اینکه همیشه ایران باید یک شکل باشد و همه دنیا شکلی دیگر برایمان باید به عادتی تبدیل شده باشد که ترکش موجب مرض است. دیگر این عادتمان شده که اجنبیها!!! چهرهای دیگر را از ایران نشان دهند. چهرهای که آنطور که باید و شاید دلخواه ما نیست. دلخواه ما نیست که هیچ، بلکه در بسیاری از مواقع به دهانمان هم خوش نمیآید. اما هنوز متفکر از آنم که چرا خود ما ایرانیها و مشخصاً برخی از مسوولان ما، خواسته و ناخواسته بر این موضوع دامان میزنند. البته که از بعضی از مسوولانمان هم نباید توقع دیگری هم داشته باشیم. آنها سیاستهای خود را در طول سه چهار سال گذشته کاملاً نشان دادهاند و همین سیاست آنها در عرصه بینالمللی هم باعث شده تا بسیاری از کشورهایی که تا دیروز برای ما ارزشی قائل بودند امروز کمترین توجه را به ما بکنند. در همین رابطه بود که امروز سایت اصلی یاهو، تصویری از روکسانا صابری- خبرنگار امریکایی که بتازگی به جرم جاسوسی برای امریکا به ۸ سال زندان محکوم شده است- را با این تیتر منتشر کرد که رییس جمهور ایران برای خبرنگار آمریکایی اصرار بر دفاع کامل دارد. البته نمیدانم این را درست ترجمه کردهام یا نه. اما امیدوارم همین چند کلمه انگلیسیام کمکم کرده باشد. واقعیت این است که اگر در ظاهر این خبر نشان از آن داشته باشد که رییس جمهور ایران شخصاً پیگیر دفاع از یک زندانی محبوس شده به هشت سال زندان است دفاع کرده و چهره او را که در صحنه جهانی با افت و خیز از نظر محبوبیت روبروست را کمی روشن کند اما به نظر میرسد که این بیشتر از آنکه بخواهد به نفع ما تمام شود به ضرر ما تمام خواهد شد. کاش به جایی برسیم که توانایی آن را داشته باشیم که در صحنه جهانی نبض تپندهای باشیم و نگذاریم به همین راحتی یک اتفاق باعث شود تا یکی از پر مخاطب ترین سایتهای دنیا انطور که میخواهد بر له یا علیه ما صحبت کند. کاش این ما باشیم که یک خبر را جهانی کنیم نه اینکه افرادی باشند که خبر را برای ما جهانی کنند. آنطور که به نفع خودشان است.

متن این خبر را ایــــنـــجــــــــــا بخوانید
در تمام این مدت که شرایط و روزگار توان نوشتن را برای به روز کردن وبلاگ نمی داد به این موضوع فکر می کردم که دنیایی که خودمان برای خودمان ساختیم چقدر بی رحمانه تازیانه می زند به هر آنچه که روزگاری برایمان ارزش داشت. در تمام این مدت پذیرفتن این که پذیرش هر مسوولیت خود پذیرای بسیاری دیگر است برایم تداعی می شد اما حیفم آمد در میانه این راه، به سادگی از کنار مطلبی که نه می دانم نویسنده اش کیست و نه می دانم که چرا این مطلب را نوشته است، بگذرم. مطلبی که بعد از مرور اول، بدنم به لرزه درآمد و برای تمام بدهایی که ما بد می پنداریمشان اما ذاتاً بد نیستند نوشته شده است. مطلبی که گرچه نویسنده اش را نمی شناسم و شاید هیچگاه هم این اتفاق نیافتد اما نگارشش را به یمن دوستی با او غنیمت می شمارم تا یادم بیاید روزگاری را که در این وبلاگ نوشتم وقتی قیمت سیگار و روسپی برابر است. ارزان. باید سیگار را نخ به نخ و روسپی را تک به تک... این مطلب که منبعش را نمی دانم را در گوشه ای از خاطرات دست نوشته هایی که نابود می شود می گذارم تا یادمان باشد روزگاری که نه یادی از ما می ماند و نه یادگاری از آنهایی که شرافت دارند یادی کنیم.
تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم. شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام.
راستی ! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !!اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این ایثار است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان!
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!… دعایم کن
این سیاست هم داستانی دارد برای خودش ها. یکی هرچقدر گونی سیب زمینی در چنته دارد یک هو میریزد به هر چه روستای دور دست است و بهانهاش هم زیاد بودن آن است. یکی دیگر وعده میدهد که اگر همه نوجوانان تلاش کنند تا دورهای که او رییسجمهور میشود 18 ساله شوند، سهام دار نفت میشود. گویی که نمیداند نفت ایران ملی است و +۱۸ یا -۱۸ ندارد. یکی دیگر میگوید که من گشت ارشاد را جمع میکنم، به کل. و بعدش وقتی میبینند که جمع یا بساط کردن گشت شریف ارشاد به عهده او نیست، میگوید کی بود کی بود من نبودم. دور و بریهای یک نفر یک هو میآیند و میگویند که فلان کسک قرار است در آیندهای نزدیک خودش را در میان کاندیداها جا کند و رییس ستاد انتخاباتیاش را هم اعلام میکنند. رییسی که خود احتمال کاندیدا شدنش میرود. یک نفر میآید و میگوید که زنها در ریاست جمهوری سهم دارد و یک هو تمام زنها به سمت این جایگاه پر زرق و برق خدمت هجوم میآورند. یعنی داستان کلاً خاله ... می شود. یک نفر فکر میکند که چون روزگاری بعضی از اراذل و اوباش را فروخته حالا میتواند رییس جمهور شود. – توضیح: به گواهی فیلم پخش شده از صدا و سیما در انتخابات ریاست جمهوری سال 84. یکی سر مربی عوض میکند تا همه بگویند ببین چه آدم خوبی است. حتی به فوتبال مملکت هم توجه میکند. بیآنکه به قدمش فکر کند. یکی سرپیچی از رییسش را بهترین راهکار برای معروف شدن میداند. یکی یکهو همه پته رییس سابقش را بر ملا میکند. یکی دیگر تمام حرفهایی را که دیگران میزنند را میزند تا بگوید من همه را دوست دارم. یکی میشود مش غضنفر خان سر کوچه پسر عمه جان ما که فکر میکند چون اهل محل او را دوست دارند میتواند رییس شود. یکی انواع و اقسام سایتهای خبری را راه میاندازد تا عمل جراحی یکی دیگر را که مثل هزار و یک مریض، احتیاج بوده به حساب حرکت به سمت زیبایی او بگذارد. یکی دیگر میگوید که همه بدند جز من. یکی میرود ترکیه تا با رییس جمهور امریکا پشت درهای بسته مذاکره کند. یکی دیگر هر چه از دهنش در میآید به کاندیدای ریاست جمهوری یک جناح میگوید و آخر سر هم توسط همان کاندیدا مورد لطف قرار میگیرد. عدهای از آن ور دنیا میآیند و میگویند که بگویید ما هستیم و خودشان هم نمیدانند که اصلاً به کل نیستند. یکی دیگر به فکر انقلاب مخملین و اینجور حرف هاست که بهتر از در خواب خود بماند. خلاصه همه به فکر خودشانند و آخر سر هم به ماهیت و اصلیت کشور و مردم فکر نمیکنند. کاشکی همه بدانند که اینطور نیست...
مطلب سعی داشت طنز باشد... به کسی بر نخورد
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون هابیل، از همان روزی که فرزندان آدم زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید، آدمیت مرد. گرچه آدم زنده بود. از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند، از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند، آدمیت مرده بود. بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب گشت و گشت. قرنها از مرگ آدم هم گذشت. ای دریغ آدمیت برنگشت...
تمام این ثانیهها میآیند و میروند. تمامشان تمام میشوند وقتی بخواهی روزهایی را دوباره از سر بگیری که بودن برایت لذت دارد و ماندن برایت مشکل. اما هست و چون میرود باید دوستش داشته باشیم، جانمان را. بیآنکه بدانیم از کجا خنجر خوردهایم و یاکریم دلمان با آنتن مشکل حجم و تعادل دارد یا نه. هر چه هست یادگرفتهایم که بپذیریم تغییر، تقدیر ماست و اگر بودن حرام است اگر تغییر ندانیم.حال که دو سالگی وبلاگم را تک و تنها در گوشهای از این دنیای بیسر و ته مجازی خودمان جشن گرفتهام خوشحالم که هستم و از بودنم برای ماندنها لذت میبرم. برای روزهایی که نه یادی باشد و نه احوالی.
پینوشت ۱: در آخرین روزهای سال گذشته همین وبلاگ فکستنی شد وبلاگ اول بخش اجتماعی در جشنواره وبلگ نویسان شهرداری.
پینوشت ۲: هشتاد و هشت را دوست دارم چون در هشت هشتش هشتمین عشق آفریده شد. هشت هشت هشتاد و هشت را به خاطر هشتمین هستی دنیا می خواهم و می پرستم