
چند وقت پیش توی میدون توحید صحنه غم انگیزی رو دیدم که شاید هر روز صدها بار این اتفاق در تهران بیافته اما اینبار من رو بدجوری عذاب داد. همون موقع این شعر به سرم زد و توی موبایلم خوندمش تا فراموشش نکنم. این شد دومین تراوش ذهنی خود خود من...
بُر میزنند لوکسهای چهارچرخ را
برای یافتن بهترین شام و بهترین لحاف
این مو پریشانان هفت رنگ زیبا
و فراموش کرده اند نام مریم مقدس
بیآنکه بدانند بکارت از یاد رفتهشان به لذت نمیارزید
برای
تو مینویسم. برای تویی که امروز پنج سال میگذرد از مادامی که هستی و نیستی. برای
تو مینویسم. برای تویی که امروز را بر خلاف تمام بایدهایی که مجاب میکند دل را
به شاد بودن و ساکت زیستن در روز خبرنگار، عزادارم کردی برای تمام عمر، چون از
دستت دادیم بیآنکه بدانیم و بفهمیم که تو کیستی و چه میکنی. امروز پنج سال از
آغازین روزی که برای همیشه بودنت را به یاد سپردم میگذرد تا باشد و بماند
روزگارانی که باعث شد اکنون، تنها با تو و برای تو و به عشق تو و باز هم با تو
زندگی کنم. زندگی که در آن یاکریم دل من و تو با هم و همزمان با آنتن مشکل حجم و
تعادل داره. امروز پنج سال از آن روز میگذرد که با تو وداع کردم تا حرمت نگهدارم
اشکهایی که خونبهای عمر رفته من و تو بود. میراثی که نه به قید قرعه نه به حکم
عرف که یکجا سند زده بودی همه را حرمت چشمان آن نازنینی که هیچگاه نبود و همیشه
بود. مهر و موم شد یاد و یادگار من و تو به آتش سیگار متبرک ملعون که میترکاند
حفرههای ریههایمان را تا بل باز شود این در گمشده بر دیوار که همان شناخت واقعی
توست، عزیز دل. پس دل گره میزنم به اندیشه زیبای تو برای آنکه با هم دوست داشته
باشیم درخت انجیری را که دیروز زیر سایهاش ارمیدیم برای زندگی بهتر. همان زمانی
که یکسالگی زندگی در قبرستانت را به جشن نشسته بودی و من در سفر چشمانم را که دیگر
سوی دیدن نداشت را روانه دژکوهی کردم که اکنون پنج سال است بدن مطهرت را در بر
گرفته تا باشد و بماند یادگارمان اینکه انجیر بنا به دنیا آمدن داشت و آهن و فسفرش
کم شده بود. امروز گرچه باید به حکم روزگار و عرف شاد باشم از روزی که متعلق به من
و ماست، از صمیم قلب نگران سال دیگریام که باید بدون تو بگذرد. عزیز دل. کاش قبل
از رفتنت همه چیز را میفهمیدیم. اما نه؛ تو رفتی تا خیلی از آنچیزهایی را که باید
بدانیم را به خودمان واگذاری. مثل همیشه سبز و سربلند. برای تو مینویسم و در روزم
برای تو سیاه به تن میکنم تا بدانی دوستت دارم. عشق بی عاشق من..
پی نوشت: بیچاره حسین پناهی که دوستان، همانهایی که روزگاری به او میخندیدند و اکنون همه چیز را از آن خود میدانند، شعر زیبای او را اینچنان به سخره میکشند و اسم مادر را به قهقهرا میبرند. شرم باد... یادمان نمیرود که یک ماه پیش از عزیمتت گفتی به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد

پینوشت 2: روز خبرنگار به خودم و تمام خودیها و نان به نرخ روز نخورها مبارک
/*]]--> /*]]-->
دیگر تمام شد آن همه ... هی تو از انتظار آدمی و پری
هر چه میخواهم زبان به کام بگیرم، انگار این دوستان همکار همسایه نمیگذارند. واقعاً بیشرمی را به حداکثر خود رساندهاند. به راستی تاسف بار است، زیر سوال بردن رسالت خبر و اطلاع رسانی توسط خبرگزاری که تا دیروز دور از مهمترین رسانههای کشور به شمار میرفت و امروز از مهمترین منابع دروغافکنی به حساب میآید. " فارس" همه چیز را تمام کرد با یک تیتر : دولت چهل ميليوني دهم با مراجعتقليد عاليترين تعامل را برقرار ميكند
محمود احمدی نژاد در مناظره با میر حسین موسوی، ضمن تاکید بر مدارای دولت نهم با منتقدان، تاکید کرد دولت او هیچ روزنامه ای را توقیف نکرده است. آنچه در ادامه می خوانید کمکی دوستانه است برای تقویت حافظه تاریخی آقای رییس جمهور چراکه ایشان خود به درستی گفته اند: حافظه تاریخی نباید از دست برود....
محموداحمدی نژاد امروز رییس جمهور است، دیروز استاندار اردبیل و پریروز شاکی روزنامه سلام. مناظره میر حسین و احمدی نژاد برای مطبوعاتی ها نقطه عطف بود. مردی که تا یک دهه پیش شاکی خصوصی روزنامه سلام بود و یکی از روزنامه های منتقد آن دوره را به محاق تعطیل کشید، مردی که موسوی و خاتمی را به خاطر نحوه برخورد با منتقدان به تندی مورد حمله قرار می دهد.
شاکی خصوصی روزنامه سلام امروز مدعی این است که در دوره چهار ساله اش 320 هزار تیتر در مخالفت با او و برنامه هایش در مطبوعات منتشر شده است.
مسعود حیدری، مديرعامل سابق خبرگزاری كار ايران (ايلنا) که در دوره احمدی نژاد برای مدتی طعم تلخ توقیف را چشید در نامه ای نوشته که: «با يك حساب سرانگشتی حتی با احتساب روزهاي تعطيل (365 روز سال و بدون احتساب روزهاي جمعه و ساير ايام تعطيل كه كلا طي 4 سال به رقم 1460 روز ميرسد) به اين نتيجه ميرسيم كه مطابق ادعاي رئيس دولت روزانه حدود 220 تيتر و مطلب عليه دولت توسط رسانههاي منتقد ايشان منتشر و در اختيار افكار عمومي قرار گرفته است كه نشان ميدهد ايشان محاسبه نكردهاند كه اولاً چند روزنامه در كشور منتشر ميشود و ثانياً اين تعداد روزنامه كه به زعم ايشان، همه آنها مخالف و منتقد دولت نهم بودهاند، روزانه قادر به درج چند تيتر هستند؟»
گویا در این آمار هم مثل بقیه آمارهایی که توسط دولت نهم ارائه شده، باید شک کرد.
بد نیست فقط یک بار کلمه «توقیف» را در یک موتور جستجو، وارد کرده و ببینید که چه اتفاقی رخ می دهد. «توقیف» مثل یوغ بر گردن مطبوعاتیان انداخته شده است.
در دوره احمدی نژاد اگر چه این موضوع یدک کشیده شد که «از هیچ روزنامه ای شکایت نمی کنیم و حتی شکایات دولتی را پس می گیریم» اما این بار مطبوعات به بهانه های مختلف توسط هیات نظارت بر مطبوعات (وابسته به وزارت ارشاد دولت نهم) توقیف شدند و روزنامه نگاران به مراتب در این چهار سال روزگار بدتری را گذراندند.
روزنامه های کارگزاران، تهران امروز، روزگار ، آریا، شرق، هم میهن، همشهری عصر و ... و شهروند امروز و مجله زنان و مدرسه و .. جزو نشریاتی هستند که به اتهام توهین به رییس جمهور و یا تخریب برنامه های او و یا بهانه های مشابه توقیف شدند.
اصلاً ما خبرنگاران به کل انسانهای شدیداً خوش شانسی هستیم که به هیچ وجه من الوجوه هیچ انسان عاقل و بالغی نمیتواند بر این حقیقت کتمان ناپذیر خط بطلان بکشد. اصلاً خودمان هم هنوز نمیدانیم که چرا به این میزان خوششانسیم اما آنچه واضح و مبرهن است این است که خوششانسی از سر و شکلمان همینطور فوران میکند. حال میگویید نه این دلایل حکماً قانعتان خواهد کرد.
1) خبرنگاران خوشبختند چون تا کنون فقط دو سه روزنامه تعطیل شده که آنها هم کلاً باید تعطیل میشده.
2) خبرنگاران خوششانسند چون آنقدر پول در این دنیای مطبوعات سرریز شده که اگر حقوق چند میلیونی کنونیشان هم کفاف زندگیشان را ندهد میتوانند بیشتر به دست آورند.
3) خبرنگاران خوشبختند چون تشکل صنفی پرقدرتی دارند که هیچ مرجعی دولتی و غیر دولتی با آن مشکل ندارد و از زمین و آسمان برایشان کمک میریزد.
4) خبرنگاران خوششانسند چون هر وقت به هر کدام از مسوولان متوصل میشود اولاً او را مییابند و سپس تمام سوالاتشان را مطرح و جواب میگیرند.
5) خبرنگاران خوششانسند چون تا کنون دنیا و خصوصاً ایران ندیده است خبرنگاری که دچار مشکلات حقوقی شود.
6) خبرنگاران خوشبختند چون همه برایشان احترام قائلند جز بقال سر کوچه و پیرزنی که زاغ سیاه رفت و آمدها را چوب میزند.
7) خبرنگاران خوشبختند چون میتوانند هر آنچه بخواهند بنویسند.
8) خبرنگاران خوشبختند چون همه چیز برایشان فراهم است. مسکن خوب ندارند که دارند. پول خوب ندارند که دارند. امنیت شغلی ندارند که دارند. آزادی ندارند که دارند. و خیلی چیزهای دیگر ندارند که باز هم دارند.
9) خبرنگاران خوششانسند چون اصلاً معنی سانسور را نمیدانند.
10) خبرنگاران به هزار و یک دلیل دیگر خوششانسند و مهمترینشان این که حداقل یک سایت دارند که میتوانند در آن به راحتی با یکدیگر ارتباط داشته باشند و آن سایت که همان فیس بوک خودمان باشد به کل فیلتر میشود که ......... ن میشود
برادر مسعود خان هنرمند روزنامهنگار بسیجی جنگی سلام. حال که دومین شاهکار هنریات به مدد تماشاگران بیفکر ایرانی به مرز ده میلیاردی رسیده است باید قبل از هر چیز تبریکات لازم و ملزوم بنده را پذیرا باشی که به رسم رفاقت از صمیم قلبم میآید و میدانم هر چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. برادر مسعود عزیز و دوست داشتنی، اینروزها همه مشغول صحبت از شاهکار هنریات هستند اما راستش را بخواهی من به چیز دیگری میاندیشم. با خودم فکر میکنم نکند خدایی نکرده، زبالم لال، گوش شیطان کر، تو را ما از دست بدهیم. خدا نکند روزی غم از دست دادن تو پشت ما را خمیده کند. اما باید بدانی که این موجود عجیب و غریب هم حق است و باید پذیرفتش. انشاءالله که صد سال دیگر زنده باشی اما من به موضوعی فکر میکنم که شاید خودت هم تا به حال به آن فکر نکردی. گرچه خدا میگوید که همیشه به مرگ فکر کنید. اما تو به این سکانس توجه نکردی. شاید آنچنان که باید و شاید برایت مهم نباشد. اما باور کن که برای من مهم است. من چندی است به این فکر میکنم که تو اگر روزی چشم از این دنیا بر بندی کجای این بهشت زهرای ما جای خواهی گرفت. خوشبختانه در این بهشت زهرای کوچک ما چند قطعه برای افراد مشهور است. اما هر کدام از این شهرهها میتوانند در یکی از قطعات آرام بگیرند اما تو اسطورهای دیگری. تو توانایی این را داری که در قطعه شهدا قرار بگیری. میتوانی در قطعه جانبازان و ایثارگران باشی. میتوانی در قطعه اصحاب رسانه قرار بگیری. آخر سابقه چندین و چند ساله مطبوعاتیات و شاهکارهایی که با قلم در دستت آفریدی را مگر میتوانیم فراموش کنیم. خصوصاً مایی که روزنامهنگاریم و میدانیم که تو چقدر سختی کشیدی برای کشیدن لیات صفحات روی شیشه کمد منزل. بگذریم علاوه بر تمام اینها تو میتوانی در قطعه هنرمندان هم آرام بگیری که فکر میکنم این آخری بیشتر از بقیه قطعهها برایت مناسب باشد. آخر تو اکنون پر فروشترین کارگردان تاریخ ایرانی. یعنی تمام فیلمهای خوب به کنار، بچسب همین اخراجیها را. در هر صورت برادر بیا و برای خودت فکری کن. چون اگر اینگونه از دست بروی ممکن است هر کدام از دوستدارانت چون بخشی از زندگی حرفهای تو را میپسندند بر سر آرام گرفتنت در قطعه مورد نظر خود به درگیری روی بیاورند و این برای چهرهای فرهنگی چون تو خوب نیست.
در پایان باز هم فروش اخراجیهایت را به تو تبریک گفته و از خداوند منان خواستارم تا هر چه زودتر سومین اخراجیهایت هم از راه برسند.
والسلام
و من الله توفیق
دیگر تمام شد آن همه هی تو از انتظار آدمی و پری
گاهی اوقات فکر میکنم که ای کاش در قانون اساسی ایران، موضوع رسانههای خصوصی ( از نوع کاملاً و واقعاً خصوصی ) اضافه میشد و سرانجام پس از گذشت این همه سال از زمانی که تلویزیون وارد ایران شده، مردم تصویری را از جعبه جادویی ببینند که بی قصد و غرض بنا را بر ایجاد سیمایی مناسب برای استفاده مردم گذاشته و میخواهد به آنها در زمان فراغت خدمت کند. صدا و سیمای ایران در طول ادوار گذشته با افت و خیزهای فراوانی روبرو بوده که شاید بخشی از آن به دلیل تمرکز این سازمان بر دولت بوده و باشد. همین موضوع سبب شد تا رسانه ملی! در دوران هشت ساله اصلاحات، تا سر حد امکان سعی در عدم نمایش یا کم فروغ جلوه دادن فعالیتهای دولت خاتمی کند. موضوعی که گرچه در آن دوران نیز بارها به آن اشاره شد و بسیاری از دولتمردان وقت، آن را مورد نقد قرار دادند اما در نهایت نتیجهای نداد و سیاستها به روال معمول ادامه پیدا کرد. اما داستان امروز کاملاً با روایت آن دوره متفاوت است. امروز صدا و سیما آنچنان مداح دولت شده که به اعتقاد بسیاری از کارشناسان، نه تنها تبلیغی برای دولت به حساب نمیاید، بلکه تکرار مکررات و عدم نمایش آنچه واقعیت است، نشان از ضد تبلیغ دارد. در شرایط کنونی و در روزهایی که تنها 50 روز به انتخابات ریاست جمهوری ایران باقی مانده، روزی نیست که صدا و سیمای ایران برنامهای به منظور حمایت از دولت نداشته باشد و روزی نیست که سعی در تخریب افرادی که ممکن است در صحنه انتخابات با دولت کنونی رقابت کنند نکند. اخبار ساعات متفاوت و شبکههای مختلف تلویزیون هم چیزی جز این نیست. مدح دولت آنچنان در اخبار به چشم میخورد که دیگر جای هیچ حرف و حدیثی را باقی نگذاشته که رییس سازمان صدا و سیما که دیگر وقت چندانی برای تصدی این سمت ندارد، هر کاری میکند تا احمدینژاد از او راضی و خوشنود باشد تا بل باز هم در این سمت باقی بماند. همین اتفاق سبب شده تا در چند روز اخیر افراد بسیاری که اکنون یا در بخشی از این نظام فعالیت میکنند یا به عنوان کارشناس تریبونی برای ارائه نظرات خود دارند شدیدترین انتقادات را به صدا و سیما ارائه کنند و در نتیجه ناکارآمدی مدیریت کنونی را در صورت ادامه روند جاری به اثبات برسانند. بعضی که تمام رفتار صداوسیما در چند ماه اخیر را بزرگ نمایی و تبلیغ فعالیتهای دولت دانستند و برای باور پذیر کردن سخنان خود به سفرهای استانی و بازتاب وسیع آن در صدا و سیما اشاره کردند و بعضی هم که رسماً اعلام کردند صدا و سیما حتی برای فرهنگسازی نگاهی سیاسی دارد. در این بین تنها حامیان دولت بودند که به صدا و سیما انتقادی وارد نکردند. چرا که چیزی بهترین این نمیتوانند داشته باشند. در هر صورت به نظر میرسد که صدا و سیمای ایران با ادامه روند کنونی راه خطایی را در پیش گرفته که در آیندهای نه چندان دور برای به دست آوردن دل بعضی ها باعث دلشکستن بسیاری میشود و همین امر نه برای این سازمان و نه برای رییس در آستانه تغییرش مناسب نیست.
واقعیت این است که از ابتدای کارم در دنیای رسانه به هر دلیلی که هنوز هم متوجه آن نشدم، هیچ علاقهای به موضوعات ورزشی نداشتم. همین واقعه هم باعث شد تا همیشه از اخبار مربوط به حوزه ورزشی عقب باشم و هیچ وقت ندانم که مثلاً مربی فلان تیم کیست و فلان تیم چندم جدول است. تا حالا یک بار هم نشده که برای رضای خدا به ورزشگاه آزادی بروم تا فوتبال تماشا کنم. اما دیگر نمیشد این بیرغبتیام را در مورد اتفاقات اخیر فوتبال مملکتم ادامه بدم. امروز از بیانیههای محمد مایلی کهن باخبر شدم. اویی که آمدنش به تیم ملی گویا با حرف و حدیثهای بسیاری همراه بود و یحتمل به جایی وصلش میکردند. البته ابتدا به این فکر کردم که مگر سرمربی تیم ملی هم بیانیه منتشر میکند؟ این فکر چند دقیقهای فلسفه ذهنم را به خود مشغول کرد و سپس به این نتیجه رسیدم که شاید اصلاً من به کل نمیفهمم. خوب وقتی به قول فردی سرمربی تیم ملی، سرمربی گروه انتخاب کننده نبوده، باید هم به این نتیجه رسید که نفهم بودن بهترین راه است و بهترین کار. اما آنچه تمایل دارم در این دستنوشته به آن اشاره کنم چیزی جز این همه جزئیاتی است که بیشک خبرنگاران مطبوعات ورزشی باید به آن بپردازند. راستش من بعد از اینکه دو بیانیه مایلیکهن را خواندم یاد حرکت مسعود دهنمکی افتادم. حرکتی که این کارگردان خوشآوازه سینمای ایران !!! در جشنواره فیلم فجر سال 86 انجام داد. رفت بالای سن، صدایش را تا حد توان بلند کرد و فریاد کشید. زمین و زمان را به هم دوخت و خلاصه نامی پرآوازه را برای خودش ایجاد کرد. بیانیه دوم مایلی کهن که سراسر بد و بیراه به نگارنده (یعنی خود مایلیکهن) بود نشان از آن داشت که در این زمانه بیهای و هوی لال پرست هیچ فردی در جایی که باید باشد نیست. شنیدم که مایلی کهن روزی گریه کرد، روزی گفت که مربی شدن آسان است و آدم شدن سخت و من هنوز آدم نشدم و حال دیدم که این مربی با سابقه که در کارنامه فعالیتش، چندین پست و مسوولیت را به دوش میکشد، به خود و خانوادهاش بد و بیراه گفت و لفظ مهمی به نام بیانیه را با استفاده از جمله یک توپ دارم قلقلیه به تاراج برد. این تمام آنچیزی است که دیگر باید به آن عادت کرده باشیم. همانطور که مسعود ده نمکی روزگاری همه چیز را بد میدانست و فکر خود را اصلح و برتر حال محمد مایلی کهن هم میآید و چهرهای از خود را به نمایش میگذارد که تنها از افرادی سر میزند که هم فکر خود و دهنمکی هستند. شاید اگر هر دوی این افراد گفتمان دیگری را برای گذشته و حال خود پیدا میکردند، آینده بهتری برای آنها به وجود میآمد اما بیشک این رویهای که این دوستان از گذشته تا حال به آن پرداختهاند آیندهای ندارد جز پوچی... چه اخراجیهای 3 ساخته شود و چه تیم ایران با مربیگری مایلی کهن به جام جهانی میرفت و حتی قهرمان میشد.
مشق آفتاب: ذاتاً آهنگراني است؛ اما او را آهنگران مينامند. زاده جنوب است و همين عامل او را همچنان يك اهوازي با لهجه جنوبي نگاه داشته است. هر از چند گاهي به بهانه برگزاري مراسمي مذهبي يا ايام محرم به تهران ميآيد و دوباره به زادگاهش بازميگردد. به گفته خودش از 12 سالگي در هياتهای مذهبي نوحهخوان بوده و مرور زمان او را به يك ادعيهخوان و روضهخوان تبديل كرده است. شايد شانس بزرگش اين بود كه در زمان جنگ، در كنار افرادي قرار گرفت كه او را به محضر رهبر كبير انقلاب بردند و باعث جاودانه ماندن صدايش شدند. افرادي مثل علی شمخانی و حسین علمالهدی. همانهايي كه باعث پخش صدايش از صدا و سيما شدند و همين عامل حال و هواي جنگ را تغيير داد. خودش تمام اينها را از بركات جنگ و رزمندهها ميداند و اعتراف ميكند كه بسياري بودند كه ميتوانستند بهتر از او براي رزمندگان بخوانند. او زماني بلبل امام خميني(ره) لقب گرفت؛ اما هيچگاه از اين موضوع رنجور نشد.
خصلت جنوبياش هم باعث شد تا در اولين زماني كه براي ايام محرم به تهران آمد از ما براي دقايقي پذيرايي كند و پنج دقيقه وقتي كه از قبل وعده داده بود را تا بيش از نيم ساعت به ما ببخشد. وقتي قرار بود از او عكس بگيريم بدون ترس و واهمهاي گفت كه ما جنوبيها اهل اين بازيها نيستيم. اما سرانجام تمام آنچه ما ميخواستيم را انجام داد. چون دقيقاً بعد از ذكر مصيبت به سراغش رفته بوديم و با آنكه دقايقي از نيمه شب باقي مانده بود و هنوز گرسنه بود، خستگي در صدايش موج ميزد اما با روی باز به سوالات ما پاسخ میدهد.
با توجه به انحرافاتی که در سالهای اخیر وارد نوحهخوانيها شده، تصور نميكنيد كه كيفيت نوحهخوانيهاي ما كاهش يافته است؟
بگذاريد با صراحت آنچه را كه زماني تصور ميكردم و بعدها شاهد صحت آن بودم بيان كنم. نوحه موضوعي بود كه باعث پيروزي شكوهمند انقلاباسلامي شد. در هشت سال دفاع مقدس اين نوحه بود كه باعث پيروزي ايران شد.
اما منظور من از کاهش کیفیت نوحهخوانی، سالهای اخیر است.
اجازه بدهید، توضیح میدهم. در بعد از جنگ همين نوحهها و عشق امام حسين بود كه خيل عظيم جوانها را به تكايا ميكشيد. به همين دليل دشمني كه از سالها پيش، در زمان رضاشاه به دنبال برداشتن روضهها بود و موفق نشده، سعي كرد تا در راستاي هجمه تهاجم فرهنگي خود، انحرافاتي در نوحهها به وجود آورد. دشمن، علاقه ايرانيان به نوحهها را ديد و به همين منظور روي اين موضع برنامهريزي كرد. آنها برنامه ريزي كردند تا با استفاده از اين حربه فرهنگ عاشورا را از ما بگيرند. بر همين اساس زيركانه در دل اين موضوع نفوذ كردند. همين اتفاق باعث شد تا پس از جنگ، شاهد تغيير سبكها بوديم. شعرها يه يكباره محاورهاي ضعيف شدند. سبكهايي كه بسياري از مداحهاي جوان شروع كردند سبكهاي غربي بود.
یلدای انتظارمان به سر رسید و بعد از دو سال هنوز هیچ کس جرات نکرده تا واقعیت را اعلام عمومی کند. امروز دو سال از روزی که تو رفتی و بهانههای مختلف قارچگونه از کنار رفتنت روییدند میگذرد و هیچکدام از آنهایی که داعیه حفظ و حراست از ناموس و حیثیت یک فرد انسان را دارند، علت رفتنت را آنطور که باید و شاید نگفتهاند. امروز دو سال از وداع با تو میگذرد و اینبار این تویی که باید یلدای انتظارت را ادامه دهی تا شاید روزی، جایی، کسی، از مردمان همین حوالی علت رفتنت را به درستی اعلام عمومی کنند. یاد بلندت را گرامی می داریم تا باشد و بماند دوستیهایی که تو آفریدی و عشقهایی که آدم و حواگونه بر آسمانها نقش بستی. امروز در دومین سالگرد عروجت "دوستت دارم" را گوش میدهیم تا بگوییم بودنت را "عشق است" تا بگوییم که " حوای حوا" ی تو امروز به سرمان زده تا برای همیشه "ماندگار " باشی و ماندنی. گرامی میداریم روح بلندت را و لعنت میفرستیم بر هر آنچه و هر آنکه تو را به این روز انداخت. اما این را بدان که " در جمع من و این بغض بیقراری، جای تو خالی" است.
آری؛ ناصر عبداللهی؛ دیگر تمام شد آن همه هی تو از انتظار آدمی و پری
هم محمد سلوکی و هم برنامه پخش پنج (تهران 20) را همه تهرانیها میشناسند. برنامهای که همزمان با آغاز بهکار شبکه تهران آغاز شد و به رفع مشکلات تهرانیان و تهران میپرداخت. این برنامه در ابتدای کار با اجرای مرحوم سیامک علیقلی و سونیا پوریامین همراه بود اما علیقلی بعد از چند سال به جهت بیماری سرطان از بین رفت و پوریامین هم به شبکههای دیگر رفت و کار خود را در آن شبکهها دنبال کرد. چرخ گردون گشت و گشت تا پخش پنج پس از علیقلی تغییر رویه داد و برنامهای ضعیف شد تا اینکه دوباره با آمدن دو مجری جدید کمی قوت گرفت و به تهران 20 تغییر نام داد. پس از مدتی بار دیگر این برنامه تغییر رویه داد تا اینکه محمد سلوکی اجرای این برنامه را بر عهده گرفت. او که تا پیش از این به عنوان یک شومن جدید الکار با هزار و یک زحمت و لابی وارد سازمان محترم صدا و سیما شده بود به یکباره متحول شد و کمر همت خود را برای تبدیل شدن به یک مجری اجتماعی محکم کرد. سلوکی شد یک مجری اجتماعی در برنامهای به نام تهران 20 . یعنی وارث علیقلی. اویی که مسوولان شهرداری را آنچنان مورد پرسشهای متعدد قرار میداد تا مستعصل شوند و کمکاریهای خود را در این نهاد بپذیرند. در طول چند ماه گذشته که سلوکی اجرای این برنامه را بر عهده دارد موفق شده تا با مدیران عالی رتبه شهری از جمله شهردار تهران به صورت اختصاصی مصاحبه کند اما از آنجایی که حتی یک کتاب یا آرشیوی از اخبار فعالیتهای شهرداری را مطالعه نکرده و عملاً هیچ اطلاعی از آنچه در شهر میگذرد ندارد هیچگاه موفق نشده تا اصل مطلب را ادا کند.
سلوکی در برنامه تهران 20 دقیقاً مصداق این ضرب المثل است که آنکس که نداند که نداند که نداند ... . او از موضوعات روز شهری و آرشیوی که با آن ارتباط دارد هیچ اطلاعاتی ندارد و به نوعی میتوان از او با نام ابوجهلی یاد کرد که تنها خیاب میکند که میداند اما نمیداند. جالب اینجاست که این مجری با اطلاعات کم در بسیاری از برنامههای شهرداری تهران هم دعوت میشود و در آنجا به اجرای برنامه میپردازد که این نیز خود جای تعجب دارد.
در نهایت امید است تا مسوولان سازمان محترم صدا و سیما در انتخاب مجریان خود بیش از پیش توجه کنند. چرا که آنچیزی که از زبان مجریان بیرون میآید نشان از سواد صدا و سیما دارد و در صورتی که مجریانی مانند محمد سلوکی در جایی که تخصص لازم را ندارند حضور داشته باشند بی شک اهداف صدا و سیما زیر سوال میرود.
پی نوشت: این بحث اصلاً کوباندن محمد سلوکی نیست بلکه موضوع این است که او باید در جایی که میتواند کار کند نه جایی که هیچ تخصصی ندارد.
همين پارسال بود. هنوز توي توهم مرگ بابك بيات بوديم كه يك دقعه شنيديم يه نفر توي بيمارستانه . يكي كه دلش يه زماني هواي حوا به سرش زده بود و رفت. يكي كه دلش پشت پا به رسم دنيا زد و رقت. هموني كه پاشنه كفش فرار و ور كشيد و رفت.
آره. مومن. ايراني با فرهنگ . ايراني هم نوع دوست. ايراني با سابقه چند هزار ساله. ايراني فرهنگي . ايراني ...
يه كم كه فكر كني مي فهمي كه نه با فرهنگي ، نه هنر دوست . نه عاشق وطن . ناصر عبدالهي يك هنرمند بود. يه فردي بود كه مورد علاقه بود. يه آدمي بود كه خيلي ها باهاش زندگي مي كردن. همين توي مدعي فرهنگ و ادب بودي كه تهمت اعتياد رو بهش زدي. همين تو بودي كه گفتي تو دبي اين كار و كرده بود و اون كار رو كرده بود. آره . همش داشتي مي گفتي اما نفهميدي كه توي منجلاب ذهن پست و حقيرت يه خانواده دارن خورد مي شن.
آره همين تو بودي. تويي كه تاب نياوردي و اونقدر نامردانه و ناجوانمردانه ضربه حسادتت را به بدن ناصر عبدالهي زدي كه ديگه از جاش بلند نشد. نمي دونم الآن كجايي . اما هر جا هستي اميدوارم روز و روزگار بر وفق مراد باشد و خوب. چون ملالي نيست جز غم دوري او. تو هم بسوز در آتش جهنمي كه براي خود ساختي.
روحش شاد
خبر کلاْ خبر جالبیه. اومدن دوباره محسن نامجو به ایران. شاید محسن نامجو اگه همون بچه دانشکده بازیگری بود عمراً اگه می رفت کره مریخ و بر میگشت هم کسی ککش نمی گزید اما الآن هر وبلاگی نوشته که نامجو اومده ایران. حالا منم به خاطر عریض نبودن خالی یا خالی نبودن عریضه می گم که نامجو اومد. ایشالله بازم بتونه برگرده.!!!!!!!
هنوز که هنوزه خودم هم نفهمیدم که چرا مطلب موسيقي تلفيقي؛هنر يا يـأس سبك رو توی خبرگزاری نوشتم. میگم وقتی حرف از پول بشه سگ صحبش رو نمی شناسه همینه دیگه. حالا نه اینکه من سگ باشم و یا هرچیز دیگه ها نه خدا وکیلی . همچنین دوست هم ندارم که حرف از سگ بزنم چون همون رضا ولی زاده برا هفت پشتمون بسته.
اما خداوکیلی یه نکته ای که خیلی فکرمو مشغول کرده اینه که چرا همه چپی ها و یه خورده رادیکال ها تازگی ها سه پیچ گیر دادن به محسن نامجو ؟ خداوکیلی اگه همین دو تا جمله عقاید نوکانتی و هستی از ما ... خورده و از این جورچیزا رو نمی گفت چی می شدیم ما؟ اما جالب اینه که دوستان اونطرفی هم همه همچنان سه پیچ به کویتی پور گیر دادن . خدایی یه ذره هم توجه کنیم می بینیم که ته صدای نامجو به کویتی هم می خوره ها.
خلاصه اینکه خدا این بهانه های کوچیک و بزرگو ازمون نگیره. اگه همین رو نداشتیم دیگه نمی دونم چی چی میخواستیم بخوریم. الحمدالله هم که نامجو به جمع رفتگان پیوست. یعنی قبل از اینکه به جمع رفتگان بپیونداندش خودش خودش رو با سیریش به اونها پیوستوند.
در هر صورت همین جوری خواستیم یه چیزی گفته باشیم. راستی از رضا چه خبر؟ سگا که خوبن ؟
و ناگاه چه زود دیر می شود.
یک سال گذشت . از زمانی که تالار وحدت شلوغ شد و یکبار دیگه زیرآب زنای اهل هنر دور هم جمع شدند تا نمایش رفاقتشون رو بازی کنن. همه اونایی که دور هم جمع شده بودند تا دیروز شاید بعضیاشون چشم دیدنش رو هم نداشت اما اونچنان فیلم بازی می کردن که انگار باباشون مرده . یعنی به رحمت خدا رفته ؟
کسایی که بویی از هنر نبرده بودند یه جوری گریه می کردن که دل آسمون براشون ریش ریش می شد اما دریغ از اینکه این اشکشون اشک تمساح بود.آره . ناگاه دیر می شود . از زمانی که رفتش. خودش رفت ولی خب خودش رو جا گذاشت . چون اون رفت اما پاره های تنش رو برای ما گذاشت.
یادش گرامی


به راستی متاسفانه در پاره ای از مواقع برخی از کارهایی که در صدا و سیمای ما صورت می گیرد هر آدم عاقل و بالغی را به بهت وا می دارد که آیا این صدا و سیمای ملی است یا صدا و سیمای حزبی و گروهی. صدا و سیما به عنوان یک رسانه جمعی که اکثر مخاطبانش را مردم عوام تشکیل می دهند بدون شک می تواند تاثیر بسیار شگرفی را بر روی مخاطبانش بگذارد و این تاثیر گذاری تا آنجا پیش برود که باعث شود این قشر از مخاطبان در تصمیم گیری های بسیار حساس خود به گونه ای آنچه در پس ذهنشان به سبب وجود همین صدا و سیما و برنامه هایش ثبت شده است را دخیل کند و آنجاست که می توان اینگونه نتیجه گرفت که صدا و سیما خواسته یا نا خواسته توانسته است طرز تفکر خود را به طور غیر مستقیم به مردم القاء کند بدون آنکه حتی کسی هم متوجه شود . گویی که دزدی به طرز کاملاً ماهرانه ای وارد منزلی شده است و بدون اینکه حتی یک اثر از خود جا بگذارد تمام اسباب و وسایل آن خانه را دزدیده است و چون دلش می خواسته فلان چیز بماند آنرا گذاشته و چون می خواسته فلان چیز نماند آن را برداشته است.
این مقدمه طولانی بدان جهت بود تا کمی در مورد سریال " اغماء " که در ایام ماه مبارک رمضان در شبکه ملی ( شبکه اول ) پخش شد مطالبی را به عرض برسانم.
"اغماء" فیلمی بود که علی رغم مضمون تکراری اش - منظور پرداختن به موضوع نخ نمای شیطان در ایام ماه مبارک رمضان - اما به جهت قرار گرفتن در ساعت پر بیننده صدا و سیما توانست مخاطبان بسیاری را به خود جلب کند. البته نباید این موضوع را نیز فراموش کرد که وجود بازیگر چون امین تارخ ، لعیا زنگنه و حامد کمیلی هم توانست نهایت تاثیر گذاری را در جلب مخاطب ایفا کند.
اما حرف اصلی در اینست که چرا دست اندرکاران این سریال و همچنین مسئولان سازمان صدا و سیما در مورد این سریال همان کاری را انجام دادند که در مقدمه بدان اشاره شد.
خواه یا نا خواه گریمی که در این سریال برای امین تارخ که بنا بود در داستان دچار حملات شیطان شود بیینده را به سمت چهره سید محمد خاتمی رئیس جمهور اسبق ایران می اندازد.
بی شک بسیاری از آنهایی که به این موضوع توجه کردند متوجه شدند که گریم امین تارخ در مورد مدل ریش و حتی عینک کاملاً همینند خاتمی بود . حالا آیا واقعاً این موضوع عمدی بوده است یا سهوی باید مسئولین سازمان پاسخگو باشند.
اما ان چیزی که واجب به نظر می رسد اینست که بدون شک صدا و سیما خصوصاً در طب چند سال گذشته کاملاً یک طرفه حرکت کرده و به نوعی قصد تخریب جناحی خاص و قصد بالا بردن جناح دیگری را داشته و دارد.
در کل به نظر می رسد این چنین اقداماتی جز ایجاد تفرقه نمی تواند کار دیگری را انجام دهد.
سینما سالها پیش به عنوان یک کالای وارداتی وارد ایران شد و در طول چند سال آغازین زندگی خود مخاطبان بسیاری را جذب کند به طوری که در سال 1327 " طوفان زندگی" ساخته ی " علی دریابیگی " توانست 80 هزار تومان در آن زمان فروش کند . سینمای ایران به هر تقدیر حرکت خود را در طی سالیان بعد هم ادامه داد و توانست به عنوان اثرگذار ترین رسانه ی جمعی خود را معرفی کند . از آنجایی که هنوز چند ماهی بیش نیست که پا به دهه ی سوم زندگیم گذاشته ام و به دلیل معلومات ناقص ، در مورد سینمای گذشته سعی بر آن دارم تا هیچ گونه اظهار نظری نداشته باشم تا مبادا در نقطه ای دچار تردید شوم و اشتباه بکنم.
به هر صورت آنچه روشن است این موضوع است که سینما با وضعیت خوب و بد خود تا دوره ی پهلوی هم پیش رفت و در سینمای آن دوره همانگونه که همه می دانیم بعضی از کیس ها مورد نظر بود و شاید اساس ساختن فیلم ها و یا به بیان بهتر اکثر فیلم ها رسیدن به مقاصدی بود که اینجا جای بحث در آن مورد نیست .
و اما انقلاب و پس از آن؛
سینمای ایران پس از انقلاب دچار شک عمیقی شد و چند زمانی را در حالت کما در CCU بستری شد و پس از بهبود سعی کرد تا کار خود را آنچنان که باید و شاید آغاز کند . کارگردان های مطرحی که یا از دوره ی قبلی باقی مانده بودند و آنها که در دوره ی جدید پا به این عرصه نهاده بودند کار خود را آغاز کردند و با این تفاوت که خیلی از آزادی های عملی را که در دوره ی قبلی داشتند را اینک نداشتند و به جای آن امکانات به روزتر و پیش رفته تر امکان ساخت فیلم هایی با کیفیت بالاتر را برای آنها ایجاد کرد.
"مسعود کیمیایی" را شاید بتوان اولین کارگردان موفق در زمان پس از انقلاب دانست چرا که پس از آخرین کارش در دوره ی گذشته ی ایران – گوزن ها – که در سال 54 به اکران در آمده بود توانست در اولین سال پس از انقلاب "سفر سنگ "خود را به عنوان پرفروش ترین فیلم سال 57 با فروشی معادل یک میلیون و 800 هزار تومان معرفی کند .
به هر تقدیر این سینما راه خود را ادامه داد و با فراز و نشیب هایی که بر آن تحمیل شد همچنان یرپا ایستاده است و کار خود را ادامه میدهد.
اما بحث در سینمای کنون است . سینمایی که نه می توان از آن خرسند بود و نه جایی برای تاصف دارد و در میانه یک دوراهی به مانند دوراهی های " خیلی دور – خیلی نزدیک " و " یک تکه نان" مانده ایم ولی متاسفانه نه دوربین فیلم برداری داریم تا به مانند " دکتر عالم" از این دوراهی فیلم براداری کنیم و نه نظر کرده ی خداییم تا به مانند خاطره ی "یک تکه نان" بر سر راه اشتباه به زمین بخوریم و دگر راه را در پیش بگیریم.
اگر از سینمای کنونی ایران اندک افرادی را که اعتبار سینمای ما هستند کنار بگذاریم انوقت خواهیم دید که مشکلات فراونی به مانند سقف خانه ای خراب شده از ضرب زلزله بر سومان فرود می آید.
بگذارید موضوعاتی را برای روشن شدن ادامه ی مسیر این نوشته به عرض برسانم .
- اگر در این مطلب از سینمای ایران کلامی به میان می آید نه اینکه فقط ساخته های این سینما بلکه سبنمای ایران تشکیل شده است از ساخته ها، سازندگان، نقش آفرینان و حتی خود سالن های سینما.
- اگر از سینمای ایران ایرادی گرفته می شود نه آن است که سینمای ایران نقاط مثبتی ندارد اما باید نقاط منفی هم روشن شود تا شاید راهکاری شود برای روشن تر شدن آینده
برخی از موضوعات در سینمای ایران هستند که به مانند خوره به جان انسان می افتند و کاری می کنند که حتی از وجود خارجی خود نیز بیزار شوی .
خداوند متعال را شکر و سپاس که امسال هم توانستیم برای سومین سال پیاپی جشن خانه سینما رو تجربه کنیم . بی مقدمه بگویم نمی دونم چرا و به چه دلیلی با تمام کمی و کاستی این جشن نمی توانم نقدی بر آن بکنم. نمی دانم این به علت وجود فردی به اسم پرویز پرستویی به عنوان دبیر جشنواره است . یا به دلیل اینکه یک بار دیگر دوستان و بعضی البته فقط بعضی از اساتید سینمایی را ببینیم . بی شک زمانی که کیمیایی ، انتظامی ، شکیبایی ، مشایخی ، چشم آذر ، همایون شجریان ، و چندین چهره دیگر را با هم می بینیم شاید بتوانیم بعضی از نواقص را از یاد ببریم . اما آنچه واضح و مبرهن بود این نکته است که جشن امسال به راستی خوب برگزار شد . حال شاید به دلیل برگزاریش در کاخ موزه سعد آباد بود و میهمانان زیادی که حضور داشتند . یا شاید به دلیل اینکه نام ها نام بودند .
البته نباید این نکته را فراموش کرد که جشن امسال هم از حضور افراد غیر سینمایی رنج می برد . البته نمی توان جلوی این معضل را گرفت . بالاخره باید قبول کرد اینجا ایران است .!
البته چیزی که جای تقدیر و البته توجه داشت دعوت نکردن از هیچ یک از مسئولان دولتی سینمایی بود البته اگر حضور ۱۰ دقیقه ای آقای وزیر ! را نادیده بگیریم .
البته که نباید دو نکته را فراموش کرد :
۱ ) حسین علیزاده مثل همیشه بود . مثل همیشه نواخت . مثل همیشه ... مثل همیشه ...
۲ ) برنامه پایانی و سرود ای ایران بعد از علیزاده تک برنامه قابل افتخار بود.
بگذارید بیش از این نگویم . جشن خوب بود . اتوبوس شب خوب بود . خون بازی خوب بود . پور احمد و اتوبوس شب خوب بودند . کلاری و خون بازی خوب بودند. خسرو خوب بود اما هنوز سین هایش صدای شین می دهد و این زخمی است بر قلبمان . باران خوب بود و باز هم دلنشین . کارن خوب بود . صابر ابر خوب بود. پریوش نظریه خوب بود . مهرداد میرکیانی خوب بود . علاءالدین پژهان خوب بود . محسن روزبهانی خوب بود و دوست خوب ما عاطفه خادم الرضا و شهرام مکری از کوتاه سازان بلند پرواز هم خوب بودند . در کل همه خوب بودند.
و البته پوستر جشن و عکس عباس خان کیا رستمی که حرف نداشت . خوب نبود . حرف نداشت.
چند وقت پیش مثل همیشه و بر طبق عادت همیشگی روزنامه های شرق و اعتماد را از میان هزار و یک کاغذ پاره ای که در دکان های مخروبه ای به نام کیوسک روزنامه فروشی انتخاب کردم . تیتر اول شرق این بود . « حکم "رئیس" صادر شد»
در همین لحظه از شوق به هوا پریدم که فیلم جدیدی را از استاد کیمیایی خواهیم دید. فیلمی که بر مبنای حداقل شخصیت اولش "پولاد کیمیایی" و نحوه گریم او و به دلیل استفاده از وی احساس می شد که فکری عمیق را پشتوانه دارد.
به هر صورت رئیس به صفحه اول اکران سینماها رفت و بیننده ها یکی پس از دیگری می روند تا ثابت کنند.
1) کیمیایی برای همه : وقتی در سینما می نشینی منتظری را مثل همیشه با فیلمی که سبک و صیاق جدیدی دارد روبرو شوی و رئیس یک بار دیگر توانست این نیاز را ارضاء کند. تیتراژ فیلم توانست مخاطب را آماده برای دیدن فیلم کند و اینجاست که باید گفت: 2 ) کیمیایی کار بلد: فیلم آغاز می شود . اگر همه چیز را بگذاریم کنار فقط نام " مسعود کیمیایی " به عنوان تهیه کننده، کارگردان و نویسنده به اندازه همه فیلم کشش دارد پس می توان نتیجه گرفت : 3 ) نام کیمیایی مهمتر از نوع فیلمش است فیلم آغاز می شود. با شروعی که هر بیننده ای می تواند به آن ببالد . نیم ساعتی که واقعاً می توان آن را شاهکار فیلم های اخیر نامید . مثل همیشه دیالوگ ها یکی پس از دیگری قطار می شوند به صورتی که نمی توانی هیچ کدام را حفظ نکنی . و نمی توانی به آن ها فکر نکنی . اما حیف که فکر به هر کدام از آنها به اندازه ده دیالوگ طول می کشد. پس می شود بر این نتیجه را بار دیگر صحه گذاشت که : 4 ) کیمیایی سلطان دیالوگ و منولوگ است
اما مشخص نیست که چرا پس از نیم ساعت اول فیلم به یکباره آن یکپارچگی خود را از دست می دهد و هر بنی بشری متوجه می شود که فیلم آنطور که باید پخته نشده است و این موضوع فقط از یک فیلم نامه ناموزون و یا بی میلی و بی رغبتی کارگردان نشات می گیرد. بی میلی که خیلی ها فکر می کردند باید به نوعی باعث خروج کیمیایی از دنیای سینما گردد. و می توان این نتیجه را گرفت که: 5 ) کیمیایی بی روح شده.
در طول فیلم شاهد بسیاری از رخنه های مختلف بودیم که از کارگردانی به مثابه مسعود کیمیایی کاملاً بعید بود . یک سری آدم هایی که مشخص نیست به چه دلیل و برهانی به طور هم می خورند و قبلاً چه رابطه ای با هم داشتند و رابطه شان در امروز روز چطور است ؟ مشخص نیست از جان هم چه می خواهند و برای بدست آوردن آن چه ها می کنند ؟ اصلاً این میان مادر کیست و رابطه مادر و پسر چیست ؟ دلیل اعتیاد مادر پسر است یا پدر ؟ پدر رضا موتوری است یا رضا موتوری پدر ؟ این میان نقشی را مهناز افشار بر عهده دارد کیست ؟ از کجا آمده ؟ برای چه آمده ؟ چرا وارد این بازی کثیف شده ؟ چرا از این بازی خارج نمی شود ؟ چرا پسر با آن همه سابقه اعتیاد ترک می کند ؟ اصلاً چگونه ترک می کند ؟ و از همه مهم تر اصلاً چرا این پسر شماره تلفن ها را نمی خواهد تحویل دهد ؟ رئیس با پسر مشکل دارد یا پدر ؟ رئیس هیچ رئیس نبود . حتی ابهتش به روسا نمی آمد.
همه و همه اینها نشان می دهد که
6 ) کیمیایی به این کار علقه ای نداشته
به هر صورت نام کیمیایی همیشه سنگین تر از فیلم هایش بوده است و در این فیلم آخری اگر که نیم ساعت اول فیلم ، بعضی از شخصیت پردازی ها ، دیالوگ ها ، پاره ای از طراحی های صحنه و گریم را کنار بگذاریم به راستی می توان اغرار کرد که فیلم حرفی برای گفتن ندارد. اما نباید فراموش کرد که
7 ) کیمیایی کیمیایی است . هر چه که بی میل بسازد
یادت می آید؟ ریرا جان به یاد داری؟ آن روز که سید علی صالحی بهت گفت؟ سلام حال ما خوب است ... . ریرا جان یادت هست که مادر نصرت رحمانی دعوایش کرد که " نصرت شنیده ام که تو تریاک می کشی؟ " ریرا جان به یاد داری که احمد شاملو گفت " از مردان شما آدمکشان را و از زنانتان به روسپیان خوشنودترم .... " ریرا جان فراموش کردی " آی آدمها یک نفر در آب دارد می سپارد جان " را؟ ریرا جان پس چرا زمزمه نمی کنی " به سراغ من اگر می آیی نرم و آهسته بیایید "را ؟ ریرا جان "علی کوچیکه علی بونه گیر " فروغ کجا رفت؟ ریرا جان این همه به کنار حسین من کجا رفت ؟ من حسینم را می خواهم. پناهیم را می خواهم. کجاست که دوباره بگوید " سیاه سیاهم . با زرد هماهنگم کن استاد . گاه حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلو را حفظ می کند " او شازده کوچولو بود. خود شازده کوچولو بود. آنتوان هم اگر می دیدش می گفت که شازده کوچولو همان حسین من است . من حسین را می خواهم تا سرم فریاد بکشد که " کش به درد تمبون کانت می خوره " من حسین را می خواهم تا با هم گریه کنیم و بگوید که " نازی . نازی مرد " من حسین را می خواهم تا زیبا ترین شعر دنیا را با او زمزمه کنم " آب آب بابا آب آ با کلاه آ بی کلاه " من حسینم را می خواهم تا یک بار دیگر ثابت کنیم که باید حرمت نگاه داشت. ریرا جان حسینم را به من بده و دنیا را بگیر.