نمی دونم چرا چند روزیه که هر چی با خودم کلنجار می رم نمی تونم چیزی بنویسم. نه تو وبلاگ بلکه چند وقتیه که یه یادداشت و گزارش و تحلیل درست و حسابی برای خبرگزاری ننوشتم. یه جوری فکر می کنم خیلی خسته ام. نمی دونم با این خستگیم هم باید چی کار کنم. البته این بخاطر حروم شدن وبلاگ نیست ها! ولی خداییش وقتی فکر هم می کنم دنبال حروم خوردن هم نیستم.
امروز مراسم ختم بابای حسین مزاریان بود. نرفتم. چون اصلاً نمی تونم قدم از قدم بردارم.
۶ روز دیگه هم که انتخاباته . همونی که مظهر اراده و تجلی وحدت ملیه. حالا اراده و وحدت وقتی که نون به نرخ جون شده و خونه به قیمت خون نمی دونم یعنی چی؟ نمی دونم که باید توی این وحدت شریک باشم یا نه ؟ نمی دونم که خبرنگار ستاد انتخابات هستم یا باز هم سیاست ها عوض می شه.
چند روزی به عید نمونده. اما نمی دونم چرا اصلاً نمی تونم بوی عید رو استنشاق کنم.
چند وقت دیگه نمی دونم چی بشه. ننوشتنم رو بذارید روی حوصله نداشتن
دهقان فداکارپيرشده،چوپان دروغگو عزيزشده، شنگول و منگول گرگ شدن، کوکب حوصلهء مهمون رو نداره، کبرا تصميم گرفته دماغشو عمل کنه، روبا و کلاغ دستشون توي يک کاسه است،حسنک گوسفنداشو ول کرده وتوي يک شرکت آبدارچي شده،آرش کمانگيرمعتاد شده، شيرين،خسرو و فرهادو پيچونده و با دوست پسرش رفته اسکي، رستم و اسفندياراسباشونو فروختن و باموتور ميرن کيف قاپي!راستي سر ما ايرانيها چه آمده!!!!!!!!!!!؟
من خیلی دروغ می گم. گنده گنده. حوصله ندارم ها . به من چه. دیگه حرفی نمونده که بزنم. خسته ام. که چی بشه ؟ من خرم.