تبليغاتX
دست‌نوشته‌ای که نابود می‌شود

ناصر عبدالهي همين پارسال بود. هنوز توي توهم مرگ بابك بيات بوديم كه يك دقعه شنيديم يه نفر توي بيمارستانه . يكي كه دلش يه زماني هواي حوا به سرش زده بود و رفت. يكي كه دلش پشت پا به رسم دنيا زد و رقت. هموني كه پاشنه كفش فرار و ور كشيد و رفت.

آره. مومن. ايراني با فرهنگ . ايراني هم نوع دوست. ايراني با سابقه چند هزار ساله. ايراني فرهنگي . ايراني ...

يه كم كه فكر كني مي فهمي كه نه با فرهنگي ، نه هنر دوست . نه عاشق وطن . ناصر عبدالهي يك هنرمند بود. يه فردي بود كه مورد علاقه بود. يه آدمي بود كه خيلي ها باهاش زندگي مي كردن. همين توي مدعي فرهنگ و ادب بودي كه تهمت اعتياد رو بهش زدي. همين تو بودي كه گفتي تو دبي اين كار و كرده بود و اون كار رو كرده بود. آره . همش داشتي مي گفتي اما نفهميدي كه توي منجلاب ذهن پست و حقيرت يه خانواده دارن خورد مي شن.

آره همين تو بودي. تويي كه تاب نياوردي و اونقدر نامردانه و ناجوانمردانه ضربه حسادتت را به بدن ناصر عبدالهي زدي كه ديگه از جاش بلند نشد. نمي دونم الآن كجايي . اما هر جا هستي اميدوارم روز و روزگار بر وفق مراد باشد و خوب. چون ملالي نيست جز غم دوري او. تو هم بسوز در آتش جهنمي كه براي خود ساختي.

روحش شاد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 15:18 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

شب یلدا

نمی دونم امروز، فردا، کی ؟ نمی دونم اما می دونم که توی همین روزاست. شب یلدا. شبی برای بچه ها. یادم میاد تو اون دوره ای که یه کم کوچیکتر بودیم از یک هفته مونده بود به شب یلدا قیامتی بر پا می کردیم. سر از پا نمی شناختیم که ایول یه شب می شینیم تا هر وقت شب که شده هر چقدر که دل تنگمون می خواد هله هوله می خوریم. اونقدر خوشحال بودیم که نمی فهمیدیم یه کاسه پر رو چجوری پر از انار می کردیم؟ اونقدر توی جو بودیم که حتی از امتحان فردا هم کبکمون نمی گزید.

اما حالا که یه کم اندازه یه سر سوزن بزرگتر شدیم اصلاض نمی دونم شب یلدا کی هست؟ اگه تو وبلاگ بچه ها نخونده بودم شاید اصلاً یادم هم نبود که شب یلدا هم تو راهه.

البته بی دلیل هم نیست ها. اونموقع ها که دلم رو برای یه شب یلدای عجیب غریب صابون می زدم خیلی چیزها رو نمی دیدم.

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که دخترک گل فروش سر چهارراه ها هم آیا شب یلدا داره؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که پسرک فال فروش همین خیابون بالایی هم می فهمه شب یلدا یعنی چی؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که دختر همسایمون آیا شب یلدا هم بخاطر درآوردن خرج مواد پدرش تن فروشی می کنه ؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که پسر طربقه بالامون آیا عقلش کار میکنه که یه فردا رو بی خیال کراک و حشیش و گراس بشه؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که پیر مرد سر کوچمون که نزدیک 15 ساله بازنشست شده آیا شب یلدا هم برای درآوردن یه لقمه نون حلال مسافر کشی می کنه؟

اون موقع ها به این فکر نمی کردم که آیا تو شب یلدا هم زنی از خونشون به خاطر کتک خوردن از شوهرش فرار می کنه؟
**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که توی همین شب یلدا چند تا مادر سیاه پسراشونو پوشیدن؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که چند تا مادر منتظر اومدن چند تیکه استخون و یه پلاک هستن؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که قیمت بعضی دخترانمان اندازه یک بسته سیگار است؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که قیمت بعضی از پسرانمان اندازه یک بطری مشروب است؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که سوپور مهربون محله آیا پول داره تخمه آفتابگردون کیلویی سه هزار تومنی رو بخره؟
**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که چند تا زندانی به جرم عقایدشون تو زندان شب یلدا رو صبح می کنن؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که چند تا دانشجو چون پول برگشتن به شهرشون رو ندارن شب یلدا رو با سیگار و چایی و احیاناً دختر همکلاسی شون میگذرونن؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که آیا بابام انار داره و آیا مامانم می تونه تصمیم کبری رو بگیره؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که یه زندگی راحت حق مسلممونه یا انرژی هسته ای؟

**اون موقع ها به این فکر نمی کردم که بابام شاید مجبور بشه برا اینکه یه لقمه نون حلال به دست بیاره به هر دری در بزنه.

**آره اون موقع ها نمی فهمیدم . الآن که می فهمم می فهمم شب یلدا برای همون دوران بچگی بوده. همین و بس

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 23:38 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

حال و احوالچند وقتیه که یه خواهر خوب باعث شده که با مهتاب اشنا بشم. یه وقت هایی فکر می کنم که تنها فرق من با مهتاب اینه که من دوره ای که همیشه تریپ حسین پناهی می زدم تموم شده اما اون از اول بچگیش تا آخر عمرش که ان شاءالله ۱۲۰ سال دیگه باشه تو تریپ حسین پناهیه.

شاید بشه این حرفمو اینجوری بگم که من بعضی از وقتها ( که الآن یکی دوروزه افتادم تو اون تریپ ) دیوونه بازیم از نوع دپرساسیون اوت می کنه اما مهتاب همیشه یه چیز گمشده داره که هنوز که هنوزه نتونسته پیداش کنه.

تفاوتم هم با مهتاب توی اینه که اون می تونه راحت خرفشو بنویسه ولی من اصلاً این کاره نیستم.

تو این عالم خرابی شاید این چند بیت شعر بتونه تموم حرفامو بفهمونه.

تازه می فهمم که " خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است" یعنی چی!

 

 

 سلام ای غروب غریبانه دل

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای قصه عاشقانه

خداحافظ ای آبی روشن عشق

خداحافظ ای عطر شعر شبانه

 

خداحافظ ای همنشین همیشه

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب

تورا می سپارم به دامان دریا

اگر شب نشینم اگر شب شکسته

تو را می سپارم به رویای فردا

 

به شب می سپارم تو را تا نسوزد

به دل می سپارم تو را تا نمی رد

اگر چشمه واژه از غم نخشکد

اگر روزگار این صدا را نگیرد

 

خداحافظ ای برگ و بار دل من

خداحافظ ای سایه سار همیشه

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم

خداحافظ ای نوبهار همیشه

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 23:15 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

امروز کامران نجف زاده برام نظر گذاشت. اینم در نوع خودش یه حالی بود که گرفتم.


اما اصل مطلب اینکه امروز به دلیل بعضی از اتفاقات و یه سری کارهایی که یکی از دوستام داشتش مجبور شدیم که بر طبق یک توفیق اجباری از محله رییس جمهور محبوب و مردمی مان دیدن کنیم.

واقعاً خداوند متعال به تمامی دوستان همین حوالی قسمت کند. اصلاً انگار که با ورود به این منطقه آرامشی عمیق نصیب رهگذران می شود. گویی که آخرین متدهای تسکین روان در این منطقه پراکنده شده است.

اصلاً باورتان نمی شود آنجنان آرامشی نصیب بنده سراسر تقصیر شد که فکر کنم با مراجعه به هفتاد و چندین تا متخصص اعصاب و روان هم نمی تونم مثل اونو بگیرم.

فقط یه تاسف خوردم که اون هیئت معروف رو ندیدم. حالا ان شاءالله در سفر بعدی اگه ویزا بدهند.

اما اصل اصل مطلب اینکه چند روز پیش ایشان در کنفرانس مطبوعاتی خود از هرگونه صحبت در باره مسائل اقتصادی سرباز زدند . اصلاً انگار نه انگار که یکی دو سال پیش با همین شعارهای اقتصادی به اصطلاح ۱۷ میلیون رای را از آن خودشون کردند. نمی دونم والا. بی خیال...

اصلاً حوصله حرف زدن ندارم.

خودتون می دونید.

خدا به خیر کنه.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 21:45 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

تا الآن خیلی خوب بودم . حالم خیلی رو به راه بود. تغریباً به همه کارام هم رسیدم. در هر حقیقت هیچ مشکلی هم نداشتم . اما نمی دونم الآن چم شده ؟ یه جورایی دارم با خودم کلنجار بی خود میرم. اما نمی دونم شاید یه علتی داره که خودم هم نمی دونم.

کامران


  اما اصل مطلب . نامه ای به کامران نجف زاده.

سلام . امروز برای اولین بار بود که از نزدیک می دیدمت. چند وقتیه که تو رو رقیب خودم می دونم. در عین اینکه رفیقمم می دونم. با وجود اینکه ته دلم اینه که تو حتماً خیلی خوش شانس بودی که تونستی بری تو صدا و سیما اما مغزم می گه حتماً یه لیاقت هایی هم داشتی که تو رو به اونجا رسونده. می دونی ! امروز که توی جبهه متحد اصولگرایان بهت نامه دادم و گفتم من از این معادله انتگرال هیچی نفهمیدم و تو هم گفتی منم هیچی نفهمیدم گفتم شاید بتونم بهت برسم. داشتم به این فکر می کردم که من که تا اینجاش اومدم می تونم به اونجایی که تو هم هستی برسم اما نمی دونم چرا اون دیو سیاهه که هم تو و هم من ازش بدمون میاد بدجور داره از راه به درم می کنه.

ازم ناراحت نشو. بذار بهت بگم کامران. می دونی کامران! خوش به حالت. خونه اجاره ایت شاید بهت بچسبه. چون می دونی یه گرمایی داره که اون از تو هستش.
می دونی! کیان و امثال کیان باید به تو افتخار کنن. نه به تو که به تمام همکارات. همه مایی که خونه هامون یا اجاره ای هستش و یا مال باباهامون. کیان باید بدونه ما چی کشیدیم. چی می کشیم و چی خواهیم کشید. می دونی بعضی وقت ها فکر می کنم که آیا بدبخت تر از ما هم آدم تو این دنیا هست؟ بعضی وقتها فکر می کنم که آخرش که چی ؟ ما که نه می تونیم برای مردم یه کاری کنیم و نه گلیم خودمون رو از آب بکشیم پس چمونه آخه ؟ چی چی می خوایم. چرا عرصه رو خالی نمی کنیم. بعدم مثل روانی ها بی خیال حرفامون می شیم و زیر تمام قولامون می زنیم و دوباره روز از نو و روزی از نو.

نمی دونم چرا دارم این حرفا رو به تو می زنم ؟ شاید تنها آدمی رو که فکر می کردم الآن به درد می خوره تو بودی. نمی دونم. شاید دیگه نبینمت. شایدم توی یکی از همون ماموریت های بلند مدت من و تو هم بشیم مثل خیرخواه و افشار. نمی دونم اون موقع شاید تابوت من و تو کنار هم باشه. اما اون موقع وجدانمون راحته. راحتیم که چون نتونستیم کاری کنیم حالا اینم سزای اعمالمونه.

کامران جان. بابات جوجوهاشو فروخت چون تو فکر می کردی که اونارو بیشتر از تو دوست داره. اما ما چی داریم؟ یه کوله باری که هیچ وقت نتونستیم ازش استفاده کنیم. یه قلمی که نونمون رو باهاش به نرخ روز خوردیم و یه کاغذی که روش برای هزارمین بار انار نداشتن بابا و تصمیم کبری رو ترسیم کردیم. تو تصویر داری و من چند خط صفر و یک اینترنتی و چند خط پیچ در پیچ روزنامه. همین . این تفاوت ماست و تشابه ما هم که... بی خیال خودت می دونی.

شاید نامه امروزم هنوز در جیب کت سورمه ایت باشد. همون جیب سمت راستیه. شاید هم توی سطل آشغال سر خیابون گلریز توی مطهری. اما اینو بدون خیلی دوست دارم یه روز نه تو بلکه مثل آدمایی که مثل تو هستن باشم و دوست دارم که اون موقع تو، خودت نباشی. هرچیزی که هستی باش. اما بهتر.

دوست دارم همکار همسایه.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 23:6 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

خبر کلاْ خبر جالبیه. اومدن دوباره محسن نامجو به ایران. شاید محسن نامجو اگه همون بچه دانشکده بازیگری بود عمراً اگه می رفت کره مریخ و بر میگشت هم کسی ککش نمی گزید اما الآن هر وبلاگی نوشته که نامجو اومده ایران. حالا منم به خاطر عریض نبودن خالی یا خالی نبودن عریضه می گم که نامجو اومد. ایشالله بازم بتونه برگرده.!!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 21:44 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

                       وزیر

خدا رو شکر مثل اینکه مثال "هردم از این باغ بری می رسد" برای دولت عدلت محورزمون داره پدیدار مشه.

یادم میاد اون زمانی که خدابیامرز مصطفی معین ( وزیر علوم خاتمی) استعفا داد همه گفتن آی هوار اسلام به خطر افتاد که یه وزیر دولت خاتمی استعفا داده . اما هیچکی عین خیالشم نبود که تو دولت بعدیش مثل نقل و نبات دارن استعفا خیرات می کنن.

انگار که تمام وزیر و وزرامون یا مسئولین رده بالامون تازه فهمیدن که چه اشتباهی کردن و الآن دارن توبه می کنن.

از همین سیل عظیم است شایعه استعفای وزیر کشور که احتمال داره فردا به حقیقت بپیونده.

البته اگر بخوام یه مقداری مغز معیوبم رو به کار بندازم به این نتیجه می رسم که این استعفاهای اخیر و خصوصاً استعفای وزیر کشور احتمالا یه برنامه ریزی خوشکل برای انتخابات مجلس شورای اسامی باشه.

حالا هی شما بگویید چرا ؟ خوب بابا جان من معلومه دیگه . آخه من نمی دونم چرا بعضی از وقت ها تو کشورمون یه اتفاقاتی می افته که بز وسط میدون برره هم از اونها سر در میاره اما فکر می کنن که مردم از اونها سر در نمی یارن.

وزیر کشور بالاترین مقام دولتی بعد از رییس جمهوره و از این جهت اگر روزی روزگاری زمانم لال، گوش شیطون کر، چششم کور بخواد این آدم استعفا بده تمام فعالیت های مهمش مستقیماٌ میره زیر نظر رییس جمهور.

اگه هنوز هم نفهمیده باشید خدایی خیلی جالبید. حالا هی من نمی خوام بگم که مثل رضا ولی زاده بشم هی شما گیر بدید.

بابا جان حساب کن . وظیفه اصلی وزیر کشور توی امسال برگزاری انتخابات مجلس هشتمه. این از این. یه گروهی هم راه افتاده به اسم گروه نظارت بر انتخابات که مسئولیت اون هم مستقیماً زیر نظر وزیر کشوره. اونم از اون . حالا حساب کن تمام این مسئولیت ها اگه وزیر کشور استعفا بده می ره زیر نظر رییس جمهور.

دیگه جون مادرت بگیر.

آقا جون نتیجه اینکه ....

بی خیال داداش . اون که به سگ گیر داد گرفتنش ما که با دم شیر

راستی امروز وزیر کشور ما رو نیم ساعت تو وزارت کشور علاف کرد آخرش هم نیومد. 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 13:23 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

هنوز که هنوزه خودم هم نفهمیدم که چرا مطلب موسيقي تلفيقي؛هنر يا يـأس سبك رو توی خبرگزاری نوشتم. میگم وقتی حرف از پول بشه سگ صحبش رو نمی شناسه همینه دیگه. حالا نه اینکه من سگ باشم و یا هرچیز دیگه ها نه خدا وکیلی . همچنین دوست هم ندارم که حرف از سگ بزنم چون همون رضا ولی زاده برا هفت پشتمون بسته.

اما خداوکیلی یه نکته ای که خیلی فکرمو مشغول کرده اینه که چرا همه چپی ها و یه خورده رادیکال ها تازگی ها سه پیچ گیر دادن به محسن نامجو ؟ خداوکیلی اگه همین دو تا جمله عقاید نوکانتی و هستی از ما ... خورده و از این جورچیزا رو نمی گفت چی می شدیم ما؟ اما جالب اینه که دوستان اونطرفی هم همه همچنان سه پیچ به کویتی پور گیر دادن . خدایی یه ذره هم توجه کنیم می بینیم که ته صدای نامجو به کویتی هم می خوره ها.

خلاصه اینکه خدا این بهانه های کوچیک و بزرگو ازمون نگیره. اگه همین رو نداشتیم دیگه نمی دونم چی چی میخواستیم بخوریم. الحمدالله هم که نامجو به جمع رفتگان پیوست. یعنی قبل از اینکه به جمع رفتگان بپیونداندش خودش خودش رو با سیریش به اونها پیوستوند.

در هر صورت همین جوری خواستیم یه چیزی گفته باشیم. راستی از رضا چه خبر؟ سگا که خوبن ؟

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 16:11 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

نمی دونم. چرا بعضی از وقتها یک سری از اتفاقات اصلاً آدم رو به کلی زیر و رو می کنه . نمی دونم آخه چرا کشور ما باید اینجوری باشه ؟ حالا اصلاً کشور به جهنم . چرا ما خبرنگارا باید انقدر بدبخت باشیم . یادم می آد چهار پنج ساله پیش که می خواستم شغل شریف و کم دردسر خبرنگار را برای خودم انتخاب کنم مامانم اینا! بهم گفتن سر جدت هر سرویسی می خوای کار کن جز سرویس دهان سرویس کن سیاسی . منم گفتم باشه . اما احمدالله این اواخر شاهد هستیم که خبرنگارای ادبی هم سیاسی شدند. به قول معروف شتر دیدی ندیدی ! راستش خودم هم نمی دونم چرا این ضرب المثل رو گفتم . هنوز هم هیچ ربطی به موضوعی که دارم در موردش حرف می زنم پیدا نکردم شاید ربطش این باشه که فلانی تو رو سننه . یکی دیگه یه کاری کرده حالا داره جریمه میشه . اما یه چیزی اصلاً کلا نامفهومه . اونم اینکه بابا خلاف، کار خلاف کاراس نه کار خبرنگارا. نمی دونم والا . چی بگم . آخه خبر دادن از قیمت و اینجور چیزا چه انگ سیاسی رو می تونه داشته باشه هنوز نفهمیدم .

نه میشناختمت و نه می خوام بشناسمت چون هیچ وقت از دوست شانس نیوردم . می دونم اسمت رضاست و فامیلت ولی زاده. اون جایی هم که هستی نرفتم و دلم هم نمی خواد برم . اما ثمانه حرف خوبی زد که گفت از این کارا نکن. نمی دونم یه زمانی منم همینطوری بودم . حال می کردم گیر بدم . اما الآن حوصله ندارم . حالا چه بخواد قضیه ۴ تا سگ باشه چه ۴۴۴۴ تا سگ . می دونی دارم فکر می کنم که به من و تو چه که کی چی کار می کنه. احتمالاً باید خدایی وجود داشته باشه . اگه هست که خودش می دونه چی کار می کنه. رضا جان با اینکه نه دیدمت و نه می شناسمت اما دلم به حالت سوخت. نه اینکه من کسی باشم ها نه به خدا . چون می دونم چه بی خود گیر افتادی. به خدا همون سگایی که تو دیدی رو من دیدم و هزار نفر دیگه هم دیدن. تازه من کلی هم با اون کوچیک کوچیکش حال کردم . خوب که چی ؟ یه چیزی دیدی . فکر کنم الآن جاش باشه که بهت بگم شتر دیدی ندیدی.

فقط میتونم برات آرزوی بهروزی کنم. امیدوارم زودتر در بیای. راستی حیف ۵۰ میلیون که انقدر کم ارزش شده. برای گفتن چهار خط راجع به چهار تا سگ

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:39 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

بابک کیان

 و ناگاه چه زود دیر می شود.

یک سال گذشت . از زمانی که تالار وحدت شلوغ شد و یکبار دیگه زیرآب زنای اهل هنر دور هم جمع شدند تا نمایش رفاقتشون رو  بازی کنن. همه اونایی که دور هم جمع شده بودند تا دیروز شاید بعضیاشون چشم دیدنش رو هم نداشت اما اونچنان فیلم بازی می کردن که انگار  باباشون مرده . یعنی به رحمت خدا رفته ؟
کسایی که بویی از هنر نبرده بودند یه جوری گریه می کردن که دل آسمون براشون ریش ریش می شد اما دریغ از اینکه این اشکشون اشک تمساح بود.آره . ناگاه دیر می شود . از زمانی که رفتش. خودش رفت ولی خب خودش رو جا گذاشت . چون اون رفت اما پاره های تنش رو برای ما گذاشت.

یادش گرامی

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 23:27 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

یه وقت هایی به این موضوع فکر می کنم که خبرنگارا توی ایران چقدر بدبختن.

اون روزهایی که همه دوستام دنبال این بودن که خلبان بشن و دکتر و خلاصه از این جور چیزا ما هم که از دنیا بی خبر فیلمون هوای هندستون کرد و گفتیم که می خوایم خبرنگار شیم بی خبر از اینکه اگر شغل شریف آجر بالای برج میلاد انداختن رو انتخاب می کردم سنگین تر بودم.

توی کل دنیا به جز چند تا کشور از جمله ایران و پاکستان و احیاناً افغانستان و این جور ستان ها وقتی که بگی من خبرنگارم انگار گفتی که رئیس جمهورم. آنچنان روی چشمشون می ذارنت که فکر می کنی کی هستی؟

اما امان از اون روزی که اون روی چهره خبرنگاری بهت رو کنه . منظور اون رویی هست که توی همون کشور ایران و ستان ها چهره از نقاب بر می کشد. اونوقت می فهمی که به چه شغل شریفی رو آوردی ؟ حالا اگه تمام کتک خوردنا و فحش خوردنا و از این خوردنا بگذریم به این نتیجه می رسیم که اصلاً توی ایران در حوزه خبر و خبرنگاری هر کاری می شه کرد جز اصل کار خبرنگاری . خوب البته حق هم دارند ها وقتی که هیچ کسی براشون تره هم خورد نمی کنه مگه مجبورن که همچین کاری بکنن. از جمله همین من بد بخت. خودمو دارم می کشم که بگم بابا به خدا این طرح جامع تهران هنوز هیچیش مشخص نیست . اصلاً معلوم نیست به درد می خوره یا نه ؟ از طرف دیگه بازم دارم خودمو می کشم که بگم بابا این نظام سلامت ما چی به چیه اما خداییش هنوز هیچی به هیچی اصلاً انگار ما نیستیم.

خلاصه اینکه اصلاً ما نفهمیدیم سهممون توی ایران چیه ؟ اصلاً چیکاره ایم. حالا تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.

قابل توجه خانم اکوان و خانم مغانی  که همش می گن اخبارتو می نویسی.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 17:55 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

زندگی دفتری از خاطره هاست

یک نفر در دل شب، یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست

یک نفر هم سفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد.

ما همه رهگذریم

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 22:52 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |