تبليغاتX
دست‌نوشته‌ای که نابود می‌شود

چه ساده فراموش کردی

تمام قدم‌هایی که برای تو

به یاد تو

برداشتم روی برف

پیوندت مبارک عزیز دل



+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:55 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

پارک آب و آتشدوره زمانه عجیبی شده؛ آنقدر سایه دست و پا زدن برای رسیدن به آرامش بر زندگیمان سنگینی کرده که عملاً فراموش کرده‌ایم مدام حراج می‌زنیم بر تک‌تک لحظه‌ها و ثانیه‌هایی که هر کدام گوشه‌ای از خاطراتمان را در دفتر روزگار مشق می‌کنند و فقط به فکر آینده‌ای آرام هستیم که حالا شاید بیاید و شاید هم، اصلاً خوابش را هم نخواهیم دید. به اینجایش نیاندیشیم بهتر است. غرض این باشد که فکر کنیم همه چیز در این آینده ندیده و نشناخته خوب خواهد بود. اما این عمر رفته‌مان را نباید پاسخگو باشیم؟ عمری که مدام می‌گذرد و ما همیشه بی‌مجال، از کنارش می‌گذریم و می‌گوییم فردا. بی‌آنکه بدانیم دم غنیمت است. نگاهی به زندگی این روزهایمان که بیاندازیم همه چیز دستمان می‌آید. روزمرگی آنچنان در جدال با خود ما جلو افتاده که هیچ چیز جلو دارش نیست. خودمان هم دیگر به این موضوع عادت کرده‌ایم. دیگر پذیرفته‌ایم که ما محکومیم به اینکه روزمان را در این فکر باشیم که فردا چه می‌شود و فردا را هم به فکر شب‌های دگرش صبح کنیم تا روزی که دست حسرت بر دست بگذاریم و به آیندگان با نگاهی مغموم بگوییم جوانی کجایی یادت بخیر. وقتی هم که از ما می‌پرسند که مگر جوانی نکردید بگوییم صبح تا شب دویدیم تا آینده را دریابیم. به شرایطی که برای زندگی خودمان درست کرده‌ایم خوب نگاه کنیم. چند سال به عقب برگردیم. روزهایی که خانواده‌ها از کوچکترین فرصت خود استفاده می‌کردند. گاز پیک‌نیک خود را به دست می‌گرفتند. خورجین نمدی را بر دوش می‌کشیدند و به هوای رسیدن به هوای خوش، راه بوستان‌های تهران را دنبال می‌کردند. راهی که در نهایت به آرامشی چند ساعته ختم می‌شد. اما امروز همه چیز تغییر کرده است. دیگر شرایط را برایمان خودمان خیلی سخت‌تر از قبل کرده‌ایم. با این حال هنوز هم می‌توان صدای نفس‌های زندگی را در این شهر شلوغ پیدا کرد.

پایان جدال آب و آتش

عادتمان شده که همیشه آب و آتش را در جدال با یکدیگر بدانیم اما اینجا اینگونه نیست. اینجا آب و آتش به تعامل رسیده‌اند تا در کنار هم مخاطبانشان را به وجد آورند. اینجا از آب می‌گذریم تا آتشی که از کناره‌ها زبانه می‌زند برایمان دلنشین باشد. در میان آبی که از زمین فوران می‌کند راه می‌رویم تا در کنار آتشی که از چهار برج آتش زبانه می‌کشد شب را به نظاره بنشینیم. آب و آتش در قسمت شمالی بوستان حضرت ابراهیم واقع شده است. دقیقاً در شمالی‌ترین نقطه. در اینجا سه بخش فواره وجود دار د که تماماً از زمین می‌جوشد و ما می‌توانیم بی‌مهابا دل به آب بزنیم. از میانشان رد شویم و به خیس بودنمان بخندیم. مجالی پیدا کنیم تا در کنار صدای زیبای آب و طنین موسیقی که با حرکت آب و آتش هماهنگ شده شب را به میانه ببریم و فراموش کنیم اتفاقاتی که شاید کمتر بر وفق مرادمان است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:45 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

چند وقت پیش توی میدون توحید صحنه غم انگیزی رو دیدم که شاید هر روز صدها بار این اتفاق در تهران بیافته اما اینبار من رو بدجوری عذاب داد. همون موقع این شعر به سرم زد و توی موبایلم خوندمش تا فراموشش نکنم. این شد دومین تراوش ذهنی خود خود من...


بُر می‌زنند لوکس‌های چهارچرخ را
برای یافتن بهترین شام و بهترین لحاف
این مو پریشانان هفت رنگ زیبا
و فراموش کرده اند نام مریم مقدس
بی‌آنکه بدانند بکارت از یاد رفته‌شان به لذت نمی‌ارزید

+ نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 11:33 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

مرغ کوچک دریایی؛

فانوس آبهای دور برای تو روشن مانده.

شتاب کن

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:18 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

برای خودم مسخره بود، حتماً برای شما هم مسخره می‌آد اینکه فکر کنید یه آدمی در عمق 30 متری زمین، جایی که از فرط دود و خاک چشم چشم را نمی‌بینه بشینه یه گوشه‌ای و تراوشات مغزیش رو که هیچ ارتباطی به شعر نداره بیان کنه. من اما این محال را حلال کردم تا باشد و بماند. اینجا. در میان دست نوشته‌هایی که نابود می‌شود.




اینجا

درست همانجایی که دیر یا زود

کمی آنطرفتر، پایین‌تر

در کنارش آرام می‌گیریم

تمام تمام آدم‌ها کار می‌کنند

برای مشتی بسته از کاغذهای مهر و موم شده به شعار

... هنوز درک نکردم راز کبوتری که روی چراغ کنار سیمان نشسته است

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:13 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

دوستمان چاوزهر کسی که بگوید از روابط صمیمی ما ایرانی‌ها ( تمام ما ایرانی‌ها) با کشور دوست و همسایه ( البته با کمی فاصله) چیزی نمی‌داند قعطاً یا مخیله‌اش دچار اشکال شده یا به کل مفسد فی‌الارض است. چاوز دوست ماست و ما باید دوستش داشته باشیم. هر که بگوید نه از ما نیست که حکماً برماست. اما حالا و از این تاریخ نمی‌توانم بگویم که آیا به راستی چاوز دوست ماست یا خیر. آخر خبری را شنیده‌ام که هوگو چاوز، این دوست ونزوئلایی ما که برای سخنرانی در نشست مجمع عمومی سازمان ملل متحد به نیویورک سفر کرده بود، در حین تماشای یکی از آثار الیور استون کارگردان معروف امریکایی، شیفته یکی از ستارگان و هنرپیشگان هایوودی شد. ای وای بر من. نکند اسلام به خطر افتد. گفته می‌شود که چاوز سخت عاشق سینه چاک این بیوه زن امریکایی شده و بارها با او شوخی کرده و با تشبیه کردن وی به بیوه زن ثروتمند، از او برای سفر به کاراکاس پایتخت ونزوئلا دعوت کرد. حالا این سرکار علیه را بگویید که نه گذاشته و نه برداشته و از پذیرفتن دعوت چاوز خبر داده است.
اینجای داستان را داشته باشید. حساب کنید که یک جوان در ایران با دیدن یک فیلم عاشق یک نفر شود. چه برخوردی با او صورت می‌گیرد. در گام اول شکی نیست که مورد تمسخر دیگران قرار خواهد گرفت. حالا حساب کنید یک جوان در خیابان عاشق یک نفر شود. حکما انگل جامعه لقب خواهد گرفت. حالا حساب کنید که یک جوان ثروتمند باشد. حکماً مفسد خواهد بود. حالا فرض کنید این جوان از دوستان یکی از مدیران باشد. حتماً از چرخه دوستانش خارج خواهد شد. حالا فرض کنید این جوان اصلاً جوان نباشد. حالا فرض کنید این جوانی که اصلاً جوان نیست چاوز باشد. حالا فرض کنید این فرد یکی از دوستان صمیمی همه ماست. از همه بدتر این مرد عاشق یک آمریکایی شده است. ای وای
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 14:11 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

خلیج فارسگل بود به سبزه نیز آراسته شد. دفتربرنامه ریزی و تالیف کتب درسی، در اقدامی سوال برانگیز، خلیج فارس را از نقشه ایران حذف کرده است. خدا را شکر خودمان دوست داریم که برای خودمان دردسر درست کنیم. آن از نشستن زیر نقشه بدون نام خلیج فارس و این هم شاهکار جدید درعکس پشت جلد کتاب فارسی سال اول دبستان که به نقشه ایران اختصاص یافته و تصویر سازی از ایران بر اساس اقلیم و طبیعت مناطق مختلف کشور است، نشانی از آب های خلیج فارس نیست!
حذف آبهای خلیج فارس در حالی است که دریای عمان و دریار خزر به رنگ آبی در جنوب و شمال نقشه مذکور دیده می شود اما در قسمت مربوط به خلیج فارس بدون هیچ رنگ آمیزی که نشان دهنده پهنه آبی باشد، نوشته شده است: ایران سرسبز است. ایران آزاد است. ما ایران را دوست داریم.

این اقدام دفتر برنامه ریزی و تالیف کتب درسی در حالی است که کشورهای عربی منطقه سالهای سال است که تلاش می کنند به هر نحو ممکن نام« فارس» را از روی این پهنه آبی بردارند و نام جعلی دیگری را بر روی آن بگذارند. مشخص نیست این اقدام سوال برانگیز و حاتم بخشی به کشورهای عربی با چه توجیهی صورت گرفته است.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:25 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

دوچرخه سواریوقتی قدیمی‌تر برایمان از گذشته و دوران تحصیلشان تعریف می‌کنند همیشه در یک موضوع مشترکند. قریب به اتفاق آنها از دوچرخه بیست و هشتشان می‌گویند که برای رفتن به مدرسه سوار بر آن می‌شدند. کتاب‌هایشان را در دستمالی می‌پیچند و به اصطلاح روی باربند آن سوار می‌کردند. در میانه راه رفیق شفیقشان را هم سوار می‌کردند تا ترک آنها بنشینند و برای تحصیل به مدرسه بروند. همیشه از اینکه کتاب‌هایشان می‌ریخت می‌خندند. از اینکه برای پنچری گرفتن دوچرخه‌شان یک زنگ کلاس را از بین می‌برد هنوز با شیطنت یاد می‌کنند و در آخر هم آهی از عمر گذشته می‌کشند و می‌گویند کاش هیچ وقت زمان جلو نمی‌رفت. شاید برای ما امروزی‌ها که تنها شنیده‌هایی از آن دوران داریم سریال قصه‌های مجید بهترین نمونه موجود برای زمان نه چندان دور باشد. زمانی که دانش‌آموزان آن دوره و پدران و مادران امروز مثال مجید داستان از دوچرخه استفاده می‌کردند و به ترس تسبیح و خودکار معلم رکاب را تا می‌شد سریع حرکت می‌دادند. اما امروز دیگر هیچ خبری از این حس زیبا نیست. اگر امروزی‌ها بخواهند از خاطرات دوران مدرسه‌شان به نسل‌های آینده خاطره‌ای را منتقل کنند اصلاً حرفی برای گفتن ندارند. اصلاً می‌خواهند چه بگویند. لابد می‌خواهند بگویند که صبح، بعد از نوشیدن یک لیوان شیرکاکائو و احیاناً یک لیوان آب پرتقال کفش‌های فلان مارک خارجی‌‌ام را می‌پوشیدم و منتطر می‌شدم تا سیمای آن مرد مهربانی که اصولاً در باران نخواهد آمد یعنی همان سرویس مدرسه را در آیفون تصویری ببینم و در ماشینش بنشینم و در این میان احتمالاً شیرین‌ترین خاطره‌شان خوابیدن در اتومبیل او باشد. قضاوت با خودتان که کدام یک شیرین‌تر است. عجب دور و زمانه‌ای شده است این دور و زمانه ما. آنقدر مسخ و محصور روزمرگی و تکنولوژی شده‌ایم که خواسته یا ناخواسته فرزندانمان هم دچار کرده‌ایم. حال در این شرایط خوشحال کننده است خبر راه‌افتادن خطوط دوچرخه‌سواری برای دانش‌آموزان منطقه هشت و 22 تهران. همین اتفاقات ساده دلیلی شد تا اینبار و به بهانه آغاز سال تحصیلی جدید یک نوستالژی زیبا را یادآوری و پیشنهاد کنیم. سفر به مدرسه با دوچرخه. نوستالژی رکاب و کتاب.
 

تاریخچه دوچرخه سواری در تهران

اوایل دهه هشتاد بود که شهردار وقت تهران، اعلام کرد به جهت افزایش استفاده شهروندان تهرانی از دوچرخه، طرح خط دوچرخه‌سواری را در پایتخت اجرایی خواهد کرد. این طرح از کوی دانشگاه تهران در خیابان امیرآباد آغاز می‌شد و تا میدان ولیعصر (عج) ادامه پیدا می‌کرد. در مدت زمانی که این خط در کنار بلوار کشاورز جا خوش کرده بود به جرات می‌توان گفت که در بهترین شرایط روزانه تنها بین دو تا پنج دوچرخه از آن رفت و آمد می‌کرد. بعدها هم که اسکیت در میان جوانان شهره شد، عده‌ای اسکیت‌سوار، چراغ‌های رنگارنگ آنجا را بهانه کردند تا در این خط سبز که خواسته یا ناخواسته در بعضی بخش‌هایش به جهت استفاده ارگان‌های مختلف مثل آب و فاضلاب چاه و امثالهم یافت می‌شد، اسکیت‌سواری کنند. این تراژدی ادامه پیدا کرد تا تغییراتی در مدیریت شهری ایجاد شد. بی‌توجهی مدیریت وقت شهرداری به خط دوچرخه‌سواری، کاری کرد تا این خط در مدت یکی دو ماه، کنده و به شرایطی که امروز شهروندان شاهد آن هستند تبدیل شود. آن دوره هیچ کس از مدیر شهر نپرسید که اصلاً به کار گرفتن خط سبز با چه توجیه علمی صورت گرفت و هیچ کس هم نپرسید که چرا و با چه دلیلی بر آن، خط بطلان کشیده شد. نمونه این اتفاق ناخوشایند را چندین بار دیگر در تهران شاهد بودیم اما آنچه همیشه در سناریوی غمناک دوچرخه سواری در تهران تکرار می‌شد این بود که روزی بخشی از تهران سبز رنگ و چند پیکان سفید در آن به نمایش گذاشته می‌شد و روزی دیگر این خط را همگان به دست فراموشی می‌سپردند. اتفاقاتی که گرچه ذهن پرمشغله و فراموش‌کار ما تهرانی‌ها آن‌ها خیلی زود فراموش می‌کند اما خاطره پایتخت آنها را در کنج دلش نگه‌ می‌دارد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 22:3 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

1.  اونهایی که من رو می‌شناسن تغریباً می‌دونن که آدم اهل مبالغه‌ای در خیلی از موارد نیستم. شاید یکی از اون موارد بحث جنگ هشت ساله ایران و شهدا باشن. تو این جور مواقع همیشه سعی می‌کنم که هر آنچه هست را باور کنم. باور کنم که یک عده مرد رفتند و جان دادند. آنهایی که هیچ چیزی از مال دنیا نمی‌خواستند.چشمی به سمت‌های دنیوی نداشتند و دینشان را به دنیا نمی‌فروختند. دینی که به راستی دین بود. آنهایی که وقتی مرد و نامرد را در صفوف می‌شناختند در صف مردها ایستادند و رفتند و مانند خیلی‌هایی که امروز سردمدار دفاع ایران شده‌اند آندوره نامرد نبودند تا این دوره هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند. آنهایی که مرد بودند و رفتند. نگفتند لیاقت نداریم. آمدند. جنگیدند. رفتند. مردند. یا شهید شدند. اما هر چه بودند لایق تکریم بودند.

 2. امروز با دکتر قالیباف توی مراسم رونمایی از کتاب بابانظر که خاطرات شفاهی شهید محمد حسین نظرنژاد در آن جمع‌آوری شده بود شرکت کردم. مکان: حوزه هنری. اما خیلی بیشتر از آنچه بتوان تصور کرد شکه شدم. در شرایطی که در سالن مجاور که تنها ده قدم با ما فاصله داشت و همزمان با این برنامه یک گروه موسیقی مشغول بود بیش از دویست نفر نشسته بودند در این سالن کمتر از صد نفر بود. به یکی از دوستان گفتم چرا سالن انقدر خالی است؟ توی عکس سیمای خوبی ندارد. گفت بگذار مظلومیت شهدا نشان داده شود. حتی ... صحبت‌های تمام نشده بود که دیگر تاب نیاوردم. راه رفتم و با خود فکر کردم که چرا باید اینطور باشد. من او را نمی‌شناسم. اصلاً نمی‌دانم به راستی انسان خوبی بوده یا نه. اما یک چیز را می‌دانم. او برای این مملکت و آرمان های خودش چنگیده و از بین رفته. آیا لیافتش این است؟ با خودم فکر کردم چرا سیاست نامرد مثال آن نامردانی شده که در جبهه نبودند و می‌گویند بوده‌ایم. بیایید بپذیریم. بیایید بپذیریم که مسوولان آنطور که باید و شاید دینشان را به این شهیدان ادا نکردند. باید بپذیریم جوانان ما دین زده شده‌اند. اسطوره زده شده‌اند و هنوز نمی‌دانم که تاوان این‌ها را چه کس یا چه کسانی باید بپردازند.

3. بیایید معرفت داشته باشیم
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:22 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |

آمدی چه کنی مهربان. مهربانیت اینجا در جمع این همه نامهربان دیگر جواب نمی‌دهد. مهربانیت را بگذار برای روز و روزگاری که خیلی خیلی نزدیک نیست اما دست نیافتنی هم نخواهد بود. مهربانیت را بگذار برای مهربانانی که می‌شود دوستشان داشت اما در اینجا کبک‌وار خود را پنهان کرده‌اند تا مبادا کاری شود که نباید. پس بدان و بدان که هنوز برای آمدنت زود است. پاییز مهربان

پی‌نوشت: با مسعود میر که در شرایط حاضر تنها و بهترین دوست زندگیمه و حداقل می‌تونم از شب تا صبح در کنار سیگار متبرک ملعون براش از تمام آنچیزهایی که دلم می‌خواهد صحبت کنم با همسر عزیزش و دوستی که هم می‌شناختمش و هم نمی‌شناختمش اما الآن خوشحالم از بودنش در کنار ما، سعید و همسرش، تعطیلات رو رفتیم شمال. تنهای تنها. برای پاگ کردن تمام خاطرات زشتی که تا چند آفتاب پیش داشتم. ازشون ممنونم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:10 توسط سید محمد حسین(ایلیا)هاشمی |