جعفر تشكري هاشمي يكي از بهترين و مهربان ترين معاونت هاي شهرداري است كه تاكنون مديريت شهري به خود ديده. او نه تنها خيلي خيلي كارش را مي داند بلكه سختي و اهميت كارش باعث شده تا بيشتر از ساير معاونان محمد باقر قاليباف شهردار تهران مورد توجه اصحاب رسانه باشد. شايد بعد از مصاحبه اختصاصي كه با قاليباف داشتم و اين گفت و گوي مفصل در هفته نامه مشق آفتاب به چاپ رسيد صحبت با تشكري هاشمي در دفتر شخصي اش و همان مبل هايي كه تمام خبرنگاران حوزه شهري آن را يكي از راحت ترين مبل هاي نشيمن مي داند در كنار تلويزيون ال سي دي كه حدود ۱۰۰ اينچ است خيلي خيلي خوشحال كننده بود. اينكه از تمام موضوعات روز حمل و نقل تهران با خبر شوي براي آينده خيلي خوب است . خيلي خوب. قصد دارم هر از چند گاهي تكه هايي از اين مصاحبه را در ايلنا كار كنم. فكر مي كنم معاونت حمل و نقل و ترافيك شهرداري تهران با اين مصاحبه تا يك ماه بيمه رسانه اي شد.
پاورقي براي دوستاني كه مي گويند من از تشكري هاشمي چمدان پرپول گرفتم و دارم براش رپرتاژي كار مي كنم؛ خودتان هم مي دانيد كه هاشمي در مدت فعاليت خود توانست تحول فوق العاده اي در سيستم حمل و نقل عمومي تهران به وجود آورد. نقدها را هم مي شنوم و اگر درست و مصلحت باشد بي شك مورد توجه قرار مي دهم.
شهروند شهروندان خداحافظی می کند
شنیده می شود که هفته نامه تحلیلی شهروند هفته آینده با چاپ یک شماره ویژه برای همیشه با دنیای مطبوعات خداحافظی می کند. گویا این عمل به درخواست مسوولان وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی انجام شده و شنیده ها حاکی از آن است که از هم اکنون دوستان اصلاح طلب به دنبال شغل جدیدی می گردند.
برای تمام این دوستان آرزوی موفقیت و سعادت دارم.
این خبر حادثه ساز روز قبل از تعطیلات چهار روزه مولود حاضر در خبرگزاری ایلنا منتشر شد. خوشحال شدم که تمامی روزنامه ها و البته روزنامه هایی که جناحشان با ایلنا همسان بود این خبر رو کار کردن . اما امروز خبر رسید که استاندار تهران مشکلی با این خبر داشته و فرمانداری هم طی جوابیه ای اون را موهن اعلا کرده. در هر صورت با وجود تمام این موضوعات باید بگم که این مشاهدات من از سطح شهر هستش و فعلاً هم فکر می کنم تفاوتی نکرده. البته بد نیست جوابیه مسوولان محترم فرمانداری تهران رو هم توی ایلنا بخونید.
ژنراتور ها نصب نشدند و صف ها کماکان ادامه دارد
متولي بنزين در تهران نامشخص است
وعده فرماندار تهران براي نصب سريع ژنراتورهاي برق در پمپ بنزينهاي سطح شهر در حالي پس از دو هفته هنوز تحقق نيافته كه صف هاي بنزين در خيابان هاي تهران کماکان ديده مي شود.
به گزارش خبرنگار ايلنا، حسين طلا در تاريخ هفتم مرداد خبر داد كه به سرعت در 10 جايگاه شرکتي بنزين ژنراتور برق نصب مي شود و اين شيوه در 50 جايگاه اختصاصي بنزين هم اجرا خواهد شد تا از گرفتار شدن تهران به بحران صف هاي طولاني بنزين و افزايش ترافيك جلوگيري كند. اما هنوز جايگاه هاي بنزين به ژنراتور برق مجهر نشده اند و صف هاي طولاني بنزين شهروندان را كلافه كرده است. اين در حالي است که بنا به اظهارات مسوول دفتر فرماندار تهران؛ طلا هم اکنون در سفر حج به سر مي برد و عملاً هيچ كس پيگير مشكل پمپ بنزين ها نبوده و شهروندان بايد تا برگشتن فرماندار از سفر مكه منتظر بمانند.
گرچه تاكنون فرمانداري تهران با وجود پيگيري هاي خبرگزاري ايلنا پاسخ قانع كننده اي را به خاطر نصب نشدن ژنراتورهاي برق نداده اما تلاش سردار رويانيان رئيس ستاد تبصره 13 هم براي رفع مسئله با نصب جايگاه هاي سيار بنزين به گفته مسئولان شهري تنها داروي موقت بوده و به معني رفع صورت مسئله نيست.
شوراي شهر و شهرداري تهران هم اعلام كرد كه صف هاي طولاني بنزين با جايگاه هاي سيار بنزين رفع نمي شود.
به نظر نامشخص بودن متولي اصلي پمپ بنزين هاي تهران هم عاملي شده تا هر کدام از مسوولان، گروهي ديگر از مسوولان را متولي رسيدگي به بحران کنوني پمپ بنزين ها بدانند.
خوشحالم از اینکه ثمانه اکوان سرانجام تصمیم کبری خودش رو گرفت و خورشید رو به عنوان خونه اش انتخاب کرد. ثمانه اکوانی که از زمان بازگشت مجددم به تهران پرطمطراق (نمی دونم چرا عادتم شده بعد از اسم تهران باید پرطمطراق رو هم بیارم) خیلی کمکم کرد و نصفی از کارهام که نه همه کارهایی که دارم می کنم از اون دارم. امیدوارم که این خورشید براش سوزش نداشته باشه و هر چی روشنایی به زندگیش بده. از دست شکستنش هم ناراحت شدم. با اینکه شاید دیگه تو محیط کاری کمتر ببینمش اما خوشحالم از سر و سامون گرفتنش. امیدوارم توی زندگیش هم سرو سامون بگیره! اما خودم. تا کور شود هر آنکه نتواند دید باید بگم که ایلنا سرانجام داره با خبرنگاراش قرار داد می بنده. این یعنی یه شروع مجدد اون هم از نوع پرقوتش. این یعنی به کار کردن در محیط دیوانه دیوانه دیوانه مطبوعات امیدوار بودن. این خبر امروز بهم رسید و هر چند از شکایت قریب الوقوع فرمانداری از خبر شخص بنده که ممکنه کار رو به دادگاه و اینجور چیزها بکشه (این رو بخاطر سربلند شدن می گم وگر این حرف ها هم نیست) حال و روز درستی ندارم اما خیلی خوشحال شدم. شاید حالا که ایلنا می خواد باهامون قرارداد ببنده و در ضمن استفاده از اینترنت رو برای به روز کردن وبلاگ و گشت و گذار تو محیط وب حروم نمی کنه و می شه بعضی از وقت ها به خاطر افراد دیگه ای هوایش را تنفس کرد فکرم آزاد تره تا منم از دوستان قدیمی خودم تشکر کنم. از آقای استاد ممنونم. شاید افتاده نشدم! و شاید بعضی وقت ها دلش می خواست تا من هم افتاده! بشم اما خوشبختانه الآن می تونم سرم رو بالا بگیرم و بگم منم یک مستعفی خوشبخت شده هستم. از خانم محمدی و مریم حسینی عزیز هم تشکر می کنم این دو نفر از وقتی وارد کار شدم خیلی کمکم کردن. از مسیب دوست خوبی که بعضی از وقت ها کارهایی می کنه که دوست داشتن در هاله های ابهام قرار می گیره هم خیلی ممنونم. خیلی خیلی. از دوست عزیز و مهربانی به اسم مجید کریمی هم خیلی خیلی ممنونم. اونی که گرچه تو حق التحریری ها بهمون حال نمی ده اما آشنا کردن من با امیرحسین رسائل رو از اون دارم. امیرحسینی که شاید ندونه چقدر دوسش دارم. اما تعریفم از کریمی تموم نشده اون خیلی مهربونه و خیلی سخت کوش. ممنونم از محبت های صادقانش که همچنان ادامه داره و امیدوارم همچنان ادامه پیدا کنه. در کل از همه ممنونم که گذاشتن من کاری کنم تا یک خونه خوب رو برای خودم پیدا کنم. خانه ای شلوغ به اسم ایلنا. ایلنایی که دوستش دارم و به جرم دوست داشتنش هر کاری که لازم باشه می کنم. همونطور که برای موج البته وقتی دوسش داشتم هر کاری کردم.
امید وارم هم خودم هم تمام اونهایی که یه روزی یه کمکی به من کردند موفق باشند. راستی این آخر یادم رفت از علی اناری هم تشکر کنم. اویی که به زعم آقای قرائتی یکی از راه های رسیدن جوانان به خداست. امیدوارم روزی کلاهش رو برداره.

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه اشک ها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
سلام. نميدانم چرا بيمقدمه و بدون هيچ حرف اضافه و آكساني همه فرزندان اين كره خاكي مادرانشان را دوست دارند. من هم از آنها چيزي بيش ندارم تنها چيزي كه در من از آنها افزونتر است عشقي است كه به ميورزم. وقتي گريههايت را ميبينم و ميدانم كه اين اشكها تماماً به نفع من است و شرايط نميگذارد هر آنچه تو ميگويي را مستجاب كنم غ دنيا و آخرت روي قلبم سنگيني ميكند. ميدانم كه تكتك حركات و سكنات من و خواهرم به تو ارتباط دارد اما نميدانم چرا اين دنياي وامانده چيزي ندارد كه به آن دلخوش بود. ميگويي سيگار نكش. ميگويم باشد اما نميدانم چرا نميشود. ميگويي انقدر كار نكن. اما خودت بگو " مگر ميشود در اين دنياي ديوانه ديوانه ديوانه كه هر روزش را چيزي به از روز قبل نيست كمكاري كرد" ؟ ميگويي غصه نخور باز خودت بگو " دنيا جز غصه چيزي هم براي ما ديوانگان به ارث گذاشته است. آري مادر. مادر خوب و مهربان. چند روز پيش روز خبرنگار بود. تلاش كردم تا در اين روز برايت بنويسم از مشكلات پسر كوچكت كه روزگاري ميگفت ازدواج نميكنم تا پيش تو باشم و امروز ميگويد ازدواج نميكنم تا با هيچ كسي نباشم برايت بگويم. اما همين كار كردن مسخره كه آخر هم ميدانم نه ره توشه آخرت را در خود نهان كرده و نه راه سعادت دنيا را نگذاشت. خواستم برايت بگويم شبها از اينكه تنها كمتر از يك ساعت كنار تو هستم و روزها كه تو از خواب بلند ميشوي وقت خداحافظي من است احساس بيارزشي ميكنم. ميخواستم برايت بگويم كه دستي كه گرماي دستان مادرش را فراموش كرده باشد مگر ميتواند گرماي دستي ديگر را احساس كند. ميخواستم بگويم مادر باور كن منم به بهشت نميروم اگر تو آنجا نباشي اما عزيز دل اين بهشتي كه ميگويي زير پاي توست نه مني كه نه از دنيا چيزي فهميدم و نه به آخرت چشم دوختهام. مادر روزي كه به كار در اين دنياي وانفسا دست زدم گفتم روي پاي خودم ايستادهام. اما اكنون و پس از گذشت اين همه سال ميگويم كه كم آوردهام. ميخواهم نباشم و گريههايت را نبينم اما جايي براي رفتن ندارم. ميخواهم نباشم اما فكر ميكنم كه اگر كنارت نباشم و همين چند لحظه بودن با تو را هم از دست بدهم حرفي براي گفتن و راهي براي پيمودن نمانده است.
بگذار بيپيرايه بگويم. كارهايي كه ميگويي را انجام ميدهم يعني ميخواهم انجام دهم اما توانستن يا نتوانستنش را خودت به بزرگيت ببخش. دوستت دارم.
خواستم از عظمت خبرنگار مطلب عریض و طویلی بنویسم دیدم که دوستان همین حوالی خبرنگار را به پشیزی میفروشند. خواستم این روز را به خود و همکارانم تبریک بگویم یادم آمد از مشکلاتی که آنها باید از امروز تا 17 مرداد سال دیگر تحمل کنند. خواستم مصائبی را که خبرنگاران در یک سال گذشته کشیدند بازگو کنم دیدم که اقدامی است غیرقانونی و غیرمتعارف و نگفتنش ضرورت. پس فقط این را می گویم . من خبرنگارم و از شغلم راضی اما گاهی از اوقات شرمنده.
و اما اصل مطلب. امروز سالروز مرگ حضرت استاد حسین پناهیست. اویی که سلام و خداحافظ را راهی کرد تا بل باز شود این در گم شده بر دیوار و به دنبال کفترهایش گشت در کشاکش این کهکشان بی مروت و از ماد بزرگش خوسات آن نظر بند آبی که روزگاری به دستش بسته شده بود. آری امروز روز همه ما نظربندهایمان را فراموش کردیم و چشم خوردیم از هر آنچه که این جهان را می سازد. یادش را گرامی می دارم چرا که خدای روز زمین است برای من و برایش آرزوی علو درجات را دارم که اوست همان که درد دل من به اصطلاح خبرنگار را می گوید.
این بی ربط نوشتن ها به دلیل مشغله کاری است که هیچگاه دست از سر ما بر نمی دارد.
وقتي در دوم آبان ماه سال گذشته با پيشنهاد يك دوست وارد خبرگزاري موج شدم فكر كردم حداقل مي تونم زماني رو بدون دغدغه كار كنم و هر آنچيزي كه توي دنياي خبر مد نظر دارم انجام بدم. احساس كردم حال و زماني كه بخش خصوصي لقلقه زبان همه مسوولان شده حداقل آنهايي كه بخش خصوصي را راه اندازي مي كنند كارمندانشان را به ماندن در اين بخش تشويق مي كنند. خوب بود. يادگرفتن براي هر آدمي تو هر جايي كه باشه لازمه و قشنگ.اما اين قشنگي تا زماني ادامه پيدا مي كنه بدوني برات حرمت و احترام قائلند و براي شغل شريف خبرنگاري ارج و قرب قائل مي شوند. نه مي خواهم از كسي بدي بگويم و نه دوست دارم درد دل كنم چون احساس مي كنم ديگه دوره،دوره گله و شكايت نيست. نمي خواهم هم دوستان قديمي كه بعضاً دوستيشان از نوع خاله خرسه مي شد فكر كنن دارم پشت سرشون حرف مي زنم. اصلاً بي خيال. اين جهاني كه پر از مضحكه و تكراره،تكه تكه شدن دل كه تماشا نداره. با خودم فكر مي كنم يه بادي بود كه وزيد و رفت. با خودم فكر مي كنم، فقط فكر مي كنم كه همه خوب بودند و من لايق اين همه خوبي نبودم. با خودم فكر مي كنم كه من كارم رو بلد نبودم. اصلاً من به درد نمي خورم. مي خواستم با غرور خارج شوم و در اوج با غرور خارج شدم اوج و فرودش را هيچ كس نمي داند جز اويي كه كارنامه اعمال همه ما دست اوست . از نفس كشيدن هاي حراممان تا بازي هايي كه بايد در خانه ننه جانمان باشد.
دوستان موج را به عنوان يك دوست و همكار مطبوعاتي دوست مي دارم تا باشد و بماند هر آنچه خوبي و نيكي بود در روزگاراني كه يادگرفتن و ماندن در جمع حرمت داشت.
پس به قول يكي ديگر از دوستان خارج شده از موج،خداحافظ همين حالا ...