تبليغاتX
دست‌نوشته‌ای که نابود می‌شود

توی این روزها دارم فکر می کنم که چرا خیلی از ماها انقدر داریم با خودمون ور می ریم که بگیم خدا بزرگه، خدا کریمه، خدا مهربونه، خدا عزیزه، خدا به فکر بنده هاشه، خدا به یاد درمونده هاست، خدا همه دردمندان را یاوره و هزار و هزار چیزهخ دیگه؟ راستش همشه یاد اون جمله مسعود رایگان توی نقش دکتر عالم تو فیلم " خیلی دور ـ خیلی نزدیک" می افتم که گفت: خدا بزرگه . خدا بزرگه . خدا بزرگه یعنی چی. خدا رو خودمون ساختیم که تا دچار یه مشکلی می شیم بگیم بزرگه.

پس این بزرگی چرا بعضی از وقت ها پشت چرک و آلودگی یه عده آدم نفهم که دارن توی کثافت و لجن دست و پا می زنند پنهان میشه. چرا همه فکز می کنن همون گهی رو که خودشون دارن می خورن ما هم باید بخوریم و اگه از اون نخوریم باید به جرم اقدام علیه امنیت برخی از آدم ها به زندان غم و تنهایی فرو بریم؟

آره دوست دوست من. من هم به تمام این اتفاقات افتاده و نیافتاده . با این همه کار کرده و نکرده . با این همه فحش خورده و نخورده . با این همه رودست های خورده و نخورده . با این همه طرد شدن ها و نشدن ها. با این همه افسردگی ها و خوشی های کاذب فکر می کنم اما مثل یه کلاف سردرگمی شئم که نمی دونم باید کدوم طرف قل بخورم.

منم به تمام بهونه های کوچیکی که ما رو به هم می رسونه و نمی رسونه ، بهونه های کوچیکی که ما رو به این زندگی امیدوار می کنه و نمی کنه ! فکر می کنم.

منم می دونم که صبح رو با صدای تلفن از خواب بیدار شدن چه حسی به آدم میده. منم می دونم اگه یه نفر شب سرد رو پای پیاده تا دم خونه یه دوست بره و نگاه کنه به پنجره ای که فکر می کنه پشتش هیچی نیست اما ندونه که یه نفر داره اون ور پنجره به یاد آدم این طرف پنجره گریه می کنه چه حسی را القاء می کنه. کما اینکه منم رفتم. من پنجره ندیدم که دری دیدم به رنگ آسمان و می دانستم که پشت آن آدم هایی زندگی می کنن که ای کاش هیچ گاه بودنشان را تجربه نمی کردم . آنهایی که به نفس کشیدن حسادت می کنند و به راه رفتن و به همان پوزخندهای مسخره در کافه سپید و سیاه.

من هم می دانم که دلنگرانی برای امتحان و سلامتی چه حسی داره که کشیدم این دلنگرانی ها را در زمانی که برف داشت خاطرات سیاه را به بهانه سپیدیش از دلها پاک می کرد اما چه برف طولانی و نحسی که لعنت بر او باد.

آره منم دارم دعا می کنم گل نرگس افسرده ی من که این روزها همه ی بهونه هاش رو داره پشت سر هم از دست میده و روز به روز غمگین تر و غمگین تر میشه ، بدونه که تو زمستونه که همه گل نرگس رو دوست دارند . تو سرماست که نرگس ها سرحال می مونند . تو اوج تاریکی شبهای سرده که پیرمرد گل فروش ، تو ترافیک خیابون ، هر قدر هم از تو دور باشه ، ولی از تشعشع نرگس سفید تو دستش هست که ما رو بی اختیار یاد یه هزاری سبز و سه شاخه گل نرگس میندازه . 

منم دوست دارم جای اون پسرکی باشم که کنار تابلوی ۶۴۸ روز مانده به  افتتاح تونل توحید وایساده و دنبال دو تا آدم می گرده که گلای نرگسش رو سه برابر قیمت بفروشه و وقتی که کسی نخرید بگه تو که خریدار نیستی.

آره منم دوست دارم جای اون باشم تا هیچ وقت نرگسامو نفروشم.

آره منم تمام زمستون رو دوست دارم به خاطر تلفن همگانی یه میدونی توی مرکز شهر که داشت زیر برفا یخ می زد و به دادش رسیدم تا بگم هنوز هم می شه سرماتو با صدای گرم یه گل نرگس بهار کرد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 11:7 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

   ای کاش، ای کاش، ای کاش داوری. داوری. در کار بود 

  کاشکی،کاشکی،کاشکی،قضاوتی. قضاوتی در کار بود

 


  هستی از ما آلت خودره . هستی . ما از هستی

 آنچنان که می خوریم ما ز هستی موز هستی را آلت گونه

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 16:55 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

توی این یکی دو روزه که به دلیل برخی از مشغله های تحصیلی موفق نشدم سری به دنیای مجازی بزنم اتفاقات عجیب و غریبی افتاده که اگه بخوام به تک تک اونها به عنوان یک پست نگاه کنم دو روز از زندگیمو عقب می افتم.

اولین اتفاق مرهمت و لطف سرشار جناب آقای دکتر محمود احمدی نژاد رییس جمهور محبوب و عدالت محور کشورمون بود که نهایت عدالت خودشون رو برای جوانان این مرز و بوم آریایی که از هر گونه ناپاکی بدور هستند به نمایش گذاشت. تنها چیزی که در این میون نادیده گرفته شد میزان بیت المالی بود که برای جمع آوری این مراکز از راه به در کن جوانان در دیروز و سر به راه کن امروز هزینه شد. گویی کشور از آنجایی که هیچگونه کاری را ندارد عین خاله بازی بچه ها سر خودش رو با کارهای مختلف جمع می کنه و بنا به صحبت وزیر محترم کشور از آنجایی که دولت سیستم آزمون و خطا را هم دنبال می کنه این جور کارا اشکالی نداره.

دومین اتفاق در حقیقت یه سوال بود که فکرمو زیاد مشغول کرد. اونهم این بود که یه آدم با اینکه از صبح تا شب مشغول کار روی بودجه و گیر دادن به احمدی نژاد و اینها است باید چقدر علاف باشه که دو تا دو تا وبلاگ درست کنه. تازه به این بهونه که یکیش تبدیل به سایت رسمی شده! کسی ندونه فکر می کنه که وبلاگش تبدیل شده به سایت انتخابات کشور! با اینکه چهارسالگی وبلاگیشو چند روز پیش جشن گرفت، اما نمی دونم چرا نمی دونه که بین وبلاگ و سایت تفاوته. تازه توی وبلاگ جدیدش هم چقدر از اجنبی های امریکایی بلاگر تقدیر و تشکر کرده . وطن فروش مزدور . کسی ندونه فکر می کنه که سالیان سال توی کشورهای حاشیه دریای کاراییو زندگی می کرده و حالا برای یه تفریح ۷۰ ساله قدم روی چشمان ایرانیان گذاشته.

سومین نکته دادن ۴ امتحان در طول سه روز بود. خدا وکیلی تو این سرما که به قول یه بنده خدایی سگ با سیم بکسل بیرون نمی یاد من باید هر روز می رفتم دماوند تا امتحان بدم. اونم ۴ تا امتحان توی ۳ روز.

چهارمین نکته هم مربوط می شد به یه مطلبی که توی وبلاگ همون غرب زده خوندم. نمی دونم چه قصد و غرضی از این مطلبش داشت. می خواست بگه چرا من ناهار نمی یارم یا هر چیز دیگه. اما اینو می گم تا همه بدونند. من حاضرم یا از گشنگی بمیرم یا هر روز ساندویچ بخورم اما غذایی رو که مامانا یه لایشو می دن به اسم حسین نخورم حالا چه بخواد حاج خانوم باشه یه مامان همون اجنبی. آخه همه عالم و آدم می دونن که یه لایه از غذاحتی انگشت شست پای چپم رو هم نمی تونه جواب بده. البته این بدان معنا نیست که شبیه مسیب شده باشما نه. اون فقط دو سه تا قاشق از فیل کمتر می خوره.

پنجمین نکته فوتبال جام رسانه ها بود که به حول قوه الهی تیم فوتسال قهرمانان موج در دو دیدار آغازین خود با نتیجه های منحصر به فرد و موجی ۷ بر ۱ و ۹ بر ۱ بازی را بردند اما از در عقب. البته توی بازی اول من حضور داشتم که در این رابطه هر گونه اشتباه در خصوص جابجا گرفتن زمین فوتسال با اسکی را تکذیب می کنم. اما از آنجایی که به دو دلیل امتحان و کشیدگی کشاله ران توانایی بازی در دومین دیدار تیم را نداشتم می توانم با بالاگرفتن سرم خرسند باشم که کی بود کی بود من نبودم.

نکته ششم در خصوص مسیب سروندیه. نمی دونم می خوام چی بگم فقط می خوام یه جوری بهش گیر بدم. تا چند روز پیش فکر می کردم که جابجایی گوسفند با وانت صورت می گیره اما به فضل جناب آقای مسیب سروندی متاهل ! فهمیدیم که با پراید هم می شه گوسفند جابجا کرد. حالا نمی دونم این گوسفند برای عروسیش سر بریده شد یا هیئت.

نکته هفتم هم اینکه این ماه دهنم ...... با این همه مرخصی نمی دونم چجوری باید آمار خبرم رو پر کنم.  

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 9:30 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

گازدو سه سالی است که وقتی یک ایرانی به هرجای دنیا سفر کنه علاوه بر اینکه متهم به شتر سواری و پوشیدن لباس عربی و استقاده از چاقو به جای ژیلت می شود، با نام حق مسلم ماست هم می تونه خود نمایی کنه. حق مسلم ماست گویی نان شب شده است برای کودکان بی خانمان سیستان و بلوچستان و کردستان. از طرف دیگه بازم گویی نگویی جزو ۳ کشور برتر از لحاظ ذخایر گاز جهان می باشد. حال بیایید با هم معادله دل انگیز، سرمای هوا، کمبود گاز، قطع برق، قطع گاز و انرژی هسته ای را به تحلیل بنشینیم.

روزی روزگاری خانه های ایران نه از بتن بود و نه از آجرهای سبک وزن. از هر سوراخی هم بادی همانند پیکان جوانان وارد می شد اما خانه با دو چراغ نفتی گرم می شد. باز هم روزی روزگاری بود که گاز تازه وارد خانه ها شده بود. آنوقع ایران و ایرانی کلی عشق و حال کردند که خدا رو شکر دیگر ایران مشکل سرمایشی ندارد. باز هم روزی روزگاری دیگر گفتند که گازمان زیادی کرده و دستی برای گازگرفتن نداریم پس چه کنیم گازمان را صادر کنیم. همه گفتند مبارک باشد. آنوقع هم همه گفتند خدا را شکر توانستیم یه بار هم که شده به ترکیه فخر بفروشیم. روزی روزگاری دیگر خبر از خط لوله صلح شد. گویی دستمال سفیدی روی کره جهان کشیده باشند.

اما روزی روزگاری ایران سرد شد. آنموقع بود که نه رتبه گازی ایران به درد خورد نه دوستی همانند ترکیه و نه همسایه ای بنام ترکمنستان.

حال آیا کشوری که دم از انرژی صلح آمیز هسته ای می زند باید اینطور باشد؟

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 9:58 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

جمشید مشایخیبه خدا قسم سه نسل بازیگری در بیمارستان آرمیده است. به خدا قسم مظهر ایران و ایرانی و مقاومت سینما در بیمارستان آرمیده است. به خداوندی خدا قسم که میزبان کمال الملک و سلطان نمایش ایران در بیمارستان آرمیده است. به یگانگی خدا قسم که روزی که دیدمش بسیار یادگرفتم از روز و روزگار نا مروت. همین دیروز بود که در تماسی تلفنی، پس از کلی محبت پدرانه از نا احوالی هایش برایم گفت و همین دیروز بود که به دلیل ناراحتی هایش اشک های پدرانه اش را نثار دل شکسته از نبوسیدن دستش روانه ام کرد. آری او هم اکنون روی تخت بیمارستان آتیه آرمیده است و من نمی دانم باید چه کنم؟ نمی دانم باید چه کنم تا توان بیاورم مردی برای تمام فصول سینمای ایران را از نزدیک ببینم. نمی دانم چگونه بگویم او که در آنجا زجر می کشد کسی است که پدرانه برای من دلسوزی کرده است. نمی دانم . فقط التماس دعا دارم.

التماس دعا دارم                  التمای دعا دارم.

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 9:41 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |