تبليغاتX
دست‌نوشته‌ای که نابود می‌شود

برای خودم مسخره بود، حتماً برای شما هم مسخره می‌آد اینکه فکر کنید یه آدمی در عمق 30 متری زمین، جایی که از فرط دود و خاک چشم چشم را نمی‌بینه بشینه یه گوشه‌ای و تراوشات مغزیش رو که هیچ ارتباطی به شعر نداره بیان کنه. من اما این محال را حلال کردم تا باشد و بماند. اینجا. در میان دست نوشته‌هایی که نابود می‌شود.




اینجا

درست همانجایی که دیر یا زود

کمی آنطرفتر، پایین‌تر

در کنارش آرام می‌گیریم

تمام تمام آدم‌ها کار می‌کنند

برای مشتی بسته از کاغذهای مهر و موم شده به شعار

... هنوز درک نکردم راز کبوتری که روی چراغ کنار سیمان نشسته است

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:13 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

دوستمان چاوزهر کسی که بگوید از روابط صمیمی ما ایرانی‌ها ( تمام ما ایرانی‌ها) با کشور دوست و همسایه ( البته با کمی فاصله) چیزی نمی‌داند قعطاً یا مخیله‌اش دچار اشکال شده یا به کل مفسد فی‌الارض است. چاوز دوست ماست و ما باید دوستش داشته باشیم. هر که بگوید نه از ما نیست که حکماً برماست. اما حالا و از این تاریخ نمی‌توانم بگویم که آیا به راستی چاوز دوست ماست یا خیر. آخر خبری را شنیده‌ام که هوگو چاوز، این دوست ونزوئلایی ما که برای سخنرانی در نشست مجمع عمومی سازمان ملل متحد به نیویورک سفر کرده بود، در حین تماشای یکی از آثار الیور استون کارگردان معروف امریکایی، شیفته یکی از ستارگان و هنرپیشگان هایوودی شد. ای وای بر من. نکند اسلام به خطر افتد. گفته می‌شود که چاوز سخت عاشق سینه چاک این بیوه زن امریکایی شده و بارها با او شوخی کرده و با تشبیه کردن وی به بیوه زن ثروتمند، از او برای سفر به کاراکاس پایتخت ونزوئلا دعوت کرد. حالا این سرکار علیه را بگویید که نه گذاشته و نه برداشته و از پذیرفتن دعوت چاوز خبر داده است.
اینجای داستان را داشته باشید. حساب کنید که یک جوان در ایران با دیدن یک فیلم عاشق یک نفر شود. چه برخوردی با او صورت می‌گیرد. در گام اول شکی نیست که مورد تمسخر دیگران قرار خواهد گرفت. حالا حساب کنید یک جوان در خیابان عاشق یک نفر شود. حکما انگل جامعه لقب خواهد گرفت. حالا حساب کنید که یک جوان ثروتمند باشد. حکماً مفسد خواهد بود. حالا فرض کنید این جوان از دوستان یکی از مدیران باشد. حتماً از چرخه دوستانش خارج خواهد شد. حالا فرض کنید این جوان اصلاً جوان نباشد. حالا فرض کنید این جوانی که اصلاً جوان نیست چاوز باشد. حالا فرض کنید این فرد یکی از دوستان صمیمی همه ماست. از همه بدتر این مرد عاشق یک آمریکایی شده است. ای وای
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 14:11 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

خلیج فارسگل بود به سبزه نیز آراسته شد. دفتربرنامه ریزی و تالیف کتب درسی، در اقدامی سوال برانگیز، خلیج فارس را از نقشه ایران حذف کرده است. خدا را شکر خودمان دوست داریم که برای خودمان دردسر درست کنیم. آن از نشستن زیر نقشه بدون نام خلیج فارس و این هم شاهکار جدید درعکس پشت جلد کتاب فارسی سال اول دبستان که به نقشه ایران اختصاص یافته و تصویر سازی از ایران بر اساس اقلیم و طبیعت مناطق مختلف کشور است، نشانی از آب های خلیج فارس نیست!
حذف آبهای خلیج فارس در حالی است که دریای عمان و دریار خزر به رنگ آبی در جنوب و شمال نقشه مذکور دیده می شود اما در قسمت مربوط به خلیج فارس بدون هیچ رنگ آمیزی که نشان دهنده پهنه آبی باشد، نوشته شده است: ایران سرسبز است. ایران آزاد است. ما ایران را دوست داریم.

این اقدام دفتر برنامه ریزی و تالیف کتب درسی در حالی است که کشورهای عربی منطقه سالهای سال است که تلاش می کنند به هر نحو ممکن نام« فارس» را از روی این پهنه آبی بردارند و نام جعلی دیگری را بر روی آن بگذارند. مشخص نیست این اقدام سوال برانگیز و حاتم بخشی به کشورهای عربی با چه توجیهی صورت گرفته است.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:25 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

دوچرخه سواریوقتی قدیمی‌تر برایمان از گذشته و دوران تحصیلشان تعریف می‌کنند همیشه در یک موضوع مشترکند. قریب به اتفاق آنها از دوچرخه بیست و هشتشان می‌گویند که برای رفتن به مدرسه سوار بر آن می‌شدند. کتاب‌هایشان را در دستمالی می‌پیچند و به اصطلاح روی باربند آن سوار می‌کردند. در میانه راه رفیق شفیقشان را هم سوار می‌کردند تا ترک آنها بنشینند و برای تحصیل به مدرسه بروند. همیشه از اینکه کتاب‌هایشان می‌ریخت می‌خندند. از اینکه برای پنچری گرفتن دوچرخه‌شان یک زنگ کلاس را از بین می‌برد هنوز با شیطنت یاد می‌کنند و در آخر هم آهی از عمر گذشته می‌کشند و می‌گویند کاش هیچ وقت زمان جلو نمی‌رفت. شاید برای ما امروزی‌ها که تنها شنیده‌هایی از آن دوران داریم سریال قصه‌های مجید بهترین نمونه موجود برای زمان نه چندان دور باشد. زمانی که دانش‌آموزان آن دوره و پدران و مادران امروز مثال مجید داستان از دوچرخه استفاده می‌کردند و به ترس تسبیح و خودکار معلم رکاب را تا می‌شد سریع حرکت می‌دادند. اما امروز دیگر هیچ خبری از این حس زیبا نیست. اگر امروزی‌ها بخواهند از خاطرات دوران مدرسه‌شان به نسل‌های آینده خاطره‌ای را منتقل کنند اصلاً حرفی برای گفتن ندارند. اصلاً می‌خواهند چه بگویند. لابد می‌خواهند بگویند که صبح، بعد از نوشیدن یک لیوان شیرکاکائو و احیاناً یک لیوان آب پرتقال کفش‌های فلان مارک خارجی‌‌ام را می‌پوشیدم و منتطر می‌شدم تا سیمای آن مرد مهربانی که اصولاً در باران نخواهد آمد یعنی همان سرویس مدرسه را در آیفون تصویری ببینم و در ماشینش بنشینم و در این میان احتمالاً شیرین‌ترین خاطره‌شان خوابیدن در اتومبیل او باشد. قضاوت با خودتان که کدام یک شیرین‌تر است. عجب دور و زمانه‌ای شده است این دور و زمانه ما. آنقدر مسخ و محصور روزمرگی و تکنولوژی شده‌ایم که خواسته یا ناخواسته فرزندانمان هم دچار کرده‌ایم. حال در این شرایط خوشحال کننده است خبر راه‌افتادن خطوط دوچرخه‌سواری برای دانش‌آموزان منطقه هشت و 22 تهران. همین اتفاقات ساده دلیلی شد تا اینبار و به بهانه آغاز سال تحصیلی جدید یک نوستالژی زیبا را یادآوری و پیشنهاد کنیم. سفر به مدرسه با دوچرخه. نوستالژی رکاب و کتاب.
 

تاریخچه دوچرخه سواری در تهران

اوایل دهه هشتاد بود که شهردار وقت تهران، اعلام کرد به جهت افزایش استفاده شهروندان تهرانی از دوچرخه، طرح خط دوچرخه‌سواری را در پایتخت اجرایی خواهد کرد. این طرح از کوی دانشگاه تهران در خیابان امیرآباد آغاز می‌شد و تا میدان ولیعصر (عج) ادامه پیدا می‌کرد. در مدت زمانی که این خط در کنار بلوار کشاورز جا خوش کرده بود به جرات می‌توان گفت که در بهترین شرایط روزانه تنها بین دو تا پنج دوچرخه از آن رفت و آمد می‌کرد. بعدها هم که اسکیت در میان جوانان شهره شد، عده‌ای اسکیت‌سوار، چراغ‌های رنگارنگ آنجا را بهانه کردند تا در این خط سبز که خواسته یا ناخواسته در بعضی بخش‌هایش به جهت استفاده ارگان‌های مختلف مثل آب و فاضلاب چاه و امثالهم یافت می‌شد، اسکیت‌سواری کنند. این تراژدی ادامه پیدا کرد تا تغییراتی در مدیریت شهری ایجاد شد. بی‌توجهی مدیریت وقت شهرداری به خط دوچرخه‌سواری، کاری کرد تا این خط در مدت یکی دو ماه، کنده و به شرایطی که امروز شهروندان شاهد آن هستند تبدیل شود. آن دوره هیچ کس از مدیر شهر نپرسید که اصلاً به کار گرفتن خط سبز با چه توجیه علمی صورت گرفت و هیچ کس هم نپرسید که چرا و با چه دلیلی بر آن، خط بطلان کشیده شد. نمونه این اتفاق ناخوشایند را چندین بار دیگر در تهران شاهد بودیم اما آنچه همیشه در سناریوی غمناک دوچرخه سواری در تهران تکرار می‌شد این بود که روزی بخشی از تهران سبز رنگ و چند پیکان سفید در آن به نمایش گذاشته می‌شد و روزی دیگر این خط را همگان به دست فراموشی می‌سپردند. اتفاقاتی که گرچه ذهن پرمشغله و فراموش‌کار ما تهرانی‌ها آن‌ها خیلی زود فراموش می‌کند اما خاطره پایتخت آنها را در کنج دلش نگه‌ می‌دارد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:3 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

1.  اونهایی که من رو می‌شناسن تغریباً می‌دونن که آدم اهل مبالغه‌ای در خیلی از موارد نیستم. شاید یکی از اون موارد بحث جنگ هشت ساله ایران و شهدا باشن. تو این جور مواقع همیشه سعی می‌کنم که هر آنچه هست را باور کنم. باور کنم که یک عده مرد رفتند و جان دادند. آنهایی که هیچ چیزی از مال دنیا نمی‌خواستند.چشمی به سمت‌های دنیوی نداشتند و دینشان را به دنیا نمی‌فروختند. دینی که به راستی دین بود. آنهایی که وقتی مرد و نامرد را در صفوف می‌شناختند در صف مردها ایستادند و رفتند و مانند خیلی‌هایی که امروز سردمدار دفاع ایران شده‌اند آندوره نامرد نبودند تا این دوره هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند. آنهایی که مرد بودند و رفتند. نگفتند لیاقت نداریم. آمدند. جنگیدند. رفتند. مردند. یا شهید شدند. اما هر چه بودند لایق تکریم بودند.

 2. امروز با دکتر قالیباف توی مراسم رونمایی از کتاب بابانظر که خاطرات شفاهی شهید محمد حسین نظرنژاد در آن جمع‌آوری شده بود شرکت کردم. مکان: حوزه هنری. اما خیلی بیشتر از آنچه بتوان تصور کرد شکه شدم. در شرایطی که در سالن مجاور که تنها ده قدم با ما فاصله داشت و همزمان با این برنامه یک گروه موسیقی مشغول بود بیش از دویست نفر نشسته بودند در این سالن کمتر از صد نفر بود. به یکی از دوستان گفتم چرا سالن انقدر خالی است؟ توی عکس سیمای خوبی ندارد. گفت بگذار مظلومیت شهدا نشان داده شود. حتی ... صحبت‌های تمام نشده بود که دیگر تاب نیاوردم. راه رفتم و با خود فکر کردم که چرا باید اینطور باشد. من او را نمی‌شناسم. اصلاً نمی‌دانم به راستی انسان خوبی بوده یا نه. اما یک چیز را می‌دانم. او برای این مملکت و آرمان های خودش چنگیده و از بین رفته. آیا لیافتش این است؟ با خودم فکر کردم چرا سیاست نامرد مثال آن نامردانی شده که در جبهه نبودند و می‌گویند بوده‌ایم. بیایید بپذیریم. بیایید بپذیریم که مسوولان آنطور که باید و شاید دینشان را به این شهیدان ادا نکردند. باید بپذیریم جوانان ما دین زده شده‌اند. اسطوره زده شده‌اند و هنوز نمی‌دانم که تاوان این‌ها را چه کس یا چه کسانی باید بپردازند.

3. بیایید معرفت داشته باشیم
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:22 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |