که امروز آخرین روز نمایشگاه پرماجرای مطبوعات و خبرگزاری ها بود . یعنی پایانی برای ۶ روز کاری ۸ ساعته . با یک محاسبه ساده این نتیجه به دست می آید که نمایشگاه ۴۸ ساعت یعنی دو شبانه روز فعالیت داشت. حالا این همه حرف و حساب و کتاب برای اینست که بگویم چطور می شود که بعضی از مسئولین ما همه این ۴۸ ساعت را بی خیال می شوند و می آیند و در روز آخر که به جهات مختلف وقت اضافه نمایشگاه به حساب می آید یاد مطبوعاتی ها می افتند؟

قرض از این حرفها اینست که من اگر همه اتفاقات  عجیب و غریب نمایشگاه را زیر سبیلی بتوانم رد کنم از هضم این قضیه که سه وزیر در یک زمان در یک مکان حضور داشته باشند قابل تحمل نیست .

آخر من نمی فهمم مگر این دوستان یک هماهنگی ساده هم با هم ندارند که هر سه در یک زمان با حداقل در یک مکان یا حداقل در یک ردیف از یک سالن نمایشگاه یا حداقل نباشند ؟

شما خودتان حساب کنید اگر حوزه تان هم مسکن باشد و هم وزارت بهداشت و از طرفی دبیر سرویستان هم گفته باشد که خبر وزیر کشاورزی که حوزه یک همکار دیگر هم هست پوشش دهید چه کار می کنید ؟

حالا فکر می کنید که من بدبخت باید چی کار کنم ؟ منی که خدایی انگشت های پاهام اندازه گردنم شده .  فشارمم که فکر کنم روی  دو  و سه می پلکه.

خلاصه امروز ما بودیم و لطف و مرحمت سه وزیر محترم . خدا زیاد کنه.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 22:15 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

شما را به جد اعظمتان قسم که بازخواستم نکنید و به دار نکشیدم . به جان خودم و خودتان قسم که وقت نمی کنم چیزی تو وبلاگ بنویسم . در حقیقت به قول این دوستان جدید وبلاگم رو آپ کنم . آخه همه مثل ثمانه نیستند که لب تاب داشته باشند و این امکانات که توی ماشینشون " توضیح اینکه آرم جدیدم برای ماشینش گرفته " بتونن به روز کنن. راستش هنوز مثل خانم حسینی هم حرفه ای نشده ایم که هم بتونن خبر آپ کنن هم وب بنویسن . الته خوشبختانه مثل مسیب سروندی هم نشدیم که اصلاً وب نداشته باشیم. در هر صورت خواستم بگم انقدر ملامت نکنید که چرا اخبارمو تو موج توی خبرگزاری هم می ذارم . چی کار کنیم ندید پدیدیم دیگه می خوایم بگیم ما هم هستیم . حالا درست و غلطش رو هم نمی دونم . تازه امروز می خواستم چند تا مصاحبه دیگه توی نمایشگامو آپ کنم اما به دلایل مختلف از جمله خواب بی خیال شدم.

در هر صورت دیگه شرمنده

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 21:34 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

ارتباطات

واقعاً آنقدر متاسف شده ام که نمی توانم حتی یک جمله را درست بنگارم . نه فعل بر سر جای خود می نشیند نه فاعل چرا که در همین حوالی هم نه مدیر سر جای خود است و نه مسئول مسئولیت پذیر .

و یک بار دیگر این ناملایمات و این نابسامانی ها کار دست ما ارتباطاتی ها داد و این بار دامن علیرضا کتابدار را گرفت که سایت ارتباطات را می نوشت. و  راهی پیدا نکرد جز راه همه ما. نامه سرگشاده به خدا. هر چند که دیر زمانی است آن هم بی تاثیر شده.

علیرضا نامه به خدا رونوشت به کیا را نوشت و از دنیای وب بیرون رفت. به همین سادگی.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 13:14 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

در سرزمين من عاشق بودن جنايت است. در سرزمين من ...زن... نيمه ناتمام من است، و من جرمم اين است که با نيمه ناتمام خود به برابري سخن گفته ام، در سرزمين من حوا به خاطر يک سيب ... روزي هزار بار سنگ سار مي شود... در سرزمين من لبها بوسه را از نگاه ها مي جويند و دستها عطر نوازش را در تاريکي ها... در سرزمين من عاشق بودن گناه کبيره است...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 0:43 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

آخرین متنی که برای همکلاسی هایم نوشتم و نمی دانم چه کسی ، کی و کجا آن را خواهدخواند.

سلام، خداحافظ

چيزي تازه اگر يافتيد بر اين دو اضافه كنيد تا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار

مرز بين سلام و خداحافظ دري است كه بر ديوار گم شده است و تنها راه گشودن آن چيزي است تازه به نام دوستي.

اكنون كه پس از دو سال به حكم تقدير و به جبر روزگار قلم سرنوشت جدايي از تك تك‌تان را برايم به نگارش درآورد مجبورم كوله‌بار محبت تك تك‌تان را بر روي شانه‌هاي خسته‌ام حمل كنم تا يادم باشد و بماند كه در دنيايي به اين مقدار بي‌مهر و به اين اندازه لامروّت آنچه باقي مي‌ماند خاطرات شيريني است با طعم دوستي.

بي‌شك در طي اين دو سال با دوستان فراواني آشنا شدم و از وجود يكايك اين عزيزان فيض بردم و شك ندارم كه در پاره‌اي از موارد هم بعضي از اين عزيزان را از خود رنجور كردم. اما حال كه دست تقدير برگ رفتنم را از اين شهر و از اين دانشگاه و از ميان شما دوستان ورق زد دست يكايكتان را مي‌بوسم و در مقابل تك تك‌تان سر تعظيم فرود مي‌آورم تا حرمت نگاه داشته باشم بر اين مقصود بي‌مقصد. تفكر به گذشته روحم به مانند موريانه‌اي مي‌جود اما اشك‌هايي را كه خون‌بهاي عمر رفته‌ي من است نثار تك تك شما عزيزان مي‌كنم تا بدانيد من سيدمحمدحسين هاشمي تمام دار و ندارم اين رشته بود و شما عزيزان و بر طبق عهد و عادتم حتي قدمي هم در اين راه پس نكشيدم و مي‌دانم كه نبايد فراموش كنم محبت و اعتماد شما عزيزان را در هر برهه از زمان.

بي‌شك شهر تبريز و ايران انشاءا... آباد و آزاد به وجود شما عزيزان محتاج است چرا كه همه ما مي‌دانيم خبرنگار فردي است آزاده. او كه از جان و مالش مي‌گذرد اما حاضر نيست به هيچ وجه و به هيچ دليلي قلمش را زمين بگذارد چرا كه قلم توتم است و چرا كه خداي احد و واحد بدان قسم ياد كرده است.

به اميد روزي كه ايران را ايراني آباد، و همراه با عشق، ايمان و آزادي ببينم و در آرزوي موفقيت تك تك شما عزيران.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 16:54 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

این آخرین مطلبی است که به عنوان خداحافظی در مطبوعات محلی حوزه آذربایجان شرقی نوشتنم . در هفته نامه پیام آذربایجان .

و چه طاقت‌فرساست وقتي قصد آن داشته باشي كه پس از سال‌ها تلاش و فعاليت، پس از سال‌ها رفاقت و همدلي از تمام داشته‌ها و بودهايت بگذري در حالي كه ميل باطني‌ات آن باشد كه بگذاري ولي مگذري. حرفه‌ي زيبا و دلنشين روزنامه‌نگاري در عين اين كه با مشقات بسياري همراه است اما به مانند شير مادر است براي كودكاني مثل بنده‌ي حقير كه هيچگاه ميل دهان كشيدن از آن را نداشتم و ندارم و نخواهم داشت اما چه بگويم كه وقتي جبر بر انسان غلبه مي‌كند ديگر تاب و توان را از آدمي مي‌ربايد و راهي نداري به جز فرود آوردن سر تعظيم بر سر تقدير. اينك پس از آن همه زيبايي‌ها و خوبي‌ها و دردها و رنج‌ها وقتي بخواهي آخرين مطلبت را در مطبوعات محلي بنويسي گويي كه وصيت‌نامه‌ات را مي‌نگاري و مي‌داني كه پس از آن ديگر نيستي. اما چه مبارك و ميمون است كه اين وداع همراه شده است با سالگرد هفته‌نامه‌اي وزيني به نام پيام‌آذربايجان.

همان كه از آغازين روز ورودم به شهر اولين‌ها، تبريز برين، آشنايش شدم و قصد كردم كه تا آخرين روز روزگار خود را هر چند ناچيز و ناقابل اما سربازي بدانم در راه آزادگي پيام‌آذربايجان. آذربايجاني كه به حق سر ايران است و پيام‌آذربايجاني كه به حق پيام‌رسان سر ايران.

و اينك زمان گذاشتن و گذشتن است. زماني است كه ديگر دقايق پاياني حضورت را در شهر تاريخي تبريز مي‌گذراني و هيچ باقي نمي‌ماند جز يادي و نامي. اما اي كاش كه دوستانم در جاي جاي دنياي پرهياهوي مطبوعات محلي حقير را به عنوان عضوي كوچك پذيرفته باشند چرا كه هميشه شعار من هيچ جز اين جمله نبوده است كه حرمت نگاه دار دلم، گلم. اين اشك‌ها خون‌بهاي عمر رفته‌ي من است و اكنون خون‌بهاي عمر رفته‌ام را پيشكش حضور تك تك عزيزاني مي‌كنم كه منت نهادند و حقير را همراهي كردند تا اين كه باشم و بمانم و حال كه هستم ولي نمي‌توانم بمانم دست تك تك بزرگواران عرصه قلم را مي‌بوسم و اركان شاگردي را به جاي مي‌آورم تا بلكه باز شود اين در گمشده بر ديوار.

 

زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست

 

هركسي نغمه خود خواند از صحنه رود

 

صحنه پيوسته بجاست

خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 16:52 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

مطالب قدیمی‌تر